ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند…

س.م.ط.بالا

رونق عهد شباب است دگر بستان را *** می‌رسد مژده ی گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی *** خدمت ما برسان سرو و گُل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه ی باده فروش *** خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان *** مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندند *** در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح *** هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب *** کان سیه کاسه در آخر بکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر به دو مُشتی خاک است *** گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد *** وقت آن است که بدرود کُنی زندان را
حافظا می خور و رندی کُن و خوش باش ولی *** دام تزویر مکُن چون دگران قرآن را

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

خونبها

س.م.ط.بالا

اینجا دگر برای تنفس هوا کم است *** حتی برای مردن ما نیز جا کم است
جایی برای زیستن یک پرنده نیست *** پروازها زمینی و حجم فضا کم است
ای مردم گرسنه ! خداتان بخیل نیست *** از سفره های مائده سهم شما کم است
بتخانه ها دوباره طلاپوش می شوند *** اما برای مسجد ما بوریا کم است
باید حماسه ی جمل از نو رقم خورد *** اما علی غریب و یل ماجرا کم است
با اشتهای تیغ سواران ذوالفقار *** خون هزار نسل مقدس نما کم است
اینک به نام حادثه شمشیر می کشیم *** ما را به جز شهادت ما خونبها کم است
ما وارث کدام زمینیم؟ ای خدا *** حتی برای مردن ما نیز جا کم است
«جلال محمدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

پیغمبر بی کتاب

س.م.ط.بالا

شعری از: سید حسن حسینی
جمالت خونبهای آفتاب است *** دل آیینه از دست تو آب است
گل این باغ با داغ تو خندید *** سحر از دودمان آفتاب است
در آنجایی که معماری کند عشق *** بنای شهر آبادی خراب است
ز اشک عاشقان دل می تراود *** سفارتخانه ی گل در گلاب است
دلا در بحر خون رحمت نصیبی *** عذاب ماهیان بیرون از آب است
مرا خواندی خموشی پاسخم شد *** کلام حق همیشه بی جواب است
درنگی نیست ما را در ره عشق *** شتاب لحظه ها پا در رکاب است
غمت را از دو عالم برگزیدن *** نمایشگاه حسن انتخاب است
دعا گر از دل بی درد جوشد *** سر موج اجابت زیر آب است
تو در این بی کران پیداترینی *** نگاه بی نزاکت در نقاب است
برای داغ دیدن گشته مبعوث *** دل از پیغمبران بی کتاب است
نخشکد ساقه ی خون شهیدان *** که نیلوفر ز نسل پیچ و تاب است
دلا آیینه شو آهی برآور *** دعای سینه صافان مستجاب است

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

خلوت

س.م.ط.بالا

شعری از «سید حسن حسینی»
عاشقی در هوس نمی گنجد *** آسمان در قفس نمی گنجد
عشق یعنی عقاب خاطر ما *** زیر بال مگس نمی گنجد
باده خواریم و رند و شیوه ی ما *** در خیال عسس نمی گنجد
دلم انگشتری است خون آلود *** که به انگشت کس نمی گنجد
عطر این غنچه ی معمایی *** در سر خار و خس نمی گنجد
بر نگینی که عین دلتنگی ست *** نام فریاد رس نمی گنجد
بی نفس می کنیم یاد لبش *** گر چه اینجا نفس نمی گنجد
منم و عشق و خلوتی که در آن *** هیچ کس، هیچ کس نمی گنجد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ما صمد طلبیدیم و او…

س.م.ط.بالا

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد *** ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل *** به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست *** نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار *** که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان *** کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل *** به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که جویم که نیست دلداری *** که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خم ابروی ساقی

س.م.ط.بالا

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت *** بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید *** تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند *** آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن *** فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق *** ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا *** کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی *** بر می‌شکند گوشه محراب اقامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم *** بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ *** پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

فکر بد نامی مکن

س.م.ط.بالا

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت *** و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست *** گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض *** پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست *** خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم *** کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن *** شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر *** ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت *** شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

موسم ورع و روزگار پرهیز است

س.م.ط.بالا

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است *** به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد *** به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن *** که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
ز رنگ باده بشوییم خرقه ها در اشک *** که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر *** که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر برشده پرویزنیست خون افشان *** که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ *** بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

خرقه زهد

س.م.ط.بالا

سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت *** آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت *** جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم ، دل شمع *** دوش برمن ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است *** چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا ، آب خرابات ببرد *** خانه ی عقل مرا آتش خمخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست *** همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم *** خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی *** که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

س.م.ط.بالا

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری