چشم و ابرو

س.م.ط.بالا

دیگر به کسی نخواهم گفت: «بالای چشم هایت ابروست». شاید ابروهایش را دوست نداشته باشد!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

فرار و قرار (یک سال و صدها محال)

س.م.ط.بالا

اقتصادمان قرار بود اسلامی باشد، بانکداری بدون ربا. بدهیم از مال خود خمس و زکات، ببارد از آسمان برکات.
فرهنگ مان قرار بود محفوظ باشد از تفنگ. هم از چوب و بیل و کُلنگ. به رشد و تعالی رساند کمال، جلیل و خلیل و جلال و جمال. چنین به کودکان سرمشق دهیم؛ که هر شب کنند مشق با خودکار بیک، چه خوب است گفتار و کردار و پندار نیک.
عزم مان قرار بود جزم باشد. چه برای رزم، چه برای بزم. تا مستدام شود نظم. کمی راه برویم تا غذایمان شود هضم.
مدیران مان قرار بود جهاد کنند. هم اصغر، هم اکبر. دلبسته نباشند به میز و صندلی نیز. اهل عمل باشند و عملی نباشند. نه اختلاف کنند و نه اختلاس. دوران ارباب و رعیتی را دهیم در دست باد، میهن خویش را کنیم آباد.
قرار گذاشتیم اما… فرار را بر قرار ترجیح دادیم… فوقع ما وقع…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

سیاست ما، دیانت ما

س.م.ط.بالا

از سیاست گفتیم، از سیاست نوشتیم؛ اما با سیاست عمل نکردیم. از دیانت گفتیم، از دیانت نوشتیم؛ اما با دیانت عمل نکردیم. راست می گفت مرحوم مدرس: “دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست”. نه این برای خداست نه آن.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ناز بقا

س.م.ط.بالا
Permanent Link to ناز بقا

این بار شیر ماده بسیار خوش شانس بود. پیدا کردن چنین شکاری در این فصل از سال همیشه آسان نیست (او به خوبی می داند که شیر نر توانایی خرید گوشت از بازار را ندارد. رکود اقتصادی یال و کوپال شیر نر را تحت تاثیر قرار داده است). توله شیرها اشتهای زیادی دارند، پس از مدت ها می توانند طعم گوشت تازه را بچشند. شیر ماده به دقت اطراف را زیر نظر دارد. او مراقب حرکات کفتارهاست.
کفتارها اغلب به صورت دسته جمعی حرکت می کنند (خانواده ی کفتارها توجهی به شرایط اقتصادی ندارند. آنها اصولا به مفت خوری عادت داشته و این ضرب المثل بین آنها رایج است که:« مفت باشه، کوفت باشه »). کفتارها صبر زیادی دارند. آنها خطر نکرده و با شیر ماده درگیر نمی شوند. آنها منتظر می مانند، چراکه می دانند نوبت به آنها خواهد رسید. تنها مشکل وجود کرکس هاست.
کرکس ها رقیب جدی برای خانواده ی کفتار به شمار می روند. اما معده ی کوچکتری نسبت به آنها دارند. بر اساس قراردادهای نانوشته ی طبیعت، کرکس ها پس از کفتارها وارد عمل می شوند، مگر آنکه گروهی قانون گریز در بینشان وجود داشته باشد.
کمی آنطرف تر گاومیش ماده ایستاده است. او و گوساله اش از گله جا ماندند. گوساله که جثه ی کوچکتری داشت نتوانست از دست شیر ماده جان سالم به در برد. گاومیش ماده اصولا درکی از شرایط اقتصادی ندارد. او نمی داند چرا گاومیش ها به دست شیرها شکار می شوند. اما می داند که باید خود را به گله برساند چراکه فصل جفت گیری نزدیک است و او باید جفت مناسب خود را بیابد تا گوساله ی دیگری را به گله ی گاومیش ها تحویل دهد.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

میم مثل ممیزی

س.م.ط.بالا

(صبح در منزل)
رفتم پشت در. کمی مکث کردم، صدایی نمی آمد. همینطور که با دست ضربه ی آرومی به در می زدم گفتم: «علی! پاشو؛ مدرسه ات دیرمیشه. پاشو زود حاضر شو.»
در رو باز کردم رفتم داخل. همینطور که در انبوه پتو و عروسک دنبال علی می گشتم زمزمه می کردم: «هم سن تو که بودم قبل از اذان صبح با بابام – خدابیامرز- می رفتم کارگاه، تا خود اذان مغرب کار می کردم.»
(کمی قبل از ظهر در وزارت فرهنگ)
نفس عمیقی کشیدم. سر و سامانی به موهام دادم. دو ضربه ی آروم به در زدم.
_ بفرمایید داخل.
بعد از سلام و تعارفات معمول و معقول و غیر معقول، روی یک صندلی که درست روبه روی میز تعبیه شده بود نشستم.
تقریبا هفت ماه از زمانی که کتاب رو برای گرفتن مجوز فرستاده بودم گذشته. دو روز پیش تماس گرفتند و برای امروز قرار گذاشتند تا بیام و در مورد بخش هایی از کتاب با من صحبت کنند.
گفتم: «بالاخره مثل اینکه کتابم مورد بررسی قرار گرفته.»
_ بله. البته شما که خبر ندارید. ما سرمون خیلی شلوغه، تو این دوره زمونه هر کس از خونه قهر می کنه میره نویسنده میشه.
گفتم: «باز باید خدا رو شکر کرد که همشون نویسنده نمی شن. بعضی ها دختر فراری، معتاد، خواننده، بازیگر، مسئول و مدیر می شن.»
_ این چیه؟! همین جمله ها که اینجا نوشتی: «آزادی یعنی پرواز روح و اندیشه. انسان آزاد است چون خداوند او را آزاد آفریده است، هیچ نیرویی نمی تواند این نعمت را بازستاند مگر نیروی لایزال الهی. پرنده ای که در قفس رویای پرواز در سر می پروراند، پرواز را از یاد نخواهد برد.»
گفتم: «خوب خدمت شما عرض کنم که…»
دستش رو بالا آورد و کلامم را قطع کرد.
_ یا این یکی. در فصل سوم کتاب نوشتی: «عدالت تنها در سایه ی آگاهی حاصل می شود. جامعه ی آگاه تر به عدالت نزدیک تر است. حاکمان ظالم همواره جامعه تحت سلطه ی خود را در تاریکی جهالت نگاه می دارند تا رنگ عدل بر ظلم خود زده و به مردم تحمیل کنند.»
_ اون ها به کنار. این رو چه جوری تحمل کنم: «جنسیت عاملی نیست که بتواند ملاک برتری یافتن گروهی بر گروه دیگر باشد.» کم زن فمینیست تو این مملکت داریم؟! شما هم شدی کاسه ی داغ تر از آش؟! از سبیلت خجالت نمی کشی؟!
خواستم دهان باز کنم و بگویم این کلام خداست که: «هر کس تقوای بیشتری دارد نزد خدا عزیزتر است.» اما به ذهنم رسید این شراره ی آتش برای خاموش شدن به آب نیاز دارد نه نور.
همینطور گفت و گفت و گفت. ایراد پشت ایراد و اصلاحات پشت اصلاحات و در پایان:
_ به هر حال با این شرایط این کتاب قابل چاپ نیست. اصلاحاتی که گفتم انجام بدید و دوباره کتاب رو ارسال کنید تا بررسی بشه.
(غروب در منزل)
بابا! امروز تو مدرسه یه حرف جدید یاد گرفتم. گفتم: «آفرین، چی یاد گرفتی.»
_ میم. اگه گفتی میم مثل چی؟
گفتم: «میم مثل ممیزی.»
_ ممیزی دیگه چیه؟
کتابی که دستم بود رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم: «حالا صورت من رو می بینی؟»
_ نه. چه جوری ببینم؟!
گفتم: «ممیزی یعنی اینکه یه چیزی هست ولی نمی ذارن اونو ببینی.»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

شاید برای من هم اتفاق بیفتد…

س.م.ط.بالا
Permanent Link to شاید برای من هم اتفاق بیفتد…

صحنه ی اول – نمای دور؛
خیابان شلوغ است. انگار معرکه ای برپاست و پهلوانی در میان. شاید مار از سبد بیرون می آورد. شاید زنجیر پاره می کند به زور بازوان و مدد مولا.
آنان که پیاده اند برپا ایستاده و آنان که سواره اند سر از ماشین بیرون آورده و نگاه می کنند. صدای نعره های پهلوان به گوش می رسد. چشم ها به یک نقطه خیره شده، همه مات و مبهوت فقط نگاه می کنند. فقط …
صحنه ی اول – نمای نزدیک؛
با ناله و زاری کمک می طلبد، روی زمین افتاده و از درد به خودش می پیچد. دست را روی شکم خود فشار می دهد، اما جلودار خونریزی نیست. دیگر رنگ به صورتش نمانده ….
صدای نعره ها بلند است اما پهلوانی در کار نیست، مردک دیوانه است یا مست است یا بنده ی مواد است نمی دانم. چاقوی خونین را در دست گرفته و به دور خود می چرخد و فریاد می زند. او مستقیم از ابلیس مدد می گیرد.
چشم ها به یک نقطه خیره شده، همه مات و مبهوت فقط نگاه می کنند. بعضی پنهانی با تلفن همراه خود عکس بر می دارند و فیلم ضبط می کنند تا بعدا تعریف کنند برای دوستان و آشنایان و لاف بزنند و مایه ی سرگرمی باشد برای اوقات فراغتشان…
صحنه ی دوم – نمای دور؛
مردم همینطور که وارد خیابان می شوند بی اختیار نگاهشان می چرخد به سمت بانک. سرعت خود را کم می کنند اما از حرکت باز نمی ایستند. رو به جلو حرکت می کنند اما سرها یه سمت بانک چرخیده، اگر در خلقتشان مقدور افتاده بود سر را 180 درجه می چرخاندند.
فکر می کنم فیلم برداری باشد. احتمالا فیلمی تاریخی از دوران مرحوم دکتر مصدق. چرا که هنرپیشگانی می بینم در هیبت و شمایل شعبان بی مخ و نوچه هایش. گویا مردی از طرفداران مصدق را به باد کتک گرفته اند. مردم ما عاشق هنرند و نزد آنان بسیار است این هنر…
صحنه ی دوم – نمای نزدیک؛
هر چه اطراف را می پایم خبری از دوربین و عوامل نیست. شاید دوربین مخفی باشد.
مرد کیفش را چون جان به سینه چسبانده و رها نمی کند. اوفتاده روی زمین و چند نفر دوره اش کردند و می خواهند کیف از او بستانند. مرد همچنان استقامت می کند. یکی از «بی مخ» ها چاقوی طمع را تیز کرده و محکم به دست و بازوی مرد ضربه می زند. و این پایان مقاومتی بی نتیجه است. کیف از کف مرد رفت. بی مخ ها سوار بر موتور دور شدند. ما همه با هم نگاه می کردیم…
صحنه ی سوم؛
این صحنه نه از نمای دور و نه از نمای نزدیک قابل بیان نیست و ذکر آن موجب خدشه دار شدن غیرت مردان ایرانیست؟!!!!!!
صحنه ی چهارم – نمای درون؛
کمی احساس درد دارم. نمی دانم از کجا. سرگیجه دارم و چشم هایم سیاهی می رود. همه چیز تار شده. فضای شلوغی ست. باز هم مردم به نقطه ای خیره شده اند. مطمئن نیستم اما شاید دارند به من نگاه می کنند. نمی دانم چه اتفاقی افتاده، شاید فردا در روزنامه های صبح بنویسند. ولی می دانم، همیشه می دانستم: “شاید برای من هم اتفاق بیفتد…”

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

سر گرگ باید هم اول برید

س.م.ط.بالا

ذوالنون مصری، پادشاهی را گفت: «شنیده ام فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد.» گفت: «روزی سزای او بدهم.» گفت: «بلی، روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام ستده باشد. پس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیت را چه سود دارد؟»
پادشاه خجل گشت و دفع مضرت عامل بفرمود در حال.
سر گرگ باید هم اول برید *** نه چون گوسفندان مردم درید
«کلیات سعدی (علیه الرحمة)»

حالا من اشاره نمی کنم به اون قضیه که طرف پول ها رو برد، بعد اومدند گفتند ما از قبل تحت کنترل داشتیم، بعد گفتند اموالشون رو مصادره کردیم و بردیم تو خزینه…

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
16
اشتراک‌گذاری

خر نمی شوم…

س.م.ط.بالا

«سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)» چه خوش سروده:
دست مزن! چشم، ببستم دو دست *** راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن *** نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن *** خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم *** لیک محال است که من خر شوم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

مرد باشیم

س.م.ط.بالا

شعری از: محسن حسن زاده لیله کوهی
دوست دارند که سرگرم نگفتن باشیم
تا بگویند نگفتیم که ایمن باشیم
آخرین حربه ی آتش زدگان فریاد است
پس بیایید که یکپارچه شیون باشیم
خیبری هست و علی نیست در این رخشستان
ذوالفقاری به کف آریم و تهمتن باشیم
پیش این شیشه نشینان زجاجی مذهب
باید آیینه دلان ! سنگ فلاخن باشیم
بشکند چرخ کفن بافی تان ، برخیزید
تا که بر قامت یک طایفه جوشن باشیم
آخرین گفته ی من در دم مردن این است
مرد باشیم که شایسته ی مردن باشیم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

شنبه ها…

س.م.ط.بالا

شعری از “مهدی زارعی
دوباره شنبه شد، شروع هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب
شروع درس های منجمد که “v” نماد سرعت است و “a” نمادی از شتاب
شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی و شب که شد درست عکس این مسیر
شروع صبح، ظهر، شب، بخر، بخور، بپاش، بعد هم برو بغلت توی رختخواب
شروع روزمرّگی گربه های خانگی و سطل آشغال های روز قبل
شروع کار پارکها و عدّه ای حشیشی و چهار پنج بچه و یکی دو تاب
شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و… همین.
لباس ها و کفش های هر چه مد شده ، قیافه های تازه و مدل جدید و باب
شروع “من فقط یکی دو روز با توام ، و بعد می روم سراغ سوژه ای جدید
تو هم برو مزاحمم نشو، سوال هم نکن، که من به هیچ یک نمی دهم جواب”
شروع جمله های پوچ و بی دلیل، جمله های از سر زبان، نه از صمیم قلب
“نه زندگی بدون تو برای من جهنم است و پر شده است از شکنجه و عذاب”
شروع جمله های باد، هر طرف که می وزید هفته ای “رفیقتم” و هفته ای
“نه من نمی شناسمت… چرا سراغ دیگران نمی روی و… روی من نکن حساب”
شروع “دست من نبود، خود به خود خراب شد” و یا که “شانس هم به ما نیامده”
شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به یک بهانه دادشان به آب
شروع روزنامه های ضد هم: “فلان وزیر این چنین و آنچنان، جناحمان،
جناحشان” و تیترهای آن چنانی و برای جلب این جناب و آن یکی جناب
شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عده ای قلیل، بی دلیل
یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود، سینه اش شده کباب
و شنبه و نماز و مسجد و همین شناسنامه هایمان که مدرک اند ما مومنیم
و شنبه وعبادت و قبول بندگی، ولی به عشق حوری و بهانه و ثواب
شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای
غزل بدون قافیه، بدون بیت ناب، با سپیدهای بی حساب و بی کتاب
و شنبه… شنبه… شنبه… شنبه های مثل هم، آن شبیه این و این درست مثل آن
شروع هفت روز نحس، هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری