مردی با کبوتر – نوشته ی رومن گاری با ترجمه ی لیلی گلستان

مردی با کبوتر نوشته ی رومن گاری

این یک قصه ی هزل آمیز است. پر از مطایبه و سخره.
قصه ای است درباره ی سازمان ملل: آدم هایش، اهدافش، راهکارهایش و عملکردهایش.
به نوعی افشاگری است و در نتیجه خنده دار.
کتاب پر است از استعاره، و خواندنش دقت می طلبد.
اگر صحنه های کتاب را که بسیار به تصویر نزدیک اند، در نطر آورید حتما به هنگام خواندن کتاب مدام لبخند به لب خواهید داشت.
خواندنش در این روزگار مغتنم است.

متن فوق یادداشت “لیلی گلستان” بود بر کتاب “مردی با کبوتر” نوشته ی “رومن گاری”. در ادامه ی مطلب بخشی از کتاب مردی با کبوتر را بخوانید.

مردی با کبوتر نوشته ی رومن گاری

جانی زمزمه کرد: «اعتبار برگزیدگان روشنفکر آمریکایی به بازی گرفته شده. تمام دنیا چشم هایشان را به ما دوخته اند… ما باید سرزمین معانی را توصیف کنیم… من باید به آن هایی که شک دارند که برگزیدگان آمریکایی قادر به حمل بار مسئولیتی که تاریخ روی شانه هایشان گذاشته، نیستند، نشان دهم که بشریت به دام مهلکه افتاده و باید آن را نجات دهیم!»
اسب متفکر دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «دو هزار سال پیش هم کسی چنین کوششی کرد و حال یک نفر دیگر پیدا شده که با یاری از نوع آمریکایی می خواهد در این کار توفیق پیدا کند!»
جانی زمزمه کنان گفت: «به قدر کفایت از ما انتقاد می کنند و به ما تهمت می زنند، به قدر کفایت ما را به غرور مادی و نفع پرستی متهم کرده اند… حال می خواهم به ایشان نشان دهم که یک کاوبوی خوب هم قادر است خود را روی محراب ارزش های معنوی قربانی کند…»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل

لباس کاکتوسی

“دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل” مجموعه ی هفت داستان کوتاه از “هاروکی موراکامی” است که با ترجمه ی “محمود مرادی” توسط “نشر ثالث” منتشر شده است.

داستان کوتاه - دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
داستان کوتاه زیر، داستانی است که نام کتاب هم از آن برداشته شده است:
در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان های فرعی محله ی معروف هارویوکویِ توکیو دختر صد در صد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش در خواب شکسته و بی ریخت شده. جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست ترش این است که بگویم اصلا شبیه دخترها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می توانم بفهمم او دختر صد در صد دلخواه من است. وقتی او را می بینم، دل در سینه ام شروع به تپیدن می کند و دهانم مثل کویر خشک می شود.
شاید هر کسی به دختر خاصی علاقه مند باشد، دختری با پاهای قلمی، چشم های درشت و انگشت های ظریف. یا این که همین طوری با دخترهایی آشنا بشود که همیشه برای وقت گذرانیِ با هر کسی وقت دارند. اما من چیزهای خاصی را ترجیح می دهم. گاهی وقت ها در رستوران خودم را در حالی که به دختری در میز کناری خیره شده ام به این خاطر که شکل دماغش را دوست دارم، گیر می اندازم. اما هیچ کس نمی تواند اصرار کند دختر صد در صد دلخواه مورد علاقه اش با آنچه از قبل تصور می کرده، کاملا مطابقت دارد. با این که شکل دماغ ها را دوست دارم، نمی توانم شکل دماغش را به خاطر بیاورم. حتی یادم نمی آید اصلا دماغی داشته باشد. تنها چیزی که با اطمینان یادم می آید، این است که چندان زیبا نبود. عجیب است.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
14
اشتراک‌گذاری