حس مشترک در شعر “پسرک و پیرمرد” از سیلورستاین

س.م.ط.بالا
حس مشترک در شعر "پسرک و پیرمرد" از سیلورستاین

یه حس مشترک هست بین اون زمانی که آدمها بچه ان و اون زمانی که پیر شدن.

پسرک و پیرمرد

پسرک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
پسرک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور.»
پسرک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همینطور.»
اما بدتر از همه این است که… پسرک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
«می فهمم چه حسی داری … می فهمم.»

از مجموعه “جایی که پیاده رو پایان می یابد”، سروده شل سیلورستاین

The Little Boy and the Old Man

Said the little boy, “Sometimes I drop my spoon.”
Said the old man, “I do that too.”
The little boy whispered, “I wet my pants.”
“I do that too,” laughed the little old man.
Said the little boy, “I often cry.”
The old man nodded, “So do I.”
“But worst of all,” said the boy, “it seems
Grown-ups don’t pay attention to me.”
And he felt the warmth of a wrinkled old hand.
“I know what you mean,” said the little old man.

:: Where the Sidewalk Ends: Poems and Drawings, 1974. Shel Silverstein

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

انسانی که معنا و هدف زندگی را بداند، نه تنها خود را با افراد ملت خویش برابر خواهد دانست، بلکه با تمام ابنای اقوام دیگر نیز مساوی خواهد شمرد.

لئو تولستوی

کفش های مجنون گم گشت؛ عبدالرضا رضائی نیا

س.م.ط.بالا
کفش های مجنون گم گشت؛ عبدالرضا رضائی نیا
کفش های مجنون گم گشت؛ عبدالرضا رضائی نیا

درنگی در آغاز

هو الاول و الاخر …
این سطرها سفرنامه کفشهایی است مجنونِ گم گشت. دقایقی که به تماشای جان وجهان رفته ایم؛ به پرسه در متن کوچه باغ های زندگی، تا آن سوی انتها و ادامه ی ادامه ها … به گلگشت در بهارِ هشتاد و سه خورشیدی، چله ی عمر این سایر حایر.
در این سفر دلپذیر، کفشها خیال مرا پوشیده اند و به راه می برند. گاهی نیز من خیال کفشها را می پوشم و به راه می زنم؛ کفشهایی که هم بهانه سفر در کلمات اند، هم رفیق راه و معبر و گذرگاه؛ کفشهایی که کفش هستند و نیستند. …..

عبدالرضا رضائی نیا، اسفند 1388

متن بالا مقدمه ای ست بر مجموعه شعر «کفشهای مجنون گم گشت» سروده “عبدالرضا رضائی نیا” که انتشارات “سپیده باوران” منتشر کرده است. در ادامه می توانید تعدادی از اشعار این مجموعه را بخوانید:

علاج

می توان به ضربِ قالبی گشاد
کفشهای تنگ را
علاج کرد
دلِ تنگ را
بگو
که چاره چیست؟ (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری
  • 1
  • 2