ماه غریبستان ؛ ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

س.م.ط.بالا
ماه غریبستان ؛ ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی

ماه غریبستان

ديده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشينت رضا
ديده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا
دیده بگشا از کَرَم، رنجورِ دردستان علی!
بحرِ مروارید غم، گنجورِ مردستان علی!

دیده بگشا، رنج انسان بین و سیلِ اشک و آه
کِبرِ پَستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم، بر این فریبستان، علی!
شمع شبهای دُژم، ماه غریبستان، علی!

دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله، مُرد لیلی، خشک شد سرو سهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی!
تیره شد از بیش و کم آیینه هستان، علی!

«علی معلم دامغانی»

پی نوشت: این ترانه در آلبوم “ماه غریبستان” از کارهای قدیمی “محمد اصفهانی” اجرا شده است. در همان آلبوم “علی معلم دامغانی” نیز شعر را دکلمه کرده است.

دکلمه با صدای شاعر – علی معلم دامغانی

اجرا با صدای محمد اصفهانی

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

حرف های نگفتنی .:. به قلم دکتر علی شریعتی

س.م.ط.بالا

حرف هائی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هائی است که برای نگفتن دارد!
و کتاب‌ هائی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده‌ ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بشکَنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه‌ ی بی در و پنجره‌ای بخَزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت!

«دکتر علی شریعتی»

پی نوشت: روز بیست و نهم خرداد ماه که این نوشته منتشر می شود، سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

اگر آن تردیدهایمان را نداشتیم، چگونه بدان یقین نشاط بخشمان دست می یافتیم؟

گوته

اختراع ، سروده ای از شل سیلورستاین

س.م.ط.بالا
اختراع ، سروده ای از شل سیلورستاین

اختراع

موفق شدم، موفق شدم!
میدونی چی اختراع کردم؟
یه چراغ ساختم که دوشاخه اش رو می زنی به خورشید روشن میشه.
خورشید به اندازه کافی نور داره،
و لامپ هم حسابی قویه.
اما حیف، یه اشکال کوچیک داره!
سیم اون به اندازه ی کافی بلند نیست.

از مجموعه “جایی که پیاده رو پایان می یابد”، سروده شل سیلورستاین

Invention

I’ve done it, I’ve done it!

Guess what I’ve done!

Invented a light that plugs into the sun.

The sun is bright enough,

The bulb is strong enough,

But, oh, there’s only one thing wrong…

The cord ain’t long enough.

:: Where the Sidewalk Ends, 1974. Shel Silverstein

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

هی شعر تر انگیزد ، مجموعه شعر طنز سعید بیابانکی

س.م.ط.بالا
هی شعر تر انگیزد ، مجموعه شعر طنز سعید بیابانکی

هی شعر تر انگیزد

گفتی که «از آن باشد» گفتم که «از این باشد»
یک نکته ی بی معنی گفتیم و همین باشد

هرگز ندهندش زن در کوچه و در برزن
مانند رضازاده هر کس که وزین باشد

در کار گلاب و گل گفتند که «حُکمت چیست؟»
گفتم که «همین خوب است، بگذار همین باشد»

پیراهن ما را هم، از پشت کسی جر داد
من فکر کنم کارِ شیطان لعین باشد

خلقی شده گمراهت وقتی که به همراهت
یک روز شهین باشد، یک روز مهین باشد

پایت به زمین باشد دستت به هوا باشد
دستت به هوا باشد پایت به زمین باشد

هر جنس که در بازار دیدی و پسندیدی
یا ساخت ایران است یا ساخت چین باشد

یک روز جناح چپ یک عمر جناح راست
همواره در این کشور اوضاع چنین باشد

هر کس که در این کشور آشوب کند، جایش
یا گوشه ی کهریزک یا کنج اوین باشد

بر عکس شما، حافظ! من معتقدم در کل
هی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

مجموعه ی شعر طنز “هی شعر تر انگیزد”، دربردارنده ی 35 شعر طنز از آثار “سعید بیابانکی” است که چاپ نخست آن در سال 1391 توسط انتشارات “سپیده باوران” منتشر شد. شعری که خواندید از همین مجموعه انتخاب کردم که نام کتاب هم از آن گرفته شده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

مشق نام لیلی

س.م.ط.بالا
مشق نام لیلی

مشق نام لیلی

دید مجنون را یکی صحرا نورد
درمیان بادیه بنشسته فرد

صفحه ای از ریگ و انگشتان قلم
می نویسد نام لیلی دم به دم

گفت ای مجنون شیدا چیست این
می نویسی نامه بهر کیست این؟

گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست ما را کام او
عشق بازی می کنم با نام او

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

زخم . غزلی از محمدعلی بهمنی

س.م.ط.بالا
زخم . غزلی از محمدعلی بهمنی

زخم آنچنان بزن که به رستم، شغاد زد*
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد

با اینکه در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد

«محمد علی بهمنی»

* چنانچه تمایل دارید در مورد داستان رستم و شغاد و چگونگی مرگ رستم بیشتر بخوانید به ادامه مطلب بروید: (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
18
اشتراک‌گذاری

بهار می شود. سروده ای از سیاوش کسرایی

س.م.ط.بالا
بهار می شود. سروده ای از سیاوش کسرایی

بهار می شود

یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پرنگار می شود

زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آنچه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود

به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود

دهان دره ها پر از سرود چشمه سار می شود

نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود

در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود

درین بهار… آه
چه یادها
چه حرف های ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن

ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود

سیاوش کسرایی . بهمن 1339

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
23
اشتراک‌گذاری

درخت. تنها خداست که می‌تواند درخت بیافریند

س.م.ط.بالا
درخت. تنها خداست که می‌تواند درخت بیافریند

درخت

باور ندارم که روزی سروده‌ای را
ببینم که به زیبایی یک درخت باشد

درختی که دهان گرسنه‌اش
به سینه جاری شیرین زمین فشرده است

درختی که تمامی روز رو به خدا دارد
و بازوان پربرگ خود را به دعا می‌افرازد

درختی که در تابستان شاید
آشیانه‌ای از سینه‌سرخان را بر گیسوان دارد

و بر سینه‌اش برف نشسته
و با باران هم‌نشین است

اشعار را ابلهانی چون من می‌سرایند
اما، تنها خداست که می‌تواند درخت بیافریند

جویس کیلمر – 1913 

این سروده را به زبان انگلیسی می توانید در ادامه مطلب بخوانید: (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
24
اشتراک‌گذاری

آزادی. بخشی از کتاب پیامبر جبران خلیل جبران

س.م.ط.بالا
آزادی. بخشی از کتاب پیامبر جبران خلیل جبران

آنگاه مرد سخن وری گفت با ما از آزادی سخن بگو.
و او پاسخ داد:
در دروازه ی شهر و در کنارِ آتشِ اجاق تان دیده ام که خود را به خاک می اندازید و آزادیِ خود را می پرستید، همچنان که بردگان در برابرِ فرمانروا خم می شوند و او را ستایش می کنند، با آن که بر دستِ او کشته می شوند.
آری، در باغِ معبد و در سایه ی برج دیده ام که آزادترین کسان در میانِ شما آزادی خود را مانندِ یوغی به گردن و مانندِ دست بندی به دست دارند. و از دلم خون می ریزد؛ زیرا که شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردنِ آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید، و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگویید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان فارغ از نگرانی و شب هاتان عاری از اندوه نباشند، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند، از میانِ آن ها برهنه و وارسته فراتر بروید.
اما چه گونه باید از روزها و شب های خود فراتر بروید، مگر با شکستنِ زنجیری که در بامدادِ هشیاریِ خود بر گردِ ساعتِ نیمروزِ خود بسته اید؟
به راستی، آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید سنگین ترینِ این زنجیرهاست، اگر چه حلقه های آن در آفتاب بدرخشند و چشم تان را خیره کنند.
مگر آن چیزهایی که باید دور بیندازید تا آزاد شوید، پاره های وجودِ شما نیستند؟
اگر قانونِ ستم گرانه ای ست که می خواهید از میانش بردارید، آن قانون را به دستِ خود بر پیشانی نوشته اید. این نوشته با سوزاندنِ کتاب های قانون پاک نمی شود، یا با شستنِ پیشانیِ داوران تان، اگر چه دریا را بر سرِ آن ها بریزید.
و اگر فرمانروای خودکامه ای ست که می خواهید از تخت سرنگونش کنید، نخست آن تختی را که در درونِ شما دارد از میان ببرید. زیرا چه گونه خودکامه ای می تواند بر آزادگان و سرفرازان فرمان براند، مگر با خودکامگیِ سرشته در آزادیِ آن ها و با سرافکندگیِ همراه با سرفرازیِ آنها؟
و گر ترسی ست که می خواهید از دل برانید، جای آن ترس در دلِ شماست، نه در دستِ کسی که از او می ترسید.
به راستی در درونِ شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردنِ یکدیگر دارند و پیش می روند — آنچه او را می خواهید و آنچه از او می ترسید، آنچه شما را از خود می راند و آنچه شما را به خود می کشد، آنچه در پی اش می گردید و آنچه از او می گریزید. این چیزها در درونِ شما در گردش اند، مانندِ روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند.
و هنگامی که سایه ای محو می شود و دیگر نیست، آن روشنی که بر جا می ماند سایه ی روشنیِ دیگری ست. و بر این سان آزادیِ شما هنگامی که زنجیرِ خود را از دست می نهد، باز خود زنجیرِ آزادیِ بزرگتری می گردد.

متنی که خواندید بخشی از کتاب “پیامبر” نوشته ی “جبران خلیل جبران” بود. همچنین این نویسنده کتاب دیگری دارد به نام “دیوانه”. این دو کتاب به صورت جداگانه به زبان فارسی ترجمه شده اند. اما ترجمه ای که من متن را از آن آورده ام توسط “نجف دریابندری” انجام شده که هر دو کتاب را ذیل یک کتاب و تحت عنوان “پیامبر و دیوانه” به دست “نشر کارنامه” جهت انتشار سپرده است. ترجمه ی کتاب بسیار خوب و روان است و توصیه می کنم حتما این کتاب را بخوانید. اگر نخوانده اید!…

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
20
اشتراک‌گذاری