زناشویی ؛ بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران”

س.م.ط.بالا
زناشویی ؛ بریده‌ای از کتاب "پیامبر" نوشته "جبران خلیل جبران"

و گفت درباره‌ی زناشویی چه می‌گویید ای استاد؟

و او در پاسخ گفت:

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال‌های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می‌کنند همراه خواهید بود.
آری، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روح‌های شما.

جام یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده‌ی نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان‌گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش درمی‌آیند.

دلِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه‌داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می‌تواند دل‌هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند، و درختِ بلوط و درخت سرو در سایه‌ی یکدیگر نمی‌بالند.

«بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران” با ترجمه “نجف دریابندری”»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

عدالت از لوازم تمدن است، یعنی این ضمانت که نظام حقوقی استقرار یافته، از این پس به سود فرد شکسته نشود.

زیگموند فروید

دو خط ، از مجموعه‌ی از زبان برگ، سروده‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی

س.م.ط.بالا
دو خط ، از مجموعه‌ی از زبان برگ، سروده‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی

دیروز
چون دو واژه به یک معنی
از ما دو نگاه
هر یک سرشار دیگری
اوج یگانگی
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر یک افق
بی نقطه ی تلاقی و دیدار
حتی در جاودانگی

«دو خط، از زبان برگ، محمدرضا شفیعی کدکنی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

هر آدم عاقلی حاضر است به باج‌گیری که سر راهش را گرفته و تمام اموالش را طلب می‌کند و لوله تفنگش را به روی او نشانه رفته بگوید که تمام آن اموال را خود با کمال میل به او هدیه می‌کند و هیچ ادعایی هم ندارد. پس اگر انسان مجبور باشد که زیر سلطه حاکم مستبد زندگی کند، کم کم و به طور ناخودآگاه چنان به انحطاط می‌رود که خود او نیز درستی و صحت آنچه را انجام می‌دهد، تایید می‌کند، چرا که انسان فقط اگر یک بار هم که شده در تنهایی با خود به آن دروغ، به چشم حقیقت بنگرد و آن را بپذیرد، باری از دوش ضمیر خودآگاهش برداشته شده و زندگی آسان تر می‌گذرد.

«از کتاب بررسی روانشناختی خودکامگی»

 

مانس اشپربر

جست و جو ؛ سروده‌ای از شل سیلورستاین (ترجمه رضی هیرمندی)

س.م.ط.بالا

جست و جو

رفتم به جست و جوی خُمِ طلا

که در انتهای رنگین‌کمان منتظرم بود.

گشتم و گشتم، هی گشتم و گشتم

و باز گشتم و گشتم تا…

زیر یک شاخه‌ی پیرِ پیچ در پیچ

پیداش کردم لابه‌لای بوته‌ها.

جانمی جان، عاقبت مال خودم شد خُمِ طلا.

خُب، دنبال چی بگردم حالا؟

«سروده‌ی شل سیلورستاین، از مجموعه‌ی “آنجا که پیاده رو پایان می‌یابد” ترجمه‌ی “رضی هیرمندی”»

در ادامه می‌توانید متن انگلیسی شعر را نیز بخوانید:

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

مردی که درخت می‌کاشت ؛ داستانی از ژان ژیونو

س.م.ط.بالا
مردی که درخت می‌کاشت

کتاب

“مردی که درخت می‌کاشت” در سال 1953 میلادی منتشر شد. ژان ژیونو (Jean Giono) نویسنده‌ی فرانسوی این داستان تمثیلی است. عنوان اصلی کتاب L’homme qui plantait des arbres به زبان فرانسوی است.

طرح اصلی داستان

داستان از سال ۱۹۱۰ میلادی شروع می شود كه یك مرد جوان با پای پیاده عازم منطقه پروونس فرانسه می شود. پس از چندین روز پیاده روی خود را در بیابانی بی آب و علف می یابد و ذخیره آبش تمام می شود. در این اوضاع نه چندان مناسب به چوپان میانسالی برخورد می كند كه او را نجات می دهد. مرد جوان شب را در خانه چوپان كم حرف سپری می كند و در می یابد كه نام او “الزیارد بوفیر” است. مردی كه همسرش و تنها فرزندش را از دست داده و اكنون تنها زندگی می كند و تنها هدف او آباد كردن این زمین‌های بایر است. او هر روز راهی صحرا شده و درخت بلوط می كارد. با شروع جنگ جهانی مرد جوان عازم جبهه جنگ می‌شود و پس از اتمام جنگ بار دیگر به دیدن الزیارد بوفیر می رود و ناگهان بجای بیابان خشک و بی آب و علف با منظره ای بدیع روبرو می‌شود…

منبع: سایت هنر مقاومت

ژان ژیونو در بعضی از رمان‌هایش به صحنه‌هایی از جنگ و خشونت و تباهی پرداخته است. هر چند که در این رُمان، به جامعه سیاه و انسان‌هایی که در تیرگی روزگار می‌گذرانند، اشاره می‌کند، اما طبیعت، وارستگی مرد چوپان، اِلزِیار بوفیه (شخصیت اصلی داستان) و روشنایی‌ای که یک نفر می‌تواند به تنهایی به یک جامعه ببخشد، درون‌مایه‌ی اصلی داستانش را تشکیل داده‌ است. (نقل از سایت گوشه)

مردی که درخت می‌کاشت

انیمیشن کوتاه

در سال 1987 میلادی با اقتباس از داستان مردی که درخت می‌کاشت ، فردريک بک (Frédéric Back) انیمیشن کوتاهی ساخت که موفق به دریافت جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه در سال 1988 میلادی شد.

این انیمیشن زیبا 30 دقیقه طول دارد و در نسخه‌ی اصلی به زبان فرانسوی و با روایتگری “فیلیپ نوآره” منتشر شده است.

در ادامه می‌توانید این انیمیشن را تماشا کنید (این نسخه توسط سایت ایده‌آلیتی به زبان فارسی صداگذاری شده است. البته این یک برگردان حرفه‌ای نیست.)

مردی که درخت می‌کاشت
ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

کوهنورد

کوهنورد

بلندی کوه مرا می خواند.
ضربان قلبم دیگر،
نه هفتاد و پنج است نه هشتاد، نه صد
پرنده بینوایی
که خود را به در و دیوار قفس می کوبد
قلب من است.
از کوهزدگی نمی گویم
می خواهم
ماترهورن باشم.
نانگا
آناپورا
برودپیک
نه می خواهم اورست باشم.

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

آنچه می شنویم یک نظر است نه یک واقعیت، آنچه می بینیم منظره ای است نه یک حقیقت.

مارکوس اورلیوس

بحران یعنی زمانی که به معجزه محتاج می‌شویم

س.م.ط.بالا

بحران یعنی زمانی که به معجزه محتاج می‌شویم.

«س.م.ط.بالا»

پی‌نوشت: مطلبی که می‌خواستم بگویم به این اندازه کوتاه نبود. اما هنگامی که شروع به نوشتن کردم، دیدم همین کافیست.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

خر عیسی گرش به مکه برند؛ چون بیاید هنوز خر باشد

س.م.ط.بالا

یکی از وزرا پسری کودن داشت. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مراین را تربیتی میکن مگر عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کَس فرستاد که این عاقل نمی‌شود و مرا دیوانه کرد.

چون بُوَد اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد

«گلستان سعدی؛ باب هفتم؛ در تاثیر تربیت»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری