خر عیسی گرش به مکه برند؛ چون بیاید هنوز خر باشد

س.م.ط.بالا

یکی از وزرا پسری کودن داشت. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مراین را تربیتی میکن مگر عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کَس فرستاد که این عاقل نمی‌شود و مرا دیوانه کرد.

چون بُوَد اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد

«گلستان سعدی؛ باب هفتم؛ در تاثیر تربیت»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کُنَد، توانَد

س.م.ط.بالا
دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کُنَد، توانَد

یکی در صنعت کُشتی گرفتن سرآمد بود؛ سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش درآموخت، مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی.

فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملکِ آن روزگار گفته بود: «استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت، وگرنه به قوت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم.»

ملک را این سخن سخت دشوار آمد، فرمود تا مُصارَعَت کنند. مقامی مُتَسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران روی زمین حاضر شدند. پسر چون پیل مست اندر آمد، به صدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای برکندی. استاد دانست که جوان به قوت از او برتر است، بدان بندِ غریب که از وی نهان داشته بود با او درآویخت، پسر دفع آن ندانست، به هم برآمد، استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی. گفت: «ای پادشاه روی زمین، به زورآوری بر من دست نیافت، بلکه مرا از علم کُشتی دقیقه ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی‌داشت، امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.»
گفت: از بهر چنین روزی، که زیرکان گفته‌اند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند، نشنیده‌ای که چه گفت آن که از پرورده خویش جفا دید:

یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر کس در این زمانه نکرد

کس نیاموخت علم تیر از من 
که مرا عاقبت نشانه نکرد

«گلستان سعدی رحمةالله علیه، باب اول، در سیرت پادشاهان»

پی‌نوشت:

مُصارَعَت: (مُ رَ عَ) [ ع . مصارعة ] (مص ل .) با هم کُشتی گرفتن. (فرهنگ فارسی معین)

مُتَسع: (مُ تَّ س ) [ ع . ] (ص .) وسیع ، گشاد. (فرهنگ فارسی معین)

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

زیر پایت گر بدانی حال مور، همچو حال توست زیر پای پیل (سعدی)

س.م.ط.بالا
زیر پایت گر بدانی حال مور ، همچو حال توست زیر پای پیل (سعدی)

زیر پایت گر بدانی حال مور *** همچو حال توست زیر پای پیل

یکی را از ملوک، مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفه حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف، بفرمود طلب کردن.

دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواندند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن، سلامت پادشه را روا باشد.

جلاد قصد کرد. پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشاه خواهند؛ اکنون که پدر و مادر به علّت حُطام دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای – عزّ و جل – پناهی نمی‌بینم.

پیش که برآورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو، گر خواهم داد

سلطان را دل از این سخن به هم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت: هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن، سر و چشمش ببوسید و در کار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند، هم در آن هفته شفا یافت.

همچنان در فکر آن بیتم که گفت
پیل بانی بر لب دریای نیل:
زیر پایت گر بدانی حال مور
همچو حال توست زیر پای پیل

«گلستان سعدی – باب اول: در سیرت پادشاهان»

هایل: هولناک، مخوف، ترسناک
حُطام: مال اندک

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

لیکن نتوان زبان مردم بستن … (حکایتی از گلستان سعدی)

س.م.ط.بالا

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید «التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع[1]». هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: «اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.»

شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن

«گلستان، سعدی»

[1] خرما رسیده است و نگهبان باغ مانع نیست.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

چشم درد ؛ حکایتی از گلستان سعدی علیه الرحمه

س.م.ط.بالا

مردکی را چشم درد خاست.
پیش بیطار* رفت که دوا کن؛ بیطار از آنچه در چشم ستوران* می کرد، در دیده او کشید و کور شد.
حکومت* به داور بردند.
گفت: «بر او هیچ تاوان نیست؛ اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی».

«گلستان سعدی»

*بیطار: دام پزشک
*ستوران: چهارپایان
*حکومت: شکایت

پی نوشت: باید یاد بگیرم مسئولیت کارهای اشتباهی که انجام میدم، بپذیرم. هر کُنشی در این جهان، یک واکنش به همراه داره و گاهی باید بهای سنگینی رو پرداخت.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
23
اشتراک‌گذاری

بهانه ؛ نقل حکایتی از عبید زاکانی

س.م.ط.بالا
بهانه ؛ نقل حکایتی از عبید زاکانی

بهانه

یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست.
گفت: «اسب دارم؛ اما سیاه است.»
گفت: «مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟»
گفت: «چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس.»

«عبید زاکانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

آرزو . حکایتی از زهرالربیع سید جزایری

س.م.ط.بالا

جمعی نزد یزید رقاشی بودند و هر یک چیزی آرزو می کرد؛ یزید به ایشان گفت: «من هم چیزی آرزو می کنم.» گفتند: آرزوی تو چیست؟ گفت: «کاش ما آفریده نمی شدیم و حال که آفریده شدیم، کاش نمی مردیم و حال که می میریم، کاش مبعوث نمی شدیم و حال که مبعوث می شویم برای قیامت، کاش حساب از ما نمی خواستند و هرگاه حساب از ما بخواهند، کاش عذاب نمی کردند و هرگاه ما را عذاب کنند، مخلد و همیشه در جهنم نبودیم.»

به نقل از: زهرالربیع جزایری

پی نوشت ها را در ادامه مطلب بخوانید تا بیشتر بدانید. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
11
اشتراک‌گذاری

هنر – حکایتی از گلستان سعدی رحمت الله علیه

س.م.ط.بالا
هنر، چشمه ی زاینده است

حکیمی، پسران را پند همی داد که جانان پدر، هنر آموزید که مُلک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر به محل خطر است؛ یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد؛ اما هنر، چشمه ی زاینده است و دولت پاینده و اگر هنرمند از دولت بیفتد، غم نباشد که هنر در نَفسِ خود، دولت است؛ هنرمند هر جا روَد، قدر بیند و بر صدر نشیند و بی هنر، لقمه چیند و سختی بیند.

«گلستان سعدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
13
اشتراک‌گذاری

دعای مادر – حکایتی از بایزید بسطامی

س.م.ط.بالا
دعای مادر

از بایزید بسطامی، رحمة الله علیه، پرسیدند که ابتدای کار تو چگونه بود؟ گفت: من ده ساله بودم، شب از عبادت خوابم نمی بُرد.
شبی مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است، نزد من بخُسب.
مخالفت با خواهش مادر برایم دشوار بود؛ پذیرفتم.
آن شب هیچ خوابم نبرد و از نماز شب بازماندم. یک دست بر دست مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم.
آن شب، هزار «قُل هُوَ اللهُ اَحَد» خوانده بودم.
آن دست که زیر سر مادرم بود، خون اندر آن خشک شده بود. گفتم: «ای تن، رنج از بهرِ خدای بکش.»
چون مادرم چنان دید، دعا کرد و گفت: «یا رب، تو از وی خشنود باش و درجتش، درجه اولیا گردان.»
دعای مادر در حقّ من مستجاب شد و مرا بدین جای رسانید.

«بُستان العارفین»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
16
اشتراک‌گذاری

سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست.

سعدی