با ما… اما کوتاه

س.م.ط.بالا

ما را ببین و یکدم
با ما نشین و یکدم
این شام را سحر کن
تا چای می کشد دم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و هفتم فروردین ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

خدایی و بندگی

س.م.ط.بالا

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد.
ابلیس نزدیک او آمد و گفت: هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردى هستى!
ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!
.:. جوامع‏ الحکایات عوفى .:.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

همه را شکل یار می‌بینم

س.م.ط.بالا

شعر زیر توسط آقای “محمد نظری ندوشن” سروده شده و من آن را از سایت “دفتر طنز حوزه ی هنری” به نشانی اینترنتی http://www.daftaretanz.com ، نقل کرده ام.

دائم از غصه می‌زنم بر سر
زندگی مشکل است بی‌دلبر
دوستانم شدند بابا، و
بنده هستم هنوز بی‌همسر
پیرمردی مجردم، که همه
می‌دهندم نشان به یکدیگر
پسرِ پیر داند ارزش زن
پیر دختر هم ارزش شوهر
زرگر از قدر زر خبر دارد
گوهری داند ارزش گوهر
وای بر من، خروس با مرغ است
شده‌ام از خروس هم کمتر
نه جگر دارم و نه دندانی
بس‌که دندان گذاشتم به جگر
گرچه در بین جمع خاموشم
دارم آتش بر زیر خاکستر
گفت یک بچه دبستانی:
«میم مثل چه؟» گفتمش: «محضر»
با تو از راز خویش می‌گویم
گرچه آن را نمی‌کنی باور:

همه را شکل یار می‌بینم
پیرزن را نگار می‌بینم

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

«شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم

س.م.ط.بالا

روزى انورى از بازار بلخ مى‏ گذشت، هنگامه ‏اى دید، پیش رفت و سرى در میان کرد، مردى دید که قصاید انورى به نام خود مى ‏خواند و مردم او را تحسین مى ‏کردند.
انورى پیش رفت و گفت: اى مرد این اشعار کیست که مى ‏خوانى؟
گفت: اشعار انورى
انورى گفت: انورى را مى ‏شناسى؟
گفت: انورى منم.
انورى بخندید و گفت: «شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

صد من یه غاز

س.م.ط.بالا

همه چی ارزونه!
تو چرا می خندی؟
وسط شعر من،
صفحه رو می بندی!
***
همه چی ارزونه
وقتی که رویاها
به همین نزدیکی
ته یک فنجونه
***
همه چی ارزونه
توی این شهری که
قیمت نون و شرف
مثل هم می مونه
***
همه چی آرومه!
دخترک گریه نکن
مزد کار امشب
پسته ی خندونه
***
همه چی میزونه
ارزش انسان ها
یک شتر یا دو شتر
چه کسی می دونه؟
***
همه چی ارزونه!
تو به من می خندی،
حالا دیگه حتما،
صفحه رو می بندی!!!

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: هجدهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

چه کار می کردم؟

س.م.ط.بالا

آقا… ببخشید؟!
چند قدم دیگر برداشتم. لحظه ای مکث کردم. نباید بی تفاوت باشم. نمی توانم از کنار صداهای شهر بی اعتنا عبور کنم. برگشتم.
– بچه ام مریضه…
یک زن، یک مرد و کودکی در آغوش. تصویری آشنا از شهر. تردید وجودم را فراگرفت. تمام آرمان ها و ایدئولوژی های پیش ساخته ام به لرزه افتاد. فریب و نیرنگ یا فقر و تنگدستی؟ اینبار با کدام پدیده ی ناهنجار اجتماعی روبرو شده ام؟! اما نمی توانم و نباید بی تفاوت باشم…
جلوتر رفتم و پرسیدم … مرد گفت:” بچه ام مریضه…بستریش کردم، خوب نشده… دستم تنگه… ” اهل طبس بود. خودش می گفت. کسی را در این شهر نداشت و غریب بود. خودش می گفت.
و من هنوز تردید داشتم. قبلا هم در چنین موقعیتی قرار گرفته بودم. تمام دانسته ها و ندانسته های خود را مرور کردم اما آموزه ای برای واکنش نشان دادن در چنین شرایطی نیافتم. درماندم…
باید به احساسم رجوع می کردم. چنین کردم و راه در پیش گرفتم… شما بودید چه کار می کردید؟
آقا… ببخشید؟!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

زنده باد… “بهار” ؟؟؟

س.م.ط.بالا

می نویسم از بهار، تا سبز گردد روزگار
می نویسم از بهار، تا نخشکد یک درخت
تا نمیرد آرزو
یا نگردد واژگونم بخت
می نویسم از بهار، تا برویَد اتحاد
تا بمیرد این نفاق
تا به پایان آید آخر این فراق
می نویسم از بهار، تا سبز گردد روزگار
اما دریغ؛
این روزها بوی زمستان می دهد گویی بهار…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و هفتم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

هر گونه تشابه بین عنوان این مطلب با شعارها و پیام های این روزها، به دلیل نقص فنی صفحه کلید (کیبورد) می باشد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

میم مثل ممیزی

س.م.ط.بالا

(صبح در منزل)
رفتم پشت در. کمی مکث کردم، صدایی نمی آمد. همینطور که با دست ضربه ی آرومی به در می زدم گفتم: «علی! پاشو؛ مدرسه ات دیرمیشه. پاشو زود حاضر شو.»
در رو باز کردم رفتم داخل. همینطور که در انبوه پتو و عروسک دنبال علی می گشتم زمزمه می کردم: «هم سن تو که بودم قبل از اذان صبح با بابام – خدابیامرز- می رفتم کارگاه، تا خود اذان مغرب کار می کردم.»
(کمی قبل از ظهر در وزارت فرهنگ)
نفس عمیقی کشیدم. سر و سامانی به موهام دادم. دو ضربه ی آروم به در زدم.
_ بفرمایید داخل.
بعد از سلام و تعارفات معمول و معقول و غیر معقول، روی یک صندلی که درست روبه روی میز تعبیه شده بود نشستم.
تقریبا هفت ماه از زمانی که کتاب رو برای گرفتن مجوز فرستاده بودم گذشته. دو روز پیش تماس گرفتند و برای امروز قرار گذاشتند تا بیام و در مورد بخش هایی از کتاب با من صحبت کنند.
گفتم: «بالاخره مثل اینکه کتابم مورد بررسی قرار گرفته.»
_ بله. البته شما که خبر ندارید. ما سرمون خیلی شلوغه، تو این دوره زمونه هر کس از خونه قهر می کنه میره نویسنده میشه.
گفتم: «باز باید خدا رو شکر کرد که همشون نویسنده نمی شن. بعضی ها دختر فراری، معتاد، خواننده، بازیگر، مسئول و مدیر می شن.»
_ این چیه؟! همین جمله ها که اینجا نوشتی: «آزادی یعنی پرواز روح و اندیشه. انسان آزاد است چون خداوند او را آزاد آفریده است، هیچ نیرویی نمی تواند این نعمت را بازستاند مگر نیروی لایزال الهی. پرنده ای که در قفس رویای پرواز در سر می پروراند، پرواز را از یاد نخواهد برد.»
گفتم: «خوب خدمت شما عرض کنم که…»
دستش رو بالا آورد و کلامم را قطع کرد.
_ یا این یکی. در فصل سوم کتاب نوشتی: «عدالت تنها در سایه ی آگاهی حاصل می شود. جامعه ی آگاه تر به عدالت نزدیک تر است. حاکمان ظالم همواره جامعه تحت سلطه ی خود را در تاریکی جهالت نگاه می دارند تا رنگ عدل بر ظلم خود زده و به مردم تحمیل کنند.»
_ اون ها به کنار. این رو چه جوری تحمل کنم: «جنسیت عاملی نیست که بتواند ملاک برتری یافتن گروهی بر گروه دیگر باشد.» کم زن فمینیست تو این مملکت داریم؟! شما هم شدی کاسه ی داغ تر از آش؟! از سبیلت خجالت نمی کشی؟!
خواستم دهان باز کنم و بگویم این کلام خداست که: «هر کس تقوای بیشتری دارد نزد خدا عزیزتر است.» اما به ذهنم رسید این شراره ی آتش برای خاموش شدن به آب نیاز دارد نه نور.
همینطور گفت و گفت و گفت. ایراد پشت ایراد و اصلاحات پشت اصلاحات و در پایان:
_ به هر حال با این شرایط این کتاب قابل چاپ نیست. اصلاحاتی که گفتم انجام بدید و دوباره کتاب رو ارسال کنید تا بررسی بشه.
(غروب در منزل)
بابا! امروز تو مدرسه یه حرف جدید یاد گرفتم. گفتم: «آفرین، چی یاد گرفتی.»
_ میم. اگه گفتی میم مثل چی؟
گفتم: «میم مثل ممیزی.»
_ ممیزی دیگه چیه؟
کتابی که دستم بود رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم: «حالا صورت من رو می بینی؟»
_ نه. چه جوری ببینم؟!
گفتم: «ممیزی یعنی اینکه یه چیزی هست ولی نمی ذارن اونو ببینی.»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خونبها

س.م.ط.بالا

اینجا دگر برای تنفس هوا کم است *** حتی برای مردن ما نیز جا کم است
جایی برای زیستن یک پرنده نیست *** پروازها زمینی و حجم فضا کم است
ای مردم گرسنه ! خداتان بخیل نیست *** از سفره های مائده سهم شما کم است
بتخانه ها دوباره طلاپوش می شوند *** اما برای مسجد ما بوریا کم است
باید حماسه ی جمل از نو رقم خورد *** اما علی غریب و یل ماجرا کم است
با اشتهای تیغ سواران ذوالفقار *** خون هزار نسل مقدس نما کم است
اینک به نام حادثه شمشیر می کشیم *** ما را به جز شهادت ما خونبها کم است
ما وارث کدام زمینیم؟ ای خدا *** حتی برای مردن ما نیز جا کم است
«جلال محمدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

پاسخ

س.م.ط.بالا
Permanent Link to پاسخ

– تو چرا می جنگی؟
پسرم می پرسد:
***
من تفنگم در مشت
کوله بارم بر پشت
بند پوتینم را محکم می بندم
مادرم
آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل من می بارد
***
پسرم بار دگر می پرسد:
-تو چرا می جنگی؟
با تمام دل خود می گویم:
-تا چراغ از تو نگیرد دشمن
«محمدرضا عبدالملکیان»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری