قرار .:. مجموعه غزل سعید پورطهماسبی

چیزهایی هست که باید نوشت ....

دیدگاهتان را بنویسید

ارسال دیدگاه به عنوان یک کاربر مهمان.

  1. فواره ها که یخ زده بودند وا شدند

    در ناگهان ظهر زمستان رها شدند

    تکرار سربلندی دیرین خویش را

    هربار پیش از آن که بیفتدپا شدند

    از بس که پای رفتنشان بند عشق بود

    در راستای قامت خود جا به جا شدند

    فواره های ساده که از ارتفاع روز

    در زیر بار روشنی خویش تا شدند

    فواره های تا شده با دسته ای زلال

    در دست آفتاب زمستان عصا شدند

    درگیرودار صحبت فواره و عبور

    یاران باد وارد این ماجرا شدند

    فواره های رم زده در های و هوی باد

    یک دست دست های بلند دعا شدند

    آن دست های آبی پاکی که از زمین

    تنها به شوق بارش باران هوا شدند

  2. همين که نعش درختی به باغ می افتد
    بهانه باز به دست اجاق می اقتد

    حکايت من و دنيايتان حکايت آن
    پرنده ای ست که به باتلاق می افتد

    عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
    فقط برای شما اتفاق می افتد

    تمام سهم من از روشنی همان نوری ست
    که از چراغ شما در اتاق می افتد

    به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين
    چه ميوه ای ز سر اشتياق می افتد

    هميشه همره هابيل بوده قابيلی
    ميان ما و شما کی فراق می افتد؟ (فاضل نظری)

  3. همیشه با بیهودگی بنام زیستن دست و پنجه نرم کرده ام
    و خیلی وقت ها پیش آمده است
    برای گذران زندگی
    برای تنها یک روز استراحت پدرم
    یا خریدن شاخه ی گلی برای کسی که دوست اش دارم
    شعرهایم را بفروشم
    جنگیدن با شرایط یک محیط بی فایده است
    درست مثل یک سرباز
    اگر شرایط جنگ را نپذیرد خواهد مرد! (سابیر هاکا)

  4. همیشه بزرگترین اتفاق ها

    به سادگی هر چه تمام تر اتفاق می افتند

    پای همه کارگر ها را

    به سیاست باز کردند

    از وقتی که

    جرثقیل ها چوبه دار شدند! (سابیر هاکا)

  5. بعضی از چیز ها

    تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند

    و انسان

    برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند

    مثل عشق

    سیاست

    و مهاجرت…

    من بر آسمان خراش ها

    پرنده های مهاجر زیادی دیده ام

    که چشم هایشان پر از اشک بود!

  6. پدرم کارگر بود

    مرد با ایمانی

    که هر بار نماز می خواند

    خدا

    از دست هایش خجالت می کشید!

    “سابیر هاکا”

    برگرفته از کتاب:

    می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم

خواندن بعدی

فلسفه ترس – بخش سوم

سایدبار کناری

ایده آلیتی

لوگو

درباره ایده آلیتی

سعی می کنم مطالبی را منتشر کنم که می توانند ما را به فکر وادار کنند و ارزش اندیشیدن را داشته باشند.

مرا دنبال کنید