تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

س.م.ط.بالا
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

«مولوی»

پی‌نوشت: طرح استفاده شده در این مطلب از “اردشیر رستمی” است و از کتاب “تلنگر” برداشته شده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ (غزلیات شمس؛ مولوی)

س.م.ط.بالا

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

«غزلیات شمس؛ مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

قمارباز

س.م.ط.بالا
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا …

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

جمله خلق جهان در یک کس است

س.م.ط.بالا
باز گردد عاقبت این در؟ بلی

باز گردد عاقبت این دَر؟ بلی *** رو نماید یارِ سیمین بَر؟ بلی
ساقی ما یاد این مستان کند *** بار دیگر با می و ساغر؟ بلی
نوبهارِ حُسن آید سوی باغ؟ *** بشکُفد آن شاخه‌های تر؟ بلی
طاق‌های سبز چون بندد چمن *** جفت گردد وَرد و نیلوفر؟ بلی
دامنِ پُر خاک و خاشاکِ زمین *** پُر شود از مشک و از عنبر؟ بلی
آن بَرِ سیمین و این روی چو زر *** اندرآمیزند سیم و زر؟ بلی
این سَرِ مخمور اندیشه پرست *** مست گردد زان می احمر؟ بلی
این دو چشمِ اشکبارِ نوحه گر *** روشنی یابد از آن منظر؟ بلی
گوش‌ها که حلقه در گوش وی است *** حلقه‌ها یابند از آن زرگر؟ بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد *** یابد ایمان این دلِ کافر؟ بلی
چون براق عشق از گردون رسید *** وارهد عیسی جان زین خر؟ بلی
جمله خلق جهان در یک کس است *** او بود از صد جهان بهتر؟ بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم *** تا ابد رویَد نی و شکر؟ بلی

«غزلیات شمس – مولانا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

آن نفسی…

س.م.ط.بالا

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت *** وآن نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای *** وآن نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای *** وآن نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند *** وآن نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای *** وآن نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله ی بی‌قراریت از طلب قرار تست *** طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ی ناگوارشت از طلب گوارش است *** ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله ی بی‌مرادیت از طلب مراد تست *** ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی *** تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد *** از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

س.م.ط.بالا

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را *** بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله در ده میی چو لاله *** تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را *** رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را *** از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم *** فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی ما را ربود سیلت *** اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو *** همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم *** زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن *** کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
نک جوق جوق مستان در می رسند بستان *** مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید *** گر بشنود عطارد این طرقوی ما را
سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان *** زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را
بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا *** گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

«غزلیات شمس – مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم

س.م.ط.بالا

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی *** تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام تو همه در خون منی *** گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری *** باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من *** کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت *** جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی
ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما *** لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی
چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم *** بر سر آن منظره‌ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من *** من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

«غزلیات شمس – مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

کدام رنج؟! کدام گنج؟!

س.م.ط.بالا

مولانا گفت:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید *** معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار *** در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید *** هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید *** یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید *** از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت *** یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد *** افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

احسنت. صحیح است. صحیح است. اما پرسشی دارم. در عصر طیاره، حاجیان به سرعت نزدیک به صوت به مقصد می رسند. خدم و حشم نیز به همراه دارند. طبیب و شفاخانه نیز فراهم است. موز و پرتقال به حد افراط تقسیم می کنند. سایه بان ها گسترانیده اند. بازارها رونق دارند. سیاحتی است به نام زیارت. دیگر رنجی نیست. گنجی نیست. کدام رنج؟ کدام گنج؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

خاک چه دانست…

س.م.ط.بالا

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود *** وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
خاک سیه برسر او کز دم تو تازه نشد *** یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقه ی در، زود برد حقه ی زر *** خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود *** خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت *** بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه ی صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا *** کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود *** آنچ جگرسوزه بود باز جگر سازه شود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

اشعار مولوی گون

س.م.ط.بالا

توضیح: شعر زیر تنها تقلیدی کورکورانه و سازماندهی کلمات به گونه ای ناشیانه در کنار یکدیگر است (یک چیزی شبیه سیستم مدیریت غربی ها ؟!؟!؟!؟!) بنابراین هیچ یک از حالات ذکر شده برای اینجانب رخ نداده است و از بنیان همه را تکذیب می نمایم.


زاده شدم، زاده شدم *** پر نام و آوازه شدم
خام بدم، پخته شدم *** ریشه بدم، بیشه شدم
در می ناب غرقه شدم *** وز طرب آکنده شدم
وای ز می مست شدم *** عاشق و دیوانه شدم
شیرین تر از شیرین شدم *** فرهاد کوه افکن شدم
دسته ی یک تیشه شدم *** وز پی آن ریشه شدم
تیشه زدم به ریشه ام *** شاخه ی خشکیده شدم
دست ندادی به برم *** باز خمیده تر شدم
خشک فتاده ام زمین *** در نظرت خار شدم
برق درون چشم تو *** دیدم و بی تاب شدم
شعله گرفت وجود من *** دوش همه نار شدم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: پانزدهم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری