کودکان با هزاران امید به این دنیا آمدند اما …

چیزهایی هست که باید نوشت ....

دیدگاهتان را بنویسید

ارسال دیدگاه به عنوان یک کاربر مهمان.

  1. اما
    من از درون سينه خبر دارم
    ازخانه هاي خونين
    از قصه ي عروسك خون آلود
    از انفجار مغز سري كوچك
    بر بالشي كه مملو روياهاست
    – – روياي كودكانه ي شيرين
    از آن شب سياه
    آن شب كه درغبار
    مردي به روي جوي خيابان خم بود
    با چشمهاي سرخ و هراسان
    دنبال دست ديگر خود مي گشت
    باور كنيد
    من با دو چشم مات خودم ديدم
    كه كودكي ز ترس خطر تند مي دويد
    اما سري نداشت
    لختي دگر به روي زمين غلتيد
    و ساعتي دگر
    مردي خميده پشت و شتابان
    سر را به ترك بند دو چرخه
    سوي مزار كودك خود مي برد
    چيزي درون سينه ي او كم بود….

    قیصر

خواندن بعدی

سایدبار کناری

ایده آلیتی

لوگو

درباره ایده آلیتی

سعی می کنم مطالبی را منتشر کنم که می توانند ما را به فکر وادار کنند و ارزش اندیشیدن را داشته باشند.

مرا دنبال کنید