بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

س.م.ط.بالا

شعری که در زیر می خوانید سروده ی “دکتر افشین یداللهی” است:

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست، می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

کدام رنج؟! کدام گنج؟!

س.م.ط.بالا

مولانا گفت:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید *** معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار *** در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید *** هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید *** یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید *** از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت *** یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد *** افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

احسنت. صحیح است. صحیح است. اما پرسشی دارم. در عصر طیاره، حاجیان به سرعت نزدیک به صوت به مقصد می رسند. خدم و حشم نیز به همراه دارند. طبیب و شفاخانه نیز فراهم است. موز و پرتقال به حد افراط تقسیم می کنند. سایه بان ها گسترانیده اند. بازارها رونق دارند. سیاحتی است به نام زیارت. دیگر رنجی نیست. گنجی نیست. کدام رنج؟ کدام گنج؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

خاک چه دانست…

س.م.ط.بالا

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود *** وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
خاک سیه برسر او کز دم تو تازه نشد *** یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقه ی در، زود برد حقه ی زر *** خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود *** خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت *** بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه ی صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا *** کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود *** آنچ جگرسوزه بود باز جگر سازه شود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

غار افلاطونی

س.م.ط.بالا
Permanent Link to غار افلاطونی

شعر زیر از سروده های “فاضل نظری” است. آن را از کتاب “ضد” نقل می کنم:

حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم
آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم
***
سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم
جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم
***
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
***
در مقامات تحیر جای استدلال نیست
عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم
***
آسیابی در مسیر رود عمرم! صبر کن
روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

در فرصت مطلوب درآور پدرش را…!

س.م.ط.بالا

حال آنکه نشاط و شور در جمع جامعه ی مجموع، رو به فزونی است و من نیز مفیوض از فیوضات دوستان؛ بر آن شدم مطلبی پست نمایم جهت شادی روح و جانتان.
شعری که در ادامه می خوانید از سروده های “مهران حسینی قزوین” است. من این شعر را از سایت دفتر طنز حوزه ی هنری به آدرس www.daftaretanz.com نقل کرده ام.

صدبار بدی کردی و دیدی ثمرش را
نیکی چه بدی داشت …! که دیدی ثمرش را !

هر کس به تو بد کرد، نیاور تو به رویش
در فرصت مطلوب درآور پدرش را

آنگاه اگر کینه ی تو کم نشد از او
بعد از پدرش‌، گیر سراغِ پسرش را

خوب است که آدم به کسی بد ننماید
خوب است بپاید همه ‌ی دور و برش را

یا اینکه اگر کار بدی کرد، بداند
باید به طریقی بکند پاک اثرش را

آنکس که خرش می‌رود آنجا که نباید
حتماً نگرفته جلوی کار خرش را

آن یار که ارقامِ حسابش شده میلیارد
باید که نگیرند جلوی سفرش را

برعکس، بگویند هنر کرد که در رفت
در گینس هم ثبت کنند این هنرش را

در راه اگر رد شده باشند ز قزوین
باید بپذیرند تمامِ خطرش را

دادیم پر و بالش و حالا نگرانیم
دیگر نتوانیم بچینیم پرش را

گفتند که خوب است ببخشیم بدی را
بخشیدم و هر مرتبه دیدم بَتَرش را

شلوارِ لیِ گل پسرش بس که می‌افتد
مردم همه دیدند دو ثلث کمرش را

بسیار از این جنس مسائل همه جا هست
بگذار نگوییم از این بیشترش را

خالق سرِ خلقت، نظر از خلق نپرسید
خوب است بپرسند از آدم نظرش را

هشدار! شب شعر درش باز نماند
این بهتر از آنست که بندند درش را

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خاطره نیمه جان…

س.م.ط.بالا

شعری که در ادامه خواهید خواند توسط “سعید بیابانکی” سروده شده است. من این شعر را از وبلاگ “سنگچین-شعرها و نوشته های سعید بیابانکی” به آدرس http://sangcheeen.blogfa.com نقل کرده ام. همچنین “علیرضا عصار” در آلبوم “بازی عوض شده” در قطعه ای با نام “خاطره نیمه جان” این شعر را خوانده است.

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم – نان در آوردیم –
برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم
به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

همه را شکل یار می‌بینم

س.م.ط.بالا

شعر زیر توسط آقای “محمد نظری ندوشن” سروده شده و من آن را از سایت “دفتر طنز حوزه ی هنری” به نشانی اینترنتی http://www.daftaretanz.com ، نقل کرده ام.

دائم از غصه می‌زنم بر سر
زندگی مشکل است بی‌دلبر
دوستانم شدند بابا، و
بنده هستم هنوز بی‌همسر
پیرمردی مجردم، که همه
می‌دهندم نشان به یکدیگر
پسرِ پیر داند ارزش زن
پیر دختر هم ارزش شوهر
زرگر از قدر زر خبر دارد
گوهری داند ارزش گوهر
وای بر من، خروس با مرغ است
شده‌ام از خروس هم کمتر
نه جگر دارم و نه دندانی
بس‌که دندان گذاشتم به جگر
گرچه در بین جمع خاموشم
دارم آتش بر زیر خاکستر
گفت یک بچه دبستانی:
«میم مثل چه؟» گفتمش: «محضر»
با تو از راز خویش می‌گویم
گرچه آن را نمی‌کنی باور:

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خونبها

س.م.ط.بالا

اینجا دگر برای تنفس هوا کم است *** حتی برای مردن ما نیز جا کم است
جایی برای زیستن یک پرنده نیست *** پروازها زمینی و حجم فضا کم است
ای مردم گرسنه ! خداتان بخیل نیست *** از سفره های مائده سهم شما کم است
بتخانه ها دوباره طلاپوش می شوند *** اما برای مسجد ما بوریا کم است
باید حماسه ی جمل از نو رقم خورد *** اما علی غریب و یل ماجرا کم است
با اشتهای تیغ سواران ذوالفقار *** خون هزار نسل مقدس نما کم است
اینک به نام حادثه شمشیر می کشیم *** ما را به جز شهادت ما خونبها کم است
ما وارث کدام زمینیم؟ ای خدا *** حتی برای مردن ما نیز جا کم است
«جلال محمدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

پاسخ

س.م.ط.بالا
Permanent Link to پاسخ

– تو چرا می جنگی؟
پسرم می پرسد:
***
من تفنگم در مشت
کوله بارم بر پشت
بند پوتینم را محکم می بندم
مادرم
آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل من می بارد
***
پسرم بار دگر می پرسد:
-تو چرا می جنگی؟
با تمام دل خود می گویم:
-تا چراغ از تو نگیرد دشمن
«محمدرضا عبدالملکیان»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

خر نمی شوم…

س.م.ط.بالا

«سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)» چه خوش سروده:
دست مزن! چشم، ببستم دو دست *** راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن *** نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن *** خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم *** لیک محال است که من خر شوم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری