پس‌انداز خاطرات – یک داستانِ خیلی کوتاه درباره‌ی تنهایی

پیرمرد

درِ صندوقچه ی چوبی رو باز کرد. می خواست اسکناس پنج هزار تومانی رو به موجودی صندوق اضافه کنه. صبح رفته بود بانک. بدون عصا. پالتو پوشیده بود. حقوق بازنشستگی‌ش رو گرفته بود. گذاشته بود توی جیب پالتوش و اومده بود خونه. هیچ وقت اسکناس‌های حقوقش رو نمی شمرد. نه اینکه براش مهم نباشه. پول شمردن رو دوست نداشت. به خونه که رسیده بود دسته ی اسکناس ها رو باز کرده بود، یکی یکی پشت و روشون رو نگاه کرده بود. نه اینکه بخواد اسکناس های تقلبی رو پیدا کنه. دنبال اسکانسی می گشت که روش چیزی نوشته شده باشه. اینکار رو دوست داشت. البته خودش هیچ وقت روی اسکناس ها چیزی نمی نوشت. چون معتقد بود باعث خراب شدن اسکناس ها میشه.
اینبار یه اسکناس 5 هزار تومانی پیدا کرده بود. روش با خودکار آبی نوشته شده بود: «مریم جان عیدت مبارک. از طرف داداش علی.»
صندوقچه پُر بود از اسکناسهایی که عیدی، تولدی یا سالگردی رو تبریک گفته بودند. گلایه های یه سرباز از دوری یار و دیار. پیام های عاشقانه. سلام و احوال پرسی. معذرت خواهی و دلجویی. پیرمرد همه رو چند بار خونده بود. باهاشون خندیده بود، گریه کرده بود. تو غم ها و شادی هاشون شریک بود. اما هیچکدوم از اونها رو نمی شناخت. صاحب اون اسکناس‌هایی که معلوم نیست چی باعث شده دستِ کسی نباشن که قرار بوده باشن.
پول رو توی صندوقچه انداخت و درش رو بست.

***

جوان همسایه

بوی تعفن تمام ساختمون رو برداشته بود. نزدیک واحد 5 بوی بیشتری میومد. همسایه ها جمع شده بودند اونجا. در زده بودند، زیاد؛ کسی جواب نداده بود. به آتش نشانی هم زنگ زده بودند. یه مرد مسن توی اون واحد زندگی می کرد. خیلی نمی شناختمش. فقط می دونم که فرزندی نداشت چون هیچ وقت ازدواج نکرده بود.

***

صاحبخانه

جسد رو که بو گرفته بود از خونه بُردن بیرون. همسایه ها به من زنگ زده بودن. گفتن که مستاجرم فوت کرده و در خونه رو شکستن تا جسدش رو خارج کنن. منم خودم رو سریع رسوندم. پیرمرد بی آزاری بود. چند سال مستاجر خودم بود. تمام این سالها تنها بود. روی زمین درست کنار همونجایی که جسد افتاد بود یه صندوقچه بود و روش یه کاغذ. پیرمرد نوشته بود: «آدم های اسکناس های این صندوقچه تنها همدم و مونس من بودند. از مال دنیا تنها همین رو دارم. اون آدم های خیالی با مرگِ من می میرند. اما این پول ها رو به یک نیازمند بدهید.»
در صندوقچه رو که باز کردم یه دنیا صدا اتاق رو پُر کرد… فکر کنم صدای گریه بود…

«پس‌انداز خاطرات – س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

حس مشترک در شعر “پسرک و پیرمرد” از سیلورستاین

حس مشترک در شعر "پسرک و پیرمرد" از سیلورستاین

یه حس مشترک هست بین اون زمانی که آدمها بچه ان و اون زمانی که پیر شدن.

پسرک و پیرمرد

پسرک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
پسرک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور.»
پسرک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همینطور.»
اما بدتر از همه این است که… پسرک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
«می فهمم چه حسی داری … می فهمم.»

از مجموعه “جایی که پیاده رو پایان می یابد”، سروده شل سیلورستاین

The Little Boy and the Old Man

Said the little boy, “Sometimes I drop my spoon.”
Said the old man, “I do that too.”
The little boy whispered, “I wet my pants.”
“I do that too,” laughed the little old man.
Said the little boy, “I often cry.”
The old man nodded, “So do I.”
“But worst of all,” said the boy, “it seems
Grown-ups don’t pay attention to me.”
And he felt the warmth of a wrinkled old hand.
“I know what you mean,” said the little old man.

:: Where the Sidewalk Ends: Poems and Drawings, 1974. Shel Silverstein

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

آدرس

پیرمرد می گفت: «یعنی چه عقلی داشته اونی که اینو ساخته. سوزن رو می ذاری تو، نخ رو می ذاری اینجا. حالا اینو ول می کنی. به همین سادگی». پیرمرد توی مترو “سوزن نخ کن” می فروخت. به همین سادگی. انگار خبر نداشت از سفر به فضا، شکاف اتم و سوراخ لایه ی اوزون، ربات ها و … از اینها بی خبر بود اما یک چیز را خوب می دانست. ای کاش از او می پرسیدم؛ آدرس زندگی را…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری