خبری در راه است…

باز قطار روی ریل است و مسیرش جوی سیل
راه از آهن است و چرخ آهن زیر پا
رگهای دشت خشک است و من، باران اسیر آسمان
گله آرام است، می چرد؛ مرد چوپان غرق در خواب
خبر از گرگ ها نیست اما خورشید لاجرم بیدار
خواب در چشم من است و پلک من سنگین
پسر کوپه ی همسایه مدام می گوید: “گل در دست من است”
بازی “گل یا پوچ” بی گمان بی خطر است
زندگی یک بازیست، آخرش شیرین نیست
خزان می شود بهار، سبز گشتن زمین بهانه ایست
باز قطار روی ریل است و من می ترسم…
خبری در راه است…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و نهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

قطار

من مسافر قطارم
می رم اما ماندگارم
توی شبهای سیاهی
همدمی جز تو ندارم
قطار زندگی من
بی بهونه بی توقف
میره تا مقصد آخر
راهی جز سفر ندارم
مقصد همه همینجاست
دیگه دلتنگی ندارم
من مسافر قطارم
مونده از من یادگارم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ : بیست و سوم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری