ترجمان دردها . مجموعه داستانهایی از جومپا لاهیری

س.م.ط.بالا
ترجمان دردها . مجموعه داستانهایی از جومپا لاهیری

ترجمان دردها ترجمه ای است از Interpreter of Maladies نوشته جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri) که هشت داستان کوتاه با نام های یک مسئله موقتی، وقتی آقای پیرزاده برای شام می آمد، ترجمان دردها ، یک دربان واقعی، خانه خانم سِن، خانه تبرک شده، مداوای بی بی هلدر، سومین و آخرین قاره را روایت می کند. مژده دقیقی ترجمان دردها را به فارسی برگردانده و انتشارات هرمس منتشر کرده است.
داستان هایی از آدم هایی که قربانی زمانه ی دستخوشِ تحول شده اند. شاید من، شاید شما. در ادامه مطلب می توانید داستان “یک دربان واقعی” از کتاب ترجمان دردها که سرگذشت زنی به نام “بوری ما” را نقل می کند، بخوانید.

یک دربان واقعی

بوری ما (Boori Ma)، جاروکشِ راه پله، دو شب بود نخوابیده بود. برای همین، آن روز صبح، قبل از شب سوم، رختخوابش را تکاند. لحافها را یک بار زیر صندوقهای نامه ها تکاند، که محل زندگی اش بود، یک بار هم سرِ کوچه، و در نتیجه کلاغ هایی که داشتند پوستهای سبزیجات را می خوردند به این سو و آن سو پراکنده شدند.
بوری ما وقتی راه افتاد که از آن چهار طبقه پله برود تا بالای پشت بام، یک دستش را گذاشته بود روی زانویی که اولِ همه فصلهای بارندگی ورم می کرد. معنی اش این بود که سطلش، و لحافها، و دسته نی هایی که کار جارو را برایش می کرد، همه را باید زیرِ یک بغل می زد. تازگیها بوری ما خیال می کرد که شیب پله ها روز به روز زیادتر می شود؛ انگار از نردبان بالا می رفت نه از پله. شصت و چهار سالش بود، گلوله موهای جمع شده اش از یک گردو بزرگتر نبود و قطر هیکلش از رو به رو و از پهلو کم و بیش یک اندازه بود.
در واقع تنها چیزی که در وجود بوری ما ظاهرا سه بُعد داشت صدایش بود: زنگ دار و خشک از غم و غصه، تند و تیز مثل فلفل و چنان زیر که گوشتِ تن آدم می ریخت. با همین صدا بود که روزی دو بار، موقع جارو کشیدن راه پله، جزئیات مصائب و بدبختیهایی را که بعد از تجزیه و از زمان تبعیدش به کلکته سرش آمده بود یکی یکی تعریف می کرد. مدعی بود که آن موقع، آشوب و بلوا او را از شوهر و چهار دخترش جدا کرده و از خانه آجری دو طبقه، صندوقچه چوب صندل سرخ و صندوقهایی که هنوز هم کلیدهای بزرگ و قدیمی شان را همراه با اندوخته زندگی اش، به انتهای آزادِ ساری اش گره زده بود.
غیر از بدبختیهایش، بوری ما دوست داشت ایام خوش را هم تعریف کند؛ و در نتیجه، به پاگرد طبقه دوم که رسید، دیگر همه ساختمان از صورت غذای شب عروسی دختر سومش خبردار شده بودند. «دادیمش به یک مدیر مدرسه. برنج را توی گلاب پخته بودند. شهردار هم دعوت داشت. همه مهمانها دستهاشان را توی کاسه های رویی شستند.» در اینجا مکث کرد، نفس تازه کرد و وسایل زیر بغلش را جا به جا کرد. در ضمن با استفاده از فرصت، سوسکی را از روی نرده های راه پله انداخت پایین. بعد حرفهایش را از سر گرفت: «میگو را با خردل با بخار توی برگ موز پخته بودند. هر جور غذای لذیذی که بگویید فراهم بود. خیال نکنید اینها برایمان تجملات بود. ما توی خانه مان هفته ای دو بار گوشت بز می خوردیم. توی مِلکمان یک حوضچه داشتیم پُر از ماهی.»
حالا دیگر بوری ما نوری را که از پشت بام به راه پله سرازیر می شد می دید. و با اینکه تازه ساعت هشت بود، آفتاب آنقدر داغ بود که آخرین پله های سیمانی را زیر پایش گرم کند. ساختمانی بود بسیار قدیمی، از آن ساختمانهایی که هنوز آب حمامشان را باید توی بشکه ذخیره می کردند. با پنجره های بدون شیشه و مستراحهای آجری.
«یک نفر می آمد میوه های گویاو (guava) و خرماهامان را می چید. یکی دیگر بامیه هامان را می چید. بله، مزه زندگی را من آنجا چشیدم. اینجا، من غذایم را توی قابلمه پلو می خورم.» در این بخش از روایت گوشهای بوری ما داغ شد؛ و زانوی متورمش تیر کشید. «این را گفتم که وقتی از مرز رد شدم دو تا النگو بیشتر دستم نبود؟ ولی یک زمانی پایم را روی کمتر از مرمر نمی گذاشتم. می خواهید باور کنید، می خواهید باور نکنید، چنین ناز و نعمتی را به خواب هم نمی توانید ببینید.»
هیچ کس مطمئن نبود که روده درازیهای بوری ما حقیقت دارد یا نه. ناگفته نماند که هر روز که می گذشت، انگار ابعاد ملک سابقش دو برابر می شد، همین طور محتویات صندوقچه چوبی و صندوق هایش. کسی تردید نداشت که بوری ما پناهنده است؛ لهجه بنگالی اش جای هیچ شکی باقی نمی گذاشت. با این حال، سکنه ی این مجموعه آپارتمانی نمی توانستند ادعاهای بوری ما را درباره ثروت گذشته اش باور کنند؛ همین طور هم سایر حرفهایش را که بیشتر احتمال داشت حقیقت داشته باشند؛ از جمله اینکه چطور مثل هزاران نفر دیگر، عقب یک کامیون، لا به لای گونیهای شاهدانه، از مرز بنگال شرقی گذشته. البته بعضی روزها هم بوری ما ادعا می کرد با یک گاری که گاو آن را می کشیده به کلکته آمده است.
گاهی وقتها که بچه ها می رفتند توی کوچه دزد و پلیس بازی کنند، سرِ راهشان از او می پرسیدند: «بالاخره با چی آمدی، با کامیون یا گاری؟» و بوری ما، همانطور که انتهای آزاد ساری اش را تکان می داد و کلیدهای بزرگ و قدیمی اش جرینگ جرینگ صدا می کردند، جواب می داد: «جزئیات را می خواهید چه کار؟ برای چی می خواهید مو را از ماست بکشید؟ می خواهید باور کنید، می خواهید باور نکنید. توی زندگی من آنقدر غم و غصه هست که شماها به خواب هم نمی بینید.»
به این ترتیب، واقعیت ها را تحریف می کرد. حرف های ضد و نقیض می زد. تقریبا به همه چیز شاخ و برگ می داد. ولی یاوه هایش چنان قانع کننده بود، و حرص و جوش هایش چنان با حرارت، که به راحتی نمی شد از آنها گذشت.
چه جور زمینداری آخر و عاقبتش به جارو کشیدن راه پله می کشید؟ این را آقای دَلال (Dalal)، ساکن طبقه سوم، همیشه، وقتی که موقع رفتن سرِ کار یا برگشتن به خانه از کنار بوری ما می گذشت، از خودش می پرسید؛ در راسته لوله فروشهای خیابان کالج، دفتردارِ یک عمده فروش لوله های پلاستیکی و فلزی و شیرآلات بود.
زنها غالبا بر این گمان بودند که بیچاره احتمالا در ماتم از دست دادن خانواده اش این داستان ها را به هم می بافد. آقای چاترجی (Chatterjee) پیر هم معتقد بود که «توی شکم بوری ما یک روده راست پیدا نمی شود، ولی او قربانی زمانه دستخوشِ تحول است.» آقای چاترجی از زمان تجزیه، نه از بالکن خانه اش آن طرفتر رفته بود و نه لای روزنامه را باز کرده بود. ولی به رغم این واقعیت، یا شاید هم به دلیل آن، همه برای نظرش ارزش زیادی قائل بودند.
عاقبت این نظر رواج پیدا کرد که بوری ما زمانی در شرق خدمتکار زمیندار متمولی بوده و برای همین می توانست آن طور ماهرانه و با آب و تاب درباره گذشته اش غلو کند. چاخانهای او با آن صدای خش دار به هیچ کس آسیبی نمی رساند. همه قبول داشتند که بازیگر بی نظیری است. در ازای محلی که زیر صندوق های نامه ها در اختیارش گذاشته بودند تا در آن زندگی کند، بوری ما راه پله کج و معوج آنها را مثل دسته گل تمیز نگه می داشت. از همه مهمتر، ساکنان ساختمان خوشحال بودند که بوری ما، که هر شب پشتِ درِ ورودیِ آکاردئونی می خوابید، حائلی بود بین آنها و دنیای بیرون.
در این مجموعه آپارتمانی، هیچ کس چندان چیزی نداشت که ارزش دزدیدن داشته باشد. بیوه طبقه دوم، خانم میسرا، تنها کسی بود که تلفن داشت. با این حال، سکنه ساختمان خوشحال بودند که بوری ما رفت و آمد آدم های کوچه را زیر نظر داشت، دوره گردهایی را که برای فروش شانه و شال از این در به آن در می رفتند می پایید، می توانست به آنی یک ریشکا صدا بزند و هر فرد مشکوکی را که برای تف کردن یا شاشیدن یا ایجاد هر جور مزاحمت دیگری آن حوالی پرسه می زند با چند ضربه جارویش از پا دربیاورد.
خلاصه، با گذشت سالها، خدمات بوری ما رفته رفته به خدمات یک دربان واقعی شباهت پیدا کرد. هرچند این کار در شرایط عادی کار یک زن نبود، بوری ما به خود می بالید که چنین مسئولیتی به عهده دارد و چنان به دقت نگهبانی می داد که انگار نگهبان خانه ای در خیابان “لوئرسیرکولار” یا “جودیور پارک” یا محله اعیانی دیگری باشد.
بالای پشت بام، بوری ما لحافهایش را روی بند رخت پهن کرد. سیمی که اریب از این گوشه تا آن گوشه حفاظ بام کشیده شده بود، در سرتاسر چشم اندازِ او از آنتن تلویزیون ها، تابلوهای آگهی و طاقهای دوردستِ پل “هاورا” امتداد داشت. بوری ما افق را در هر چهار جهت نگاه کرد. بعد شیرِ آبِ زیر منبع را باز کرد. صورتش را شست، پاهایش را آب کشید و با دو انگشت دندانهایش را سایید. بعد از این کار، بنا کرد جارویش را به لحافها کوبیدن؛ اول یک طرف و بعد طرف دیگر. هر از گاهی مکث می کرد و از گوشه چشم نگاهی به کف سیمانی پشت بام می انداخت، به امید آنکه مقصر شب های بی خوابیش را شناسایی کند. چنان سرگرم این کار بود که چند لحظه طول کشید تا خانم دلال ساکن طبقه سوم را ببیند که آمده بود یک سینی پوست لیموی نمک زده را بگذارد توی آفتاب خشک بشود.
بوری ما گفت: «یک چیزی توی این لحاف ها هست که نمی گذارد شبها چشم روی هم بگذارم. بگو ببینم، کجا هستند؟»
خانم دلال دلش به حال بوری ما می سوخت؛ گاهی وقت ها کمی زنجبیل ساییده به پیرزن می داد که چاشنی خورش اش کند. خانم دلال مکثی کرد و گفت: «من که چیزی نمی بینم.» پلکهای نازکی داشت و به انگشتهای بسیار باریک پاهایش حلقه انداخته بود.
بوری ما گفت: «پس لابد بال دارند.» جارویش را گذاشت زمین و به ابری نگاه کرد که از پشت ابر دیگری می گذشت. «تا من بیایم لهشان کنم، بال می زنند می روند. فقط ببین پشتم را چه کار کرده اند. حتما از نیش آنها مثل لبو سرخ شده.»
خانم دلال لبه ی ساری بوری ما را، که از پارچه سفید ارزان قیمتی بود با حاشیه سبز لجنی، بالا زد. پوست بدنش را زیر بلوزش، که از آن مدل دیگر تو مغازه ها پیدا نمیشد، و پایینتر از آن نگاه کرد. بعد گفت: «بوری ما، تو خیالاتی شده ای.»
— به تو می گویم اینها دارند مرا زنده زنده می خورند.
خانم دلال گفت: «شاید عرق سوز شده باشی.»
بوری ما با شنیدن این حرف انتهای آزاد ساری اش را تکان داد و جرینگ جرینگِ کلیدهای بزرگ قدیمی اش را درآورد. گفت: «من می دانم عرق سوز چه جوری است. این عرق سوز نیست. سه شب می شود، شاید هم چهار شب، که چشم به هم نگذاشته ام. شمردن هم که بلد نیستم. آن وقتها رختخوابم همیشه تمیز بود. ملافه هامان از پارچه وال بود. می خواهی باور کن، می خواهی باور نکن، پشه بندهامان از نرمی مثل ابریشم بود. چنین ناز و نعمتی را شماها توی خواب هم نمی توانید ببینید.»
خانم دلال حرف او را تکرار کرد: «حق با توست، توی خواب هم نمی توانم ببینم.» پلک های نازکش را بست و آه کشید. «آره بوری ما، توی خواب هم نمی توانم ببینم. من توی دو اتاق فکسنی زندگی می کنم، زنِ مردی هستم که لوازم دستشویی می فروشد.» خانم دلال رویش را برگرداند و به یکی از لحافها نگاه کرد. با انگشت کشید روی قسمتی از بخیه هایش. بعد پرسید:
— بوری ما، چند وقت است توی این رختخواب می خوابی؟
بوری ما پیش از آنکه جواب بدهد که یادش نمی آید، انگشتش را گذاشت روی لبهایش.
«پس چرا تا به حال چیزی در این مورد نگفتی؟ خیال می کنی وسعمان نمی رسد برایت لحاف تمیز فراهم کنیم؟ یا یک تکه مشماع برای آن موضوع؟» انگار به او برخورده بود.
بوری ما گفت: «احتیاجی نیست. دیگر تمیز شده اند. با جارویم می تکانمشان.»
خانم دلال گفت: «دیگر حرف نباشد. تو رختخواب نو لازم داری. لحاف و تشک و بالش. یک پتو هم برای زمستان.» خانم دلال همانطور که حرف می زد، انگشت شصتش را می گذاشت نوک انگشتهای دیگرش و وسایل مورد نیاز را می شمرد.
بوری ما گفت: «روزهای جشن فقیرها می آمدند درِ خانه مان که بهشان غذا بدهیم.» داشت سطلش را از کپه ی زغال آن طرف پشت بام پر می کرد. خانم دلال که راه افتاده بود از پله ها برود پایین، با صدای بلند گفت: « آقای دلال که از اداره برگشت باهاش حرف می زنم. بعدازظهر یک نوک پا بیا خانه ما تا هم کمی ترشی به تو بدهم هم کمی پودر برای پشتت.»
بوری ما گفت: «این عرق سوز نیست.»
حقیقت داشت که در فصل بارندگی عرق سوز شایع بود. ولی بوری ما ترجیح می داد فکر کند چیزی در رختخواب آزارش می داد، چیزی که خواب را از چشمانش می ربود، چیزی که پوست سرِ کم مو و بدنش را مثل فلفل می سوزاند، پیش پا افتاده تر از اینهاست.
داشت پله ها رو جارو می زد – همیشه از پشت بام به طرف پایین جارو می کشید – و به این چیزها فکر می کرد که باران گرفت. باران، مثل پسربچه ای که دمپاییهای خیلی بزرگتر از پایش پوشیده باشد، محکم بر بام می کوبید و پوست لیموهای خانم دلال را به داخل ناودان شست. هنوز عابران پیاده فرصت نکرده بودند چترهایشان را باز کنند که باران به درون یقه ها و جیبها و کفشها سرازیر شد. در آن مجموعه آپارتمانی، و در همه ساختمانهای مجاور، کرکره های جیرجیری را بستند و با بند زیر دامنی به میله های پنجره ها محکم کردند.
آن موقع، بوری ما دیگر به پاگرد طبقه دوم رسیده بود. به بالای پله های نردبان نگاه کرد، و وقتی صدای باران در پیرامونش شدت گرفت، فهمید که لحافهایش دارد آش و لاش می شود.
ولی به یاد صحبتش با خانم دلال افتاد. و در نتیجه به کارش ادامه داد، با همان سرعت، تا گرد و خاک و ته سیگار و کاغذ آب نبات را از بقیه پله ها هم جارو کند، و عاقبت رسید پای صندوقهای نامه ها در طبقه همکف. برای آنکه جلو ورود باد را بگیرد، زنبیلهایش را به دنبال روزنامه زیر و رو کرد و روزنامه ها را توی روزنه های لوزی شکل در ورودی آکاردئونی چپاند. بعد ناهارش را گذاشت روی سطل زغالش قُل بزند، و بنا کرد به باد زدن آتش با یک بادبزن حصیرِ نخل.
آن روز بعد از ظهر، بوری ما به عادت همیشه، موهایش را از نو جمع کرد، گره انتهای آزاد ساری اش را باز کرد، و اندوخته زندگی اش را شمرد. تازه از یک چُرت بیست دقیقه ای در رختخوابی موقتی از روزنامه بیدار شده بود. باران بند آمده بود و بوی تُرشِ برگهای خیس انبه در کوچه پیچیده بود.
بوری ما بعضی روزها بعد از ظهر به دیدن سایر سکنه ساختمان می رفت. خوشش می آمد از این خانه به آن خانه برود. اهالی ساختمان هم به نوبه خود، با رفتارشان به بوری ما اطمینان می دادند که درِ خانه شان همیشه به روی او باز است؛ هرگز چفتِ پشت درهاشان را نمی انداختند، مگر شبها. مشغول کارشان بودند، به بچه هاشان بد و بیراه می گفتند، یا حساب هزینه ها را می رسیدند، یا برنج شام را پاک می کردند. گهگاه استکانی چای دستش می دادند، قوطی بیسکویت را دست به دست می چرخاندند و به او می داند، و او هم به بچه ها کمک می کرد تا مهره ها را روی صفحه بازی بیاندازند. می دانست نباید روی مبلها و صندلیها بنشیند؛ برای همین، کز می کرد توی درگاهیها و راهروها، و حرکت ها و رفتارها را طوری زیر نظر می گرفت که معمولا آدم در یک شهر غریب رفت و آمد ماشینها را تماشا می کند.
آن روز بعد از ظهر بوری ما تصمیم گرفت دعوت خانم دلال را قبول کند. پشتش هنوز می خارید، حتی بعد از آنکه روی روزنامه ها چرت زده بود، و حالا دیگر دلش کمی از آن پودر عرق سوز می خواست. جارویش را برداشت — بدون جارو همیشه احساس می کرد یک چیزی کم دارد — و داشت راه می افتاد برود طبقه بالا که ریشکایی جلو درِ ورودی آکاردئونی توقف کرد.
آقای دلال بود. از آن سالهای وارد کردن رسیدها در دفاتر، دو هلال کبود زیر چشمهایش نقش بسته بود. ولی امروز چشمهایش برق می زد. نوک زبانش لای دندانهایش بازی می کرد، و دو کاسه دستشویی سرامیک کوچک را وسط پاهایش نگه داشته بود.
«بوری ما، یک کاری باهات دارم. کمک کن این دستشوییها را از پله ها ببریم بالا.» دستمال تاشده ای را به پیشانی و گلویش فشرد و سکه ای به راننده ریکشا داد. بعد او و بوری ما کاسه های دستشویی را از پله ها بردند بالا تا طبقه سوم. وقتی وارد آپارتمان شدند، او بالاخره به خانم دلال و بوری ما و چند نفر دیگر از اهالی ساختمان، که از روی کنجکاوی دنبالشان آمده بودند، اعلام کرد: که دیگر زمان نوشتن دفاترِ آن عمده فروش لوله و شیرآلات برای او به پایان رسیده. که خودِ آن عمده فروش، که به دنبال هوای سالمتر بود، و منفعتش هم دو برابر شده بود، داشت شعبه دیگری در “بوردوان” باز می کرد. و اینکه، با توجه به عملکرد سخت کوشانه او در طول سالیان، آن عمده فروش مقام او را ارتقا می داد و او را به مدیریت شعبه خیابان کالج منصوب می کرد. آقای دلال از بس ذوق کرده بود، موقعی که از وسط راسته لوله فروشها به خانه برمیگشت، این دو تا کاسه دستشویی را خریده بود.
خانم دلال پرسید: «توی این دو تا اتاق، دو تا دستشویی می خواهیم چه کار؟» خُلقش از قبل بابت پوست لیموهایش تنگ بود. «به حقِ حرف های نشنیده! من هنوز روی چراغ نفتی غذا می پزم. تو حتی حاضر نشده ای برای تلفن درخواست بدهی. و هنوز هم چشمم به جمال آن یخچالی که اول ازدواجمان قولش را دادی روشن نشده. توقع داری این دو تا دستشویی جبران همه چیز را بکند؟»
صدای بگو مگویی که پس از آن درگرفت آنقدر بلند بود که تا پایین پله ها و دمِ صندوق های نامه ها می رسید. به قدری هم پر هیاهو و طولانی بود که صدای رگبار دومی را که بعد از تاریک شدن هوا گرفت تحت الشعاع قرار داد. سر و صدا آنقدر زیاد بود که حواس بوری ما را، موقعی که آن روز برای دومین بار راه پله را از بالا تا پایین جارو می کشید، پرت کرد، و برای همین دیگر نه از مصیبتهایش چیزی گفت، نه از روزهای ناز و نعمتش. آن شب را در بستری از روزنامه به صبح رساند.
فردای آن شب، صبحِ اول صبح، که یک دسته کارگر پابرهنه آمده بودند دستشویی ها را نصب کنند، بگو مگوی خانم و آقای دلال هنوز هم بفهمی نفهمی ادامه داشت. آقای دلال، بعد از یک شب از این دنده به آن دنده شدن و طول و عرض اتاق را پیمودن، تصمیم گرفته بود یکی از دستشویی ها را توی اتاق نشیمن آپارتمانش نصب کند و آن یکی را توی راه پله، در پاگرد طبقه اول. از در این خانه به در آن خانه می رفت و می گفت: «اینطوری همه می توانند از آن استفاده کنند.» ساکنان ساختمان خیلی خوشحال شدند؛ سالهای سال بود که همگی دندانهاشان را با آبی که توی لیوان ذخیره می کردند مسواک می کردند.
در این بین آقای دلال در این فکر بود که وجود یک دستشویی در راه پله قطعا مهمانها را تحت تاثیر قرار می دهد. حالا که او دیگر یکی از مدیران شرکت بود، کسی چه می دانست چه اشخاصی ممکن بود به آن ساختمان رفت و آمد کنند؟
کارگرها چندین ساعت سخت کار کردند. از پله ها بالا و پایین می دویدند و ناهارشان را چمباتمه کنار نرده های راه پله می خوردند. چکش می زدند، فریاد می کشیدند، تف می انداختند و ناسزا می گفتند. عرقشان را با انتهای دستارشان خشک می کردند. خلاصه، کاری کردند که آن روز بوری ما نتوانست راه پله را جارو کند.
بوری ما برای گذراندن وقت به پشت بام رفت. کنار حفاظ بام راه می رفت و پاهایش را لخ لخ به زمین می کشید، ولی باسنش از خوابیدن روی روزنامه ها کوفته شده بود. بعد از آنکه افق را در هر چهار جهت نگاه کرد، آنچه را که از لحافهایش باقی مانده بود پاره پاره کرد و به صورت نوارهای باریکی درآورد و نگهشان داشت تا بعدها برای برق انداختن نرده های راه پله از آنها استفاده کند.
سرِ شب، ساکنان ساختمان جمع شدند تا کاری را که آن روز انجام شده بود تحسین کنند. حتی بوری ما را هم وادار کردند که دستهایش را زیر آن آب روان و تمیز بشوید. بوری ما با لحن تحقیرآمیزی گفت: «آب حمام ما را با برگ گل و عطر خوشبو می کردند. می خواهید باور کنید، می خواهید باور نکنید، ناز و نعمتی بود که به خواب هم نمی توانید ببینید.»
آقای دلال شروع کرد به نشان دادن قسمتهای مختلف دستشویی، شیرهای آب را یکی یکی تا آخر باز کرد و بست. بعد هر دو شیر را با هم باز کرد تا تفاوت فشار آب را نشان بدهد. در صورت تمایل می شد با بالا بردن اهرم کوچک بین شیرها آب را در کاسه دستشویی جمع کرد.
آقای دلال دست آخر گفت: «آخرین کلام در ظرافت و زیبایی.»
آقای چاترجی در تایید حرف او به روال همیشه از بالای بالکنش گفت: «نشانه مسلم زمانه دستخوش تحول.»
ولی در میان زنها دلخوری به سرعت رشد می کرد. صبحها که به صف می ایستادند تا دندانهایشان را مسواک کنند، رفته رفته خونشان به جوش می آمد که باید صبر می کردند تا نوبتشان برسد، و بعد از هر بار استفاده از دستشویی مجبور بودند شیرهای آب را تمیز کنند و نمی توانستند صابون و خمیردندان خودشان را روی حاشیه باریک کاسه دستشویی بگذارند. خانواده دلال دستشویی خودشان را داشتند؛ چرا بقیه آنها باید از یک دستشویی استفاده می کردند؟
بالاخره یک روز صبح یکی از آنها دیگر نتوانست جلو زبانش را نگه دارد. «مگر ما وسعمان نمی رسد که خودمان دستشویی بخریم؟»
یکی دیگر پرسید: «یعنی خانواده دلال تنها کسانی هستند که می توانند وضعیت این ساختمان را بهتر کنند؟»
رفته رفته شایعاتی دهان به دهان می گشت: اینکه آقای دلال، بعد از آن بگو مگو، برای دلجویی از رنش دو کیلو روغن خردل، یک شال کشمیر، و دوازده قالب صابون با عطر چوب صندل برای او خریده؛ که آقای دلال تقاضای خط تلفن کرده؛ که خانم دلال صبح تا شب کاری ندارد غیر از آنکه دستهایش را توی دستشویی بشوید. تازه انگار اینها کافی نبود، چون صبح روز بعد یک تاکسی به مقصد ایستگاه هاورا با شتاب وارد کوچه شد؛ خانواده دلال برای ده روز به “سیملا” می رفتند.
خانم دلال از توی پنجره بازِ تاکسی گفت: «بوری ما، یادم نرفته. برایت یک پتوی پشم گوسفند بافت کوهستان می آوریم.» کیف چرمی روی دامنش بود که به حاشیه فیروزه ای ساری اش می آمد.
آقای دلال که نشسته بود بغل دست زنش، فریاد زد: «دو تا می آوریم!» داشت جیبهایش را می گشت که مطمئن شود کیف پولش سر جایش هست.
از میان تمام ساکنان آن مجموعه آپارتمانی، بوری ما تنها کسی بود که ایستاد کنارِ در ورودی آکاردئونی و به آنها سفر به خیر گفت.
به محض رفتن خانواده دلال، سایر زنها شروع کردند به برنامه ریزی برای تعمیرات مورد نظر خودشان. یکی از آنها تصمیم گرفت دسته ای از النگوهای عروسی اش را بفروشد و یک سفیدکار بیاورد که دیوارهای راه پله را دوغاب بمالد. آن یکی چرخ خیاطی اش را گرو گذاشت و یک نفر را استخدام کرد که جانوران موذی را ریشه کن کند. سومی رفت سراغ نقره فروش و یک سرویس دسرخوری را به او پس داد؛ خیال داشت بدهد کرکره ها را رنگ زرد بزنند.
کم کم دیگر کارگرها شب و روز در این ساختمان می رفتند و می آمدند. بوری ما، برای آنکه جلو دست و پا نباشد، بالای پشت بام می خوابید. آنقدر آدم از آن در ورودی آکاردئونی می آمدند و می رفتند، و آنقدر آدم دیگر تمام مدت راهِ کوچه را بند آورده بودند، که اصلا فایده ای نداشت مراقبشان باشی.
چند روز بعد، بوری ما زنبیلها و سطل مخصوص پخت و پزش را هم به پشت بام منتقل کرد. نیازی نبود از دستشویی پایین پله ها استفاده کند، چون می توانست درست به همان راحتی دست و رویش را مثل سابق زیر شیر منبع آب بشوید. هنوز هم خیال داشت نرده های راه پله را با تکه پارچه های باریکی که از لحافش پاره کرده بود برق بیاندازد. و همچنان روی روزنامه ها می خوابید.
باز هم بارها باران بارید. بوری ما، زیر سایبانی که آب از آن می چکید، روزنامه ای روی سرش می گرفت و چمباتمه می زد و مورچه های موسم بارندگی را تماشا می کرد که در طول بند رخت رژه می رفتند و توی دهانشان تخم حمل می کردند. بادهای مرطوبتر دردِ پشتش را تسکین می داد. ذخیره روزنامه هایش دیگر داشت ته می کشید.
صبحهایش به کندی می گذشت، بعد از ظهرهایش از آن هم کندتر. یادش نمی آمد آخرین بار کی یک استکان چای خورده است. دیگر نه غصه بدبختیهایش را می خورد، نه افسوس ایام گذشته را؛ در این فکر بود که خانواده دلال کی برمی گردند و برایش رختخواب نو می آورند.
بوری ما کم کم بالای پشت بام حوصله اش سر رفت، و در نتیجه، برای آنکه دست و پایش را تکانی بدهد، بنا کرد بعد از ظهرها توی آن محله چرخیدن. جاروی نی به دست، با ساری ای که لکه های جوهر روزنامه رویش دیده می شد، در بازارها سرگردان بود و رفته رفته شروع کرد به هله هوله خریدن با اندوخته زندگی اش؛ امروز یک پاکت برنجک، فردا کمی بادام هندی؛ پس فردا یک لیوان آب نیشکر. یک روز، پیاده تا دکه های کتابفروشی خیابان کالج رفت. فردایش از آن هم جلوتر رفت، تا مغازه های سبزی و میوه بُو بازار. آنجا بود که وقتی ایستاد وسط یکی از بازارچه ها و میوه های درخت نان و خرمالوها را تماشا می کرد، احساس کرد انتهای ساری اش کشیده می شود. وقتی نگاه کرد، باقیمانده اندوخته زندگی اش و کلیدهای بزرگ قدیمی اش غیبشان زده بود.
آن روز بعد از ظهر که بوری ما برگشت، ساکنان ساختمان جلو درِ ورودی آکاردئونی منتظرش بودند. فریادهای تهدیدآمیز در راه پله طنین انداخت، همه همان خبر را تکرار می کردند؛ دستشویی راه پله را دزدیده بودند. توی دیوار تازه سفید شده، سوراخ بزرگی دهان باز کرده بود و کلافی از لوله های پلاستیکی و فلزی از آن بیرون زده بود. تکه های گچ ریخته بود کف پاگرد. بوری ما جاروی نی اش را در دست فشرد و چیزی نگفت.
ساکنان ساختمان بس که عجله داشتند، عملا بوری ما را تا بالای پله ها و روی بام حمل کردند؛ آنجا او را یک طرف بند رخت گذاشتند زمین و به نوبت شروع کردند سرش داد و بیداد کردن.
یکی شان با انگشت بوری ما را نشان داد و فریاد زد: «همه اش زیر سرِ اوست. دزدها را او خبر کرده. موقعی که قرار بود جلو در ورودی نگهبانی بدهد کجا بود؟»
یکی دیگر گفت: «چند روز است توی خیابان ها ول می گردد و با غریبه ها حرف می زند.»
و نفر سوم گفت: «ما زغالمان را با او قسمت کردیم، جای خوابیدن در اختیارش گذاشتیم. چطور توانسته این جوری به ما خیانت کند؟»
با آنکه بوری ما طرفِ صحبت هیچ کدامشان نبود، در جواب گفت: «باور کنید، باور کنید. من دزدها را خبر نکرده ام.»
آنها با عصبانیت جواب دادند: «سالهای سال دروغهایت را تحمل کرده ایم. توقع داری حالا حرفهایت را باور کنیم؟»
داد و بیدادشان تمامی نداشت. جواب دلال ها را چطور باید می دادند؟ عاقبت رفتند نظر آقای چاترجی را بپرسند. نشسته بود توی بالکن خانه اش و راه بندان را تماشا می کرد.
یکی از ساکنان طبقه دوم گفت: «بوری ما امنیت این ساختمان را به خطر انداخته. ما لوازم قیمتی داریم. خانم میسرای بیوه با تلفنش تک و تنهاست. چه کار باید بکنیم؟»
آقای چاترجی خوب به حرفهایش گوش کرد. همان طور که به دقت فکر می کرد، شالی را که دور شانه هایش پیچیده بود مرتب کرد و خیره شد به داربست بامبویی که حالا بالکنش را احاطه کرده بود. کرکره های پشت سرش، که از وقتی یادش می آمد رنگی نداشتند، حالا به رنگ زرد درآمده بودند. عاقبت گفت:
— توی شکم بوری ما یک روده راست پیدا نمی شود. ولی این مسئله تازه ای نیست. چیزی که تازگی دارد ظاهر این ساختمان است. یک همچو ساختمانی یک دربان واقعی لازم دارد.
به این ترتیب، ساکنان ساختمان سطل زغال و ژنده پاره ها، زنبیلها و جاروی نی او را پرت کردند پایین پله ها، پای صندوقهای نامه ها، آن طرفِ در ورودی آکاردئونی و وسط کوچه. آن وقت بوری ما را پرت کردند بیرون. می خواستند هرچه زودتر بروند دنبال یک دربان واقعی.
بوری ما از میان کیه خرت و پرت هایش فقط جارویش را برداشت و همان طور که دور می شد، یک بار دیگر گفت: «حرفم را باور کنید. باور کنید.» انتهای آزاد ساری اش را تکان داد، ولی صدای جرینگ جرینگی درنیامد.

یک دربان واقعی . ترجمان دردها . نوشته جومپا لاهیری . ترجمه مژده دقیقی .

25
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1253
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

ارسال پاسخ