چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ (غزلیات شمس؛ مولوی)

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

«غزلیات شمس؛ مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

چرا مُرده پرست شدم؟!

هیچ مُرده ای نبود که مرا بیازارد. چه با کلام، چه با کردار. هیچ مُرده ای کلاه از سرم برنداشت و کلاهی نگذاشت بر سرم به غایت گشاد. هیچ مُرده ای به من دروغ نگفت. چه دونه دونه چه جُفت جُفت. هیچ مُرده ای نبود که پشتش خنجری داشته باشد نهان و یا نیشتری در زبان. هیچ مُرده ای حقی را نخورد چه کلان چه خُرد.
ما زنده ها آنقدر به هم آزار می رسانیم که بیزار شدیم از هم؛ و بیزار شدند از من … پس در پیش گرفتم مسلکی چنین …

«س.م.ط.بالا»

“حسین پناهی” که رفته است، گفته است:
«چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت … »

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری