آنجا که پای هیچ آدم به آن نرسد

آنجا ؛ جایی که پای هیچ آدم به آن نرسد

مردی نزد حکیم رفت و چنین گفت: «دیرگاهیست از خوردن هیچ طعام و هیچ اشربه ای مرا لذتی حاصل نمی شود. این چه بیماریست که بدان مبتلا گشته ام.» حکیم نگاهی به چهره ی مرد انداخت و گفت: «چون بدانی آنچه می خوری و آنچه می آشامی به اقسام زیان ها برای بدن آمیخته است و تو را راه گریزی از آن نباشد؛ چگونه توانی از چنین خوردن و نوشیدنی لذت ببری؟ برو که من خود نیز به همین بلا گرفتار آمده ام.» مرد گفت: «حکیم! نشان جایی را به من بده که بتوانم طعامی نیکو و پاک به دست آورم؛ و برای شما نیز تحفه ای بیاورم.» حکیم گفت: «هر آنجایی که آدمی دو پا به آن، راه نیافته باشد. و چون بدانجا رَوی؛ دیگر آنجا، آنجا نباشد.» چون مریدان این شنیدند، نعره ها برآوردند و مرد را دریدند که پایش به آنجا نرسد.

«س.م.ط.بالا»

25
اشتراک‌گذاری
http://ideality.ir/?p=1278
لینک کوتاه این مطلب
س.م.ط.بالا

چیزهایی هست که باید نوشت ....

2 دیدگاه

  1. امیرحسین

    خیلی جالب بود.

  2. عسل چت

    مطالبتون عالی

ارسال پاسخ