انتظار ؛ غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

انتظار

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گُل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

«هوشنگ ابتهاج (سایه)»

پی نوشت: این غزل را “علیرضا قربانی” در آلبوم “حریقِ خزان” در قطعه ای به نام “بی‌قرار” به زیبایی اجرا کرده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
11
اشتراک‌گذاری

اندر احوالات انتظار…

روی صندلی نشسته ای، سرت را پایین انداخته ای، کف اتاق را نگاه می کنی، اگر با سنگ پوشیده شده بود شروع می کنی سنگ ها را می شماری؛ اگر سنگ نبود چه؟! مهم نیست همواره چیزی برای شمردن روی زمین پیدا می شود.
یک نفر وارد اتاق می شود، سرت را بالا می آوری، به او نگاه می کنی، او به تو نگاه می کند، همان است که منتظرش بودی؟ نه! یاس در عمق نگاهت نمایان می شود. لبخند تلخی می زنی و سرت را پایین می اندازی.
تلفن همراهت را بر می داری ، خودت را مشغول می کنی، لیست تماس را بالا و پایین می بری، پیامک های خاک خورده را نگاه می کنی، شاید لطیفه ای، نغیزه ای، چیزی، بخوانی و بخندی. همینطور به صفحه ی تلفنت خیره می شوی؛ اما او تحمل این همه انتظار را ندارد چشم بر تو می بندد، برش می گردانی همانجا که بود.
یک نفر وارد اتاق می شود، سرت را بالا می آوری و با نگاه دنبالش می کنی، اما در جستجوی چیز دیگری است، سراغ تو را نمی گیرد.
بلند می شوی از پنجره ی اتاق بیرون را تماشا می کنی. آسمان پیداست و ماشین ها بوق میزنند. بوق ها را می شماری.
خسته می شوی، برمی گردی روی همان صندلی می نشینی. سرت را بالا نگه می داری… به ساعت نگاه می کنی… ساعتی گذشته است… مردد می شوی… وسایلت را جمع می کنی… کیفت را بر می داری… که…
یک نفر وارد اتاق می شود، به سمت تو می آید، در چشمانت برق شعف موج می زند، سلام می کنی، دست می دهد، می گوید شما آقای ” … ” هستید؟ با خوشحالی جواب می دهی بله خودم هستم. می گوید آقای ” … ” تماس گرفتند و گفتند امروز تشریف نمی آورند، از من خواستند که از شما عذرخواهی کنم و خواهش کنم تشریف ببرید تا خودشان تماس بگیرند…
سرد می شوی… نگاهت مات می ماند… می گویی اشکالی ندارد… می گوید: «خداحافظ»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری