فلسفه ترس – بخش پنجم

س.م.ط.بالا

کتاب “فلسفه ترس” نوشته ی “لارس اسوندسن” نگاهی جامعه شناسانه به موضوع “ترس” در جوامع مدرن امروزی دارد. این کتاب را “خشایار دیهیمی” به فارسی ترجمه کرده است.

فصل پنجم کتاب “ترس و اعتماد” نام دارد. اعتماد همان چیزی است که روز به روز کم رنگ تر می شود و ارتباط بین انسان ها نیازمند ضمانت های دیگری شده است که بیشتر جنبه ی مادی دارند. گزیده هایی از این فصل:

ترس معمولا باعث میشود تلاش کنیم فاصله ای بیاندازیم میان خودمان و آنچه از آن ترسیده ایم. بنابراین، فرهنگ ترس می تواند اعتماد را که به اعتقاد بسیاری از فیلسوفان، متالهین و جامعه شناسان یکی از پایه ای ترین خصیصه های روابط انسانی است، سست کند.
….
البته اعتماد لزوما چیز خوبی نیست – در برخی موقعیت ها اعتماد کردن بسیار غیرعاقلانه است. از سوی دیگر، کمتر چیزی به این اندازه غیرعاقلانه است که عمری را با بی اعتمادی به همه چیز و همه کس سپری کنی. فرانسیس فوکویاما، جامعه شناس و فیلسوف، اعتماد را نوعی “سرمایه اجتماعی” می نامد. فوکویاما می گوید جوامع و سازمان هایی که از اعتماد قوی درونی برخوردارند هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اجتماعی بسیار موفق تر از جوامع و سازمان هایی هستند که اعتماد درونی در آنها کمتر است.
….
ترسِ اجتماعی، خودانگیختگی ما را نسبت به دیگران از میان می برد و بنابراین روابط اجتماعی را سست می کند. پس فرهنگ ترس فرهنگی است که در آن اعتماد از میان می رود. در جهانی که هرچه بیشتر به نظرمان خطرناک می آید، دشوار می توان اعتماد کرد – در چنین جهانی آدم ها بیشتر به دنبال تضمین و تامین هستند.
….
جامعه کارآمد و متکی به خود جامعه ای است که فرض را بر این می گذارد که از مجموعه افرادی شکل گرفته است که در آن همه اعضا برای خودشان قائل به تکلیفی اخلاقی در قبال همدیگر هستند و همه به همدیگر اعتماد دارند و می توانند به هم اطمینان کنند. چنین است که گئورگ زیمل، اعتماد را «یکی از مهمترین نیروهای ترکیب کننده در جامعه» توصیف می کند.
….
ترس تاثیری سست کننده بر اعتماد دارد، و وقتی اعتماد کم و کمتر شد، دامنه ترس بلند و بلندتر می شود. بلندتر شدن دامنه ترس در ضمن می تواند هم نتیجه و هم علت از دست رفتن اعتماد باشد.

(این معرفی در بخش های بعد ادامه پیدا می کند…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

ابراز احساسات

س.م.ط.بالا

بیش از هر زمان دیگری زندگی رنج آور شده است. خشم، پیش از هر احساس دیگری در وجودم برافروخته می شود. پس از آن پشیمانی. خشم و پشیمانی. خشم و پشیمانی. چه چیزی ملال انگیزتر از این تکرار بیهوده می تواند وجود داشته باشد؟! خواب هم مرا خوشحال نمی کند؛ حتی اگر رویایی به ارمغان آورد. روحم به شدت درد می کند و گرسنگی نمی تواند مُسکنی برای فراموشی این درد باشد. بوی تند حسرت و طعم تلخ حماقت نشانه های یک حمله ی احساسیِ مُخرب هستند و من بدون سنگری برای دفاع و سلاحی برای حمله، تسلیم می شوم. هیچکس نمی داند چه اندازه متنفرم از اینکه بگویم اکنون چه احساسی دارم!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری
  • 1
  • 2