نه تو مانی و نه برف…!

س.م.ط.بالا

سر خود را مکن اینگونه به برف
به عمل کار برآید نه به ورد و نه به حرف
بر فرض چنین کاسه ی رأی ات پُر شد
چه گذاری تو در این کاسه و ظرف؟
دوش رسیدست برایم خبری از بالا
تا پرتو خورشید بتابد، نه تو مانی و نه برف!

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و هفتم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

حماسه ی اختصاصی…

س.م.ط.بالا

حدیث این بیابان جای بیان ندارد *** دشت به این فراخی، آرش کمان ندارد
در چه شگفتی اگر قامت رستم شکست؟ *** با حیله های کهنه، طرفی نمی توان بست
راه گریزمان نیست، خرمن گرفته آتش *** کو واعظی که می گفت از قصه ی سیاوش؟
کاوه کنون می برد درفش خود را به زور *** کیست که ضحاک را باز فرستد به گور؟
***
اسطوره های کهنه با ما وفا نکردند *** در روزهای سختی یاری به ما نکردند
ماندند در قصه ها، اشعار و افسانه ها *** باری بر ندارند از روی شانه ی ما
باید به حال خود فکری دگر کنیم *** شام سیاه خود صبح ظفر کنیم
شاید حماسه ای تازه توان سرود *** بر مردمان این خاک و زمین درود

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: هجدهم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ما را به خیر تو امید نیست…

س.م.ط.بالا
Permanent Link to ما را به خیر تو امید نیست…

براى امیرى خرما هدیه آوردند.
خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست. دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند. وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده ‏ام شما شب ها در مسجد مى ‏خوابید و بى‏ وضو نماز مى ‏خوانید، تصمیم دارم محبوستان کنم.
گفتند: ایهاالامیر قسم مى ‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

با ما… اما کوتاه

س.م.ط.بالا

ما را ببین و یکدم
با ما نشین و یکدم
این شام را سحر کن
تا چای می کشد دم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و هفتم فروردین ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

خدایی و بندگی

س.م.ط.بالا

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد.
ابلیس نزدیک او آمد و گفت: هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردى هستى!
ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!
.:. جوامع‏ الحکایات عوفى .:.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

همه را شکل یار می‌بینم

س.م.ط.بالا

شعر زیر توسط آقای “محمد نظری ندوشن” سروده شده و من آن را از سایت “دفتر طنز حوزه ی هنری” به نشانی اینترنتی http://www.daftaretanz.com ، نقل کرده ام.

دائم از غصه می‌زنم بر سر
زندگی مشکل است بی‌دلبر
دوستانم شدند بابا، و
بنده هستم هنوز بی‌همسر
پیرمردی مجردم، که همه
می‌دهندم نشان به یکدیگر
پسرِ پیر داند ارزش زن
پیر دختر هم ارزش شوهر
زرگر از قدر زر خبر دارد
گوهری داند ارزش گوهر
وای بر من، خروس با مرغ است
شده‌ام از خروس هم کمتر
نه جگر دارم و نه دندانی
بس‌که دندان گذاشتم به جگر
گرچه در بین جمع خاموشم
دارم آتش بر زیر خاکستر
گفت یک بچه دبستانی:
«میم مثل چه؟» گفتمش: «محضر»
با تو از راز خویش می‌گویم
گرچه آن را نمی‌کنی باور:

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

«شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم

س.م.ط.بالا

روزى انورى از بازار بلخ مى‏ گذشت، هنگامه ‏اى دید، پیش رفت و سرى در میان کرد، مردى دید که قصاید انورى به نام خود مى ‏خواند و مردم او را تحسین مى ‏کردند.
انورى پیش رفت و گفت: اى مرد این اشعار کیست که مى ‏خوانى؟
گفت: اشعار انورى
انورى گفت: انورى را مى ‏شناسى؟
گفت: انورى منم.
انورى بخندید و گفت: «شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

صد من یه غاز

س.م.ط.بالا

همه چی ارزونه!
تو چرا می خندی؟
وسط شعر من،
صفحه رو می بندی!
***
همه چی ارزونه
وقتی که رویاها
به همین نزدیکی
ته یک فنجونه
***
همه چی ارزونه
توی این شهری که
قیمت نون و شرف
مثل هم می مونه
***
همه چی آرومه!
دخترک گریه نکن
مزد کار امشب
پسته ی خندونه
***
همه چی میزونه
ارزش انسان ها
یک شتر یا دو شتر
چه کسی می دونه؟
***
همه چی ارزونه!
تو به من می خندی،
حالا دیگه حتما،
صفحه رو می بندی!!!

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: هجدهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

چه کار می کردم؟

س.م.ط.بالا

آقا… ببخشید؟!
چند قدم دیگر برداشتم. لحظه ای مکث کردم. نباید بی تفاوت باشم. نمی توانم از کنار صداهای شهر بی اعتنا عبور کنم. برگشتم.
– بچه ام مریضه…
یک زن، یک مرد و کودکی در آغوش. تصویری آشنا از شهر. تردید وجودم را فراگرفت. تمام آرمان ها و ایدئولوژی های پیش ساخته ام به لرزه افتاد. فریب و نیرنگ یا فقر و تنگدستی؟ اینبار با کدام پدیده ی ناهنجار اجتماعی روبرو شده ام؟! اما نمی توانم و نباید بی تفاوت باشم…
جلوتر رفتم و پرسیدم … مرد گفت:” بچه ام مریضه…بستریش کردم، خوب نشده… دستم تنگه… ” اهل طبس بود. خودش می گفت. کسی را در این شهر نداشت و غریب بود. خودش می گفت.
و من هنوز تردید داشتم. قبلا هم در چنین موقعیتی قرار گرفته بودم. تمام دانسته ها و ندانسته های خود را مرور کردم اما آموزه ای برای واکنش نشان دادن در چنین شرایطی نیافتم. درماندم…
باید به احساسم رجوع می کردم. چنین کردم و راه در پیش گرفتم… شما بودید چه کار می کردید؟
آقا… ببخشید؟!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

زنده باد… “بهار” ؟؟؟

س.م.ط.بالا

می نویسم از بهار، تا سبز گردد روزگار
می نویسم از بهار، تا نخشکد یک درخت
تا نمیرد آرزو
یا نگردد واژگونم بخت
می نویسم از بهار، تا برویَد اتحاد
تا بمیرد این نفاق
تا به پایان آید آخر این فراق
می نویسم از بهار، تا سبز گردد روزگار
اما دریغ؛
این روزها بوی زمستان می دهد گویی بهار…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و هفتم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

هر گونه تشابه بین عنوان این مطلب با شعارها و پیام های این روزها، به دلیل نقص فنی صفحه کلید (کیبورد) می باشد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری