کدام رنج؟! کدام گنج؟!

س.م.ط.بالا

مولانا گفت:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید *** معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار *** در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید *** هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید *** یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید *** از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت *** یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد *** افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

احسنت. صحیح است. صحیح است. اما پرسشی دارم. در عصر طیاره، حاجیان به سرعت نزدیک به صوت به مقصد می رسند. خدم و حشم نیز به همراه دارند. طبیب و شفاخانه نیز فراهم است. موز و پرتقال به حد افراط تقسیم می کنند. سایه بان ها گسترانیده اند. بازارها رونق دارند. سیاحتی است به نام زیارت. دیگر رنجی نیست. گنجی نیست. کدام رنج؟ کدام گنج؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

پایتخت

س.م.ط.بالا

در پایتخت همه چیز را گران می فروشند. تخت را، رخت را و حتی بخت را. از بامش که به پایین نگاه می کنی؛ همه دارند همه چیز را می فروشند. جام را، کام را و حتی نام را. من پایتخت را دوست دارم. چرا که تجارت را دوست دارم. اینجا همه خریدارند و همه فروشنده. همه در این بازار آشفته ضرر می کنند و من ضرر را دوست ندارم. و این همان تناقضی است که مرا مجبور می سازد عقل را از دل، احساس را از منطق و روح را از جسم جدا کنم. حال آنکه آدمی چیست جز عقل در کنار دل، احساس در کنار منطق و روح در کنار جسم؟ پایتخت معمایی شده است پیچیده. اما کلید حل معما همان است که پدرم می گفت :”پسرم آدم باش” …
دریغ که کلید گم شد…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

خانه ی ما!

س.م.ط.بالا

جنازه ای را به راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش و نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانه ی ماش می برند؟!

«رساله ی دلگشا – عبید زاکانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

شهر .:. امان از این پیاده رو .:.

س.م.ط.بالا

نشسته بود کودکی
کنار دست قلکی
تا که بگیرد اندکی
وزن ز ما و رزقکی
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
بساط کرده آن جوان
خم شده پشتش چو کمان
تا که فروشد این زمان
قصه ی موسی و شبان
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
پهن شده روی زمین
تمام خانه اش همین
دیده و دل هر دو غمین
مرگ نشسته در کمین
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
دست نموده ای دراز
فاش نموده ای تو راز
با همه عشوه، همه ناز
یا زدن زخمه به ساز
این همه از سر نیاز
بَرَد ز مردم آبرو – امان از این پیاده رو
راه نمی دهد به من
با تو بگویم این سخن
بَرَد ز مردم آبرو
آینه های رو به رو
امان از این پیاده رو …

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و نهم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

خاک چه دانست…

س.م.ط.بالا

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود *** وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
خاک سیه برسر او کز دم تو تازه نشد *** یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقه ی در، زود برد حقه ی زر *** خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود *** خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت *** بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه ی صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا *** کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود *** آنچ جگرسوزه بود باز جگر سازه شود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

شهر .:. آسمان خراش ها .:.

س.م.ط.بالا

آی آسمان خراش ها
چقدر کوتاهید!!
پای در زمین، سر در غبار
به چه می نازید؟
هزاران پله بالاتر، هنوز؛
راه ماندست تا خورشید
آی آسمان خراش ها
با چراغ قرمز کوچک
گاه روشن، گاه خاموش
چقدر کوتاهید!!
و من کوته نظر گشتم
که عمری چند
به باروتان* نظر بستم …

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: سوم شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

* “بارو” به معنای دیوار و حصار است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

غار افلاطونی

س.م.ط.بالا
Permanent Link to غار افلاطونی

شعر زیر از سروده های “فاضل نظری” است. آن را از کتاب “ضد” نقل می کنم:

حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم
آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم
***
سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم
جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم
***
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
***
در مقامات تحیر جای استدلال نیست
عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم
***
آسیابی در مسیر رود عمرم! صبر کن
روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند…

س.م.ط.بالا

رونق عهد شباب است دگر بستان را *** می‌رسد مژده ی گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی *** خدمت ما برسان سرو و گُل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه ی باده فروش *** خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان *** مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند *** در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح *** هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب *** کان سیه کاسه در آخر بکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر به دو مُشتی خاک است *** گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد *** وقت آن است که بدرود کُنی زندان را
حافظا می خور و رندی کُن و خوش باش ولی *** دام تزویر مکُن چون دگران قرآن را

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

خواب زمستانی (برای آنها که غرق شدند، چون…)

س.م.ط.بالا

ایسنا (چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲) نوشت: یک دستگاه مینی‌بوس که کمک بارج در حال عبور از دریاچه سد کارون 3 بود دچار حادثه شد و بخشی از آن در داخل دریاچه افتاد. بنا به گزارشی که داده شده حدود 10 زن و بچه در مینی‌بوس باقی ماندند و حدود چهار سرنشین نجات پیدا کرده‌اند.

تا چند چنین باشد، ما غرقه به دریاها؟
از دست نیاید هیچ، جز ناله و افغان ها؟
ولله که سنگین است این خواب زمستانی
فرقش نباشد هیچ، کابوس و رویاها

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: یازدهم مرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!

س.م.ط.بالا

یکی از شاعران پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت: «این چه حرام زاده مردمان اند؛ سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!»
امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت: «ای حکیم، از من چیزی بخواه.» گفت جامه ی خود می خواهم اگر انعام می فرمایی.
امیدوار بود آدمی به خیر کسان *** مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان
«گلستان سعدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری