کسی انگار فریادهای حادثه را نمی شنود

کسی انگار فریادهای حادثه را نمی شنود

بغضم سراغ بی کسی ام را می گیرد
در تجارتی که حیثیت مرگ خش می خورد.
رنگ ها مات می شوند
و سکوت در آتش دنیا گستاخ.
در تعلق سیاه
نخل های ایستاده در تماشا
قامتشان را انکار می کنند.
پایانی دوباره…
پایان یک حراج و زنده بگوری کلام
کسی انگار
فریادهای حادثه را نمی شنود

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

فریاد

فریاد فریدون مشیری

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
– آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضائی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،

دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما “خفته ی چند”!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

«فریدون مشیری»

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
21
اشتراک‌گذاری