خلوت

شعری از «سید حسن حسینی»
عاشقی در هوس نمی گنجد *** آسمان در قفس نمی گنجد
عشق یعنی عقاب خاطر ما *** زیر بال مگس نمی گنجد
باده خواریم و رند و شیوه ی ما *** در خیال عسس نمی گنجد
دلم انگشتری است خون آلود *** که به انگشت کس نمی گنجد
عطر این غنچه ی معمایی *** در سر خار و خس نمی گنجد
بر نگینی که عین دلتنگی ست *** نام فریاد رس نمی گنجد
بی نفس می کنیم یاد لبش *** گر چه اینجا نفس نمی گنجد
منم و عشق و خلوتی که در آن *** هیچ کس، هیچ کس نمی گنجد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ایستگاه عشق

تنها؛
روی نیمکت چوبی
چشم در چشم جاده
دور از های و هوی
با هر تپش قلب
در انتظار تو ام
تا برسی از راه
آهای اتوبوس
باز که دیر کردی

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: نهم مهر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

ما صمد طلبیدیم و او…

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد *** ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل *** به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست *** نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار *** که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان *** کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل *** به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که جویم که نیست دلداری *** که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

اعتیاد

من یه معتادم
خجالت می کشم
از گفتنش، حتی
خجالت می کشم
روزها روی خط راه راه
بر سر یک چهار راه
شب ها توی پارک
از تماشای … ها
خجالت می کشم
من یه معتادم
ایستاده پشت در
در به در دنبال میراث پدر
از مزارش هم
خجالت می کشم
بچه ها من را تماشا می کنند
از نگاهی کنجکاو بر چنین پویانمایی های تلخ
با تبسم از درون کارتن
همچنان اما خجالت می کشم
از صدای زنگ این خانه
هم آوایی میان سکه و کاسه
خجالت می کشم
از اینکه دوست دارم باشد آزادی
خجالت می کشم
سکه ی بیچاره اما رنگ بر سیما ندارد
بی گمان از من
خجالت می کشد
چند روزی توی ترک بودم
در پناه پل
پس از سال ها افتضاح
دیروز پل شد افتتاح
باز هم من
خجالت می کشم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: سی ام شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

زنده می مانی

زنده ای. چشمانت باز می شوند. سقف اتاق نم ندارد، غم دارد. رویت را بر می گردانی به سمت پنجره. نور خورشید چشمانت را اذیت نمی کند؛ چند روزی هست، از وقتی که آن پرده ی سیاه را خریدی.
صدای تیک تیک ساعت دیواری، تنها صدایی که همیشه می شنوی، شمارش نفس هایت، تیک. تیک. تیک.
پاهایت سست و ضعیف شده، عصایت را بر می داری ولی به او اعتماد نداری، به دیوار تکیه می زنی. به آینه روبرو نگاه می کنی. موهایت مثل دندان هایت سفید… راستی دندان هایت کو… فراموششان کردی؟!
از خود می پرسی «آیا وقت آن نیست که عقربه های ساعت دیواری چیزی برای شمردن نداشته باشند؟»
لباس می پوشی مثل هر روز صبح. صبحانه با نان داغ و تازه لذت دیگری دارد…
در را قفل می کنی. چقدر پله… پوزخندی می زنی و به سمت آسانسور می روی. این کاغذ چیست؟ چشمهایت را تنگ و تیز می کنی. ” آسانسور خراب است. لطفا از راه پله استفاده کنید. با تشکر. مدیر ساختمان “… حالا پله ها به تو لبخند می زنند…
نانوایی مثل همیشه شلوغ است. نان سنگک گران هم که باشد طرفدار دارد…
نان را که می گیری، صبر نمی کنی و عصا زنان راه خانه را در پیش می گیری. چند قدم بر می داری. احساس ضعف می کنی، دنیا دور سرت طواف می کند. به نانی که خریدی نگاه می کنی انگار دو سه تاست. چشم ها را می بندی و باز تاریکی… زمین می خوری… صداهای مبهم و درهم همه جا هست.
شاید عقربه های ساعت از حرکت افتاده باشند. به هیچ چیز فکر نمی کنی. هیچ کس. خاطره ای. آرزویی. هیچ. همیشه منتظر بودی. منتظر همین… اما، اما حالا…
تازه میفهمی چقدر دوست داشتی یکبار دیگر طعم دلچسب صبحانه با نان سنگک تازه را بچشی. فقط یکبار دیگر…
پس نان را محکم نگه دار، تو زنده می مانی…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

این روزها

این روزها
حال و روز من خوش نیست
باران که می بارد
روحم خیس نمی شود

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: پنجم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

ما روزهای جمعه تعطیلیم…

به نقل از سایت “ابوالفضل زرویی نصر آباد” www.zarooee.ir

این وجیزه را مدتی پیش تحت تاثیر رمان هنوز منتشر نشده ی جناب سید مهدی شجاعی عزیز (با موضوع ظهور و انتظار) نوشته ام. بی اغراق در طول این سالها کمتر کتابی با این مایه شیرینی و تاثیرگذاری خوانده ام.
با آرزوی کسب مجوز و انتشار هر چه سریعتر این کتاب، شکسته بسته ی پیوست را به سید مهدی شجاعی تقدیم می کنم.

ما وارثان وحی و تنزیلیم
عاشق ترین مردان این ایلیم

مردم تمام از نسل قابیلند
ما چند تا ، فرزند هابیلیم

آن دیگران ناز و ادا دارند
ما بی قر و اطوار و قنبیلیم

در بین ما یک عده هم هستند…
این روزها مشغول تعدیلیم

در این دویدنها رسیدن نیست
عمری است ما روی تِرِدمیلیم
آخر کجا می آیی آقا جان؟
بگذار ، ما مشغول تحلیلیم

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

حرف های صدا دار

مردم این روزگار چنان سخن گویند که گویی باد معده ای است با صدای بسیار.
اگر عارضه ی شیمیایی بر مردمان اطراف وارد نشد، با افتخار سینه سپر می کنند که ما چه کردیم و چه کردیم و… دیوار صوتی را شکستیم و… غرشی بود شیر گونه.
اما وای از آن روز که بوی گاز خردل و سایر گازها به مشام برسد. آن وقت است که هر کس انگشت اتهام به سوی دیگری گرفته و چنان ملتمسانه اصرار می ورزد که گویی همین الساعه سازمان های حقوق بشری آمده اند به چنین جرم بزرگی او را به دادگاه لاهه برده و به دست عدالت بسپارند و… و زهی خیال باطل…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

اندر احوالات انتظار…

روی صندلی نشسته ای، سرت را پایین انداخته ای، کف اتاق را نگاه می کنی، اگر با سنگ پوشیده شده بود شروع می کنی سنگ ها را می شماری؛ اگر سنگ نبود چه؟! مهم نیست همواره چیزی برای شمردن روی زمین پیدا می شود.
یک نفر وارد اتاق می شود، سرت را بالا می آوری، به او نگاه می کنی، او به تو نگاه می کند، همان است که منتظرش بودی؟ نه! یاس در عمق نگاهت نمایان می شود. لبخند تلخی می زنی و سرت را پایین می اندازی.
تلفن همراهت را بر می داری ، خودت را مشغول می کنی، لیست تماس را بالا و پایین می بری، پیامک های خاک خورده را نگاه می کنی، شاید لطیفه ای، نغیزه ای، چیزی، بخوانی و بخندی. همینطور به صفحه ی تلفنت خیره می شوی؛ اما او تحمل این همه انتظار را ندارد چشم بر تو می بندد، برش می گردانی همانجا که بود.
یک نفر وارد اتاق می شود، سرت را بالا می آوری و با نگاه دنبالش می کنی، اما در جستجوی چیز دیگری است، سراغ تو را نمی گیرد.
بلند می شوی از پنجره ی اتاق بیرون را تماشا می کنی. آسمان پیداست و ماشین ها بوق میزنند. بوق ها را می شماری.
خسته می شوی، برمی گردی روی همان صندلی می نشینی. سرت را بالا نگه می داری… به ساعت نگاه می کنی… ساعتی گذشته است… مردد می شوی… وسایلت را جمع می کنی… کیفت را بر می داری… که…
یک نفر وارد اتاق می شود، به سمت تو می آید، در چشمانت برق شعف موج می زند، سلام می کنی، دست می دهد، می گوید شما آقای ” … ” هستید؟ با خوشحالی جواب می دهی بله خودم هستم. می گوید آقای ” … ” تماس گرفتند و گفتند امروز تشریف نمی آورند، از من خواستند که از شما عذرخواهی کنم و خواهش کنم تشریف ببرید تا خودشان تماس بگیرند…
سرد می شوی… نگاهت مات می ماند… می گویی اشکالی ندارد… می گوید: «خداحافظ»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

تهدید

خدایا مرا به جهنم مبر.
اگر چنین کنی به همه خواهم گفت چگونه از آن بگریزند.
حال با این همه فراری چه می کنی، در حالیکه از جهنم خود گریزانند و به سوی بهشت تو می آیند.
خدایا مرا به جهنم مبر.
اگر چنین کنی به همه خواهم گفت که:
نفت را از سر سفره مردم برداشتی تا آتش جهنم را برافروزی.
خدایا مرا به جهنم مبر.
اگر چنین کنی به همه خواهم گفت که همه ی سیل ها، طوفان ها، زلزله ها و سونامی ها کار تو بود.
خدایا مبادا اول زبانم را درآوری و بعد به دوزخم افکنی…
اگر چنین کنی، من چگونه چنان کنم…؟؟؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری