تصویر

س.م.ط.بالا

“تصویر” شعری از “کامبیز صدیقی کسمایی” از مجموعه “در بادهای سرد” را بخوانید:

می نشینم بر دو زانو باز
می زنم بر هم دوباره آب را با دست
آنچه می جویم نمی یابم
آنچه می خواهم نمی بینم
رفته بی خود هر دو دستم باز تا آرنج در این آب
من، مبهوت
می روم غمگین بدان اما
تو بدهکاری به من
تصویر آن دلدار را
ای آب!

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

ماه و ماهی

س.م.ط.بالا

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

«علیرضا بدیع»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

س.م.ط.بالا

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را *** بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله در ده میی چو لاله *** تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را *** رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را *** از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم *** فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی ما را ربود سیلت *** اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو *** همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم *** زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن *** کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
نک جوق جوق مستان در می رسند بستان *** مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید *** گر بشنود عطارد این طرقوی ما را
سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان *** زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را
بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا *** گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

«غزلیات شمس – مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز …

س.م.ط.بالا
این آسمان غمزده غرق ستاره هاست ...

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان غمزده غرق ستاره هاست …

از مجموعه شعر “با دماوند خاموش

سروده ی “سیاوش کسرایی” – 1345

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

دیگر به انتظارِ کدامین رسالتی

س.م.ط.بالا
دیگر به انتظارِ کدامین رسالتی

خوابی و چشم حادثه بیدار می شود
هفت آسمان به دوش تو آوار می شود
خواب زنانه ای ست به تعبیرِ گُل مکوش
گل در زمین تشنه ی ما خار می شود
برخیز تا به چشم ببینی چه دردناک
آیینه پیشِ روی ِ تو دیوار می شود
دیگر به انتظارِ کدامین رسالتی
وقتی عصایِ معجزه ها مار می شود؟
باز این که بود گفت: «انالحق» که هر درخت
در پاسخ انالحقِ وی دار می شود
وحشت نشسته باز به هر برگ این کتاب
تاریخ را ببین که چه تکرار می شود!

«محمدعلی بهمنی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

آن جا و این جا

س.م.ط.بالا

غزلی که می خوانید از سروده های “فاضل نظری” است که از کتاب “آن ها” نقل می کنم:

وضع ما، در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
هیچکس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟
فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم

س.م.ط.بالا

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی *** تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی *** گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری *** باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من *** کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت *** جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما *** لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم *** بر سر آن منظره‌ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من *** من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

«غزلیات شمس – مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

عجب کاری است کار سر معشوق

س.م.ط.بالا

جهان جمله تویی، تو در جهان نه *** همه عالم تویی، تو در میان نه
چه دریایی است این دریای پر موج *** همه در وی گم و از وی نشان نه
چه راه است این نه سر پیدا و نه پای *** ولیکن راه محو و کاروان نه
خیالی و سرابی می‌نماید *** چو بوقلمون هویدا و نهان نه
همه تا بنگری ناچیز گردد *** همه چیزی چنین و آن چنان نه
عجب کاری است کار سر معشوق *** جهان از وی پر و او در جهان نه
همه دل پر ازو و دل درو محو *** نشسته در میانِ جان و جان نه
اگر ظاهر شود مویی جز او نی *** وگر باطن بود مویی عیان نه
عجب سری که یک یک ذره آن است *** چه می‌گویم همین است و همان نه
دلی دارم درو صد عالم اسرار *** ولیکن شرح یک سِر را زبان نه
چنین جایی فرید آخر چه گوید *** زبان گنگ و سخن قطع و بیان نه
«فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری (۵۴۰ – ۶۱۸ قمری)»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

سیزده به در…

س.م.ط.بالا

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به دَرم
«سیدمحمدحسین بهجت تبریزی – شهریار»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

سفرنامه ی باران

س.م.ط.بالا

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین چرکین است
«دکتر شفیعی کدکنی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری