عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند

س.م.ط.بالا

یکی از متعبّدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی. پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: «اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند.» زاهد را این سخن قبول نیامد و روی بر تافت.

یکی از وزیران گفتش: «پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی، پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد، اختیار باقیست.»

آورده اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را به دو پرداختند. مقامی دلگشای روان آسای.

گل سرخش چو عارض خوبان
سنبلش همچو زلف محبوبان
همچنان از نهیب برد عجوز
شیر ناخورده طفل دایه هنوز
وَ اَفانینِ عَلیها جُلَّنار
عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نار

ملک در حال کنیزکی خوبروی پیش فرستاد.

از این مه پاره ای عابد فریبی
ملایک صورتی طاووس زیبی
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجود پارسایان را شکیبی

همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال.

هَلکَ الناسُ حَولَهُ عطشاً
وَ هْوَ ساق یَری وَ لا یَسقی
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات مستسقی

عابد طعام‌های لذیذ خوردن گرفت و کسوت‌های لطیف پوشیدن و از فواکه و مشموم و حلاوات تمتّع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجیر پای عقلست و دام مرغ زیرک.

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی

فی الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد و چنان که شاعر گوید:

هر که هست از فقیه و پیر و مرید
وز زبان آوران پاک نفس
چون به دنیای دون فرود آید
به عسل در بماند پای مگس

بار دیگر ملک به دیدن او رغبت کرد. عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاووسی بالای سر ایستاده. بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک به انجام سخن گفت: «چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم، در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زهاد را.»

وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با او بود گفت: «یا خداوند شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی. عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.»

خاتون خوب صورت پاکیزه روی را
نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش
درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را
نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش
تا مرا هست و دیگرم باید
گر نخوانند زاهدم شاید

«گلستان سعدی رحمةالله علیه، باب دوم، در اخلاق درویشان»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

قضاوت بدون آگاهی؛ غیر اخلاقی‌ترین عادت بشر

س.م.ط.بالا
قضاوت بدون آگاهی؛ غیر اخلاقی‌ترین عادت بشر

غیر اخلاقی‌ترین عادت بشر،

این‌ است که مدام و بی‌وقفه،

درباره هر کس و پیش از آنکه بفهمد و درک کند قضاوت می‌کند …!

این آمادگی پرشور برای قضاوت کردن،

نفرت انگیزترین حماقت و مخرب‌ترین شرارت‌هاست …!

«برگرفته از کتاب “وصیت خیانت شده” نوشته‌ی “میلان کوندرا”»

درباره میلان کوندرا

میلان کوندرا (Milan Kundera) زاده ۱ آوریل، ۱۹۲۹ در برنو، چکسلواکی‌ست که از سال ۱۹۷۵ در فرانسه زندگی می‌کند و از سال ۱۹۸۱ یک شهروند فرانسوی شده‌است. پدر کوندرا نوازنده پیانو و شاگرد لئوش یاناچک بود. علاقه او به موسیقی در بسیاری از آثار او به ویژه رمان شوخی پیداست. میلان شعرگویی را از ۱۴ سالگی آغاز کرد و در ۱۷ سالگی پس از شکست آلمان به حزب کمونیست پیوست و در سال ۱۹۴۸ وارد دانشکده سینمای پراگ شد. اما در سال ۱۹۵۰ از حزب اخراج شد. نخستین مجموعه شعر او با نام «انسان؛ بوستان پهناور» که خوشبینی موجود و ادبیات دولتی را مورد انتقاد قرار می‌داد در ۱۹۵۳ و دومین و آخرین مجموعه شعر او با نام «تک گویی» که در آن رفتارها و کردارهای انسانی و روابط عاشقانه بی‌پرده بازنمایی می‌شد در ۱۹۵۷ منتشر شدند. او در ۱۹۶۰ گزیده اشعار گیوم آپولینر و تحلیلی از آن‌ها را چاپ کرد و در همین سال آموزش ادبیات در دانشکده سینما به عهده او گذاشته شد. نخستین نمایشنامه او با نام «مالکان کلیدها» که به دوران ترس و خشونت هنگام استیلای آلمان می‌پرداخت در ۱۹۶۱ به چاپ رسید. کوندرا در سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۸ ده داستان با عنوان عشق‌های خنده دار می‌نویسد که در آن‌ها به رابطه فرد با اجتماع توجه شده و مضمون بسیاری از رمان‌های آینده‌اش طرح می‌شوند.
ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

میان آدمیان چیزی نیست، جز دیوار هایی که خود ساخته اند.

لئو تولستوی

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

س.م.ط.بالا
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

«مولوی»

پی‌نوشت: طرح استفاده شده در این مطلب از “اردشیر رستمی” است و از کتاب “تلنگر” برداشته شده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

دست ؛ انیمیشنی کوتاه برای روایت نبرد بین آزادی اندیشه و قدرت

س.م.ط.بالا
دست ؛ انیمیشن کوتاه

خلاصه داستان

این فیلم درگیری و تضاد بین دلقکی ضعیف و دستی قدرتمند را نمایش می‌دهد. دلقک هنرمندی است که برای گل‌هایش گلدان می‌سازد. تا اینکه یک دستِ قدرتمند وارد زندگی او شده و به او دستور می‌دهد که فقط مجسمه‌ی دست را بسازد؛ اما دلقک تصمیم می‌گیرد در برابر این دستور بایستد. دلقک بدون توجه به دستور دستِ قدرتمند به ساخت گلدان برای گل‌های خانه‌اش ادامه می‌دهد. دست با تهدید، دستکاری و ایجاد دردسر برای تغییر تفکر دلقک تلاش می‌کند.

دست در نهایت با حقه و فریب موفق به حبس ذهن هنرمند می شود، او را در قفس زندانی و مجبور به ساخت مجسمه‌های دست می‌کند و به دلیل ساخت مجسمه‌هایش به دلقک مدال‌ها و جایزه‌ها می‌دهد اما دلقکِ ناراحت تصمیم به فرار می‌گیرد. او مجسمه بزرگ دست را پایین می‌آورد و در دیوار قفس سوراخی ایجاد می‌کند. دلقک درحالی که دست او را تعقیب می‌کند از قفس فرار می‌کند. در هنگام دویدن، دلقک تمام مدالها و جوایز خود را دور میندازد، به خانه می‌رود و خود را در خانه حبس می‌کند. هنگام تلاش برای ممانعت از ورود مجدد دست، در حادثه‌ای در اثر برخورد یکی از گلدان‌ها به سرش، جان می دهد. هنگامی که دست قدرتمند وارد خانه می‌شود، دلقک مرده است. دست قدرتمند از کمد به عنوان تابوت دلقک استفاده می‌کند و مراسم ترحیم باشکوهی برای وی ترتیب می‌دهد.

فیلم‌شناسی

عنوان اصلی: Ruka (به زبان چک)
عنوان انگلیسی: The Hand
عنوان فارسی: دست

کارگردان: Jiří Trnka (یرژی ترونکا)
سال انتشار: 1965 میلادی
مدت زمان: 18 دقیقه
سبک: استاپ موشن

افتخارات و جوایز

آکادمی علوم و هنرهای سینمایی این فیلم را به عنوان پنجمین پویانمایی برتر تاریخ سینما اعلام کرده است.

جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره بین‌المللی فیلم‌های انیمه انسی، ۱۹۶۵
جایزه اول در کتگوری کارتون، برگامو، ۱۹۶۵
جایزه نقره‌ای، ملبورن، ۱۹۶۶
بهترین فیلم تمام جشنواره سال (جایزه منتقدان), انسی، ۱۹۹۰

درباره کارگردان

یرژی ترونکا (Jiří Trnka؛ ۲۴ فوریه ۱۹۱۲ – ۳۰ دسامبر ۱۹۶۹) یک کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس، تهیه‌کننده، نویسنده، نقاش، مجسمه‌ساز، عروسک‌گردان و پویانمای برجستهٔ اهلِ جمهوری چک بود.
بیشتر آثار او در واقع برای بزرگسالان و با اقتباس از آثار ادبی ساخته شده بود و وی را «والت دیزنی اروپای شرقی» لقب داده بودند.
او بابت یک عمر فعالیت در زمینه ادبیات کودکان و نوجوانان، در سال ۱۹۶۸ میلادی، برنده جایزه هانس کریستیان آندرسن شد.
انیمیشن کوتاه دست آخرین اثر این هنرمند محسوب می‌شود.یرژی ترونکا (Jiří Trnka؛ ۲۴ فوریه ۱۹۱۲ – ۳۰ دسامبر ۱۹۶۹)

این کارگردان سال ۱۹۶۹ در پراگ به خاطر حمله قلبی در گذشت و مراسم خاک سپاری اش به رویدادی مردمی تبدیل شد.

توقیف دست

این فیلم برای اولین بار در سال ۱۹۶۵ به نمایش در آمد. هنگام درگذشت ترانکا در سال ۱۹۶۹، فیلم به دلیل نمایش سیاست‌های محدودکننده‌ای که بسیاری از هنرمندان در آن مجبور به کار بودند، توقیف شده بود.

پی‌نوشت: اطلاعات فوق از سایت ویکی‌پدیا کپی‌برداری شده و کنار هم قرار گرفته‌اند.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

زناشویی ؛ بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران”

س.م.ط.بالا
زناشویی ؛ بریده‌ای از کتاب "پیامبر" نوشته "جبران خلیل جبران"

و گفت درباره‌ی زناشویی چه می‌گویید ای استاد؟

و او در پاسخ گفت:

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال‌های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می‌کنند همراه خواهید بود.
آری، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روح‌های شما.

جام یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده‌ی نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان‌گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش درمی‌آیند.

دلِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه‌داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می‌تواند دل‌هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند، و درختِ بلوط و درخت سرو در سایه‌ی یکدیگر نمی‌بالند.

«بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران” با ترجمه “نجف دریابندری”»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

عدالت از لوازم تمدن است، یعنی این ضمانت که نظام حقوقی استقرار یافته، از این پس به سود فرد شکسته نشود.

زیگموند فروید

دو خط ، از مجموعه‌ی از زبان برگ، سروده‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی

س.م.ط.بالا
دو خط ، از مجموعه‌ی از زبان برگ، سروده‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی

دیروز
چون دو واژه به یک معنی
از ما دو نگاه
هر یک سرشار دیگری
اوج یگانگی
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر یک افق
بی نقطه ی تلاقی و دیدار
حتی در جاودانگی

«دو خط، از زبان برگ، محمدرضا شفیعی کدکنی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

هر آدم عاقلی حاضر است به باج‌گیری که سر راهش را گرفته و تمام اموالش را طلب می‌کند و لوله تفنگش را به روی او نشانه رفته بگوید که تمام آن اموال را خود با کمال میل به او هدیه می‌کند و هیچ ادعایی هم ندارد. پس اگر انسان مجبور باشد که زیر سلطه حاکم مستبد زندگی کند، کم کم و به طور ناخودآگاه چنان به انحطاط می‌رود که خود او نیز درستی و صحت آنچه را انجام می‌دهد، تایید می‌کند، چرا که انسان فقط اگر یک بار هم که شده در تنهایی با خود به آن دروغ، به چشم حقیقت بنگرد و آن را بپذیرد، باری از دوش ضمیر خودآگاهش برداشته شده و زندگی آسان تر می‌گذرد.

«از کتاب بررسی روانشناختی خودکامگی»

 

مانس اشپربر

جست و جو ؛ سروده‌ای از شل سیلورستاین (ترجمه رضی هیرمندی)

س.م.ط.بالا

جست و جو

رفتم به جست و جوی خُمِ طلا

که در انتهای رنگین‌کمان منتظرم بود.

گشتم و گشتم، هی گشتم و گشتم

و باز گشتم و گشتم تا…

زیر یک شاخه‌ی پیرِ پیچ در پیچ

پیداش کردم لابه‌لای بوته‌ها.

جانمی جان، عاقبت مال خودم شد خُمِ طلا.

خُب، دنبال چی بگردم حالا؟

«سروده‌ی شل سیلورستاین، از مجموعه‌ی “آنجا که پیاده رو پایان می‌یابد” ترجمه‌ی “رضی هیرمندی”»

در ادامه می‌توانید متن انگلیسی شعر را نیز بخوانید:

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری