صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده‌ای؛ تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده‌ای

س.م.ط.بالا
صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده‌ای؛ تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده‌ای

آدمی به امید زنده است. برای هر آنکه این نوشته را خواهد خواند؛ می‌نویسم:

امیدوار باش. من نیز امیدوارم

صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای
تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای
پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک
در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای
در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر
روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای
در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار
پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای
می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق
تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای
زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر
جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای
نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل
کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای

«محمدرضا شفیعی کدکنی، زمزمه ها، شهادتگاه شوق»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

قوی زیبا … چو روزی از آغوش دریا برآمد، شبی هم در آغوش دریا بمیرد

س.م.ط.بالا
قوی زیبا ... چو روزی از آغوش دریا برآمد، شبی هم در آغوش دریا بمیرد

مرگ قو

شنیدم كه چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل‌ها بمیرد

گروهی بر آنند كاین مرغ شیدا
كجا عاشقی كرد؛ آنجا بمیرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نكته گیرم كه باور نكردم
ندیدم كه قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واكن
كه می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

“مرگ قو” از غزل‌های شاخص “مهدی حمیدی شیرازی” است.

پی‌نوشت: هر چند از زمان سرودن این غزل، سال‌های طولانی گذشته و بارها در سایت‌ها و وبلاگ‌های گوناگون منتشر شده است؛ اما اجرای این غزل در تازه‌ترین آلبوم “پرواز همای” به نام “خدا در روستای ماست” (و حال و روز این روزهای من) بهانه‌ای شد برای نشر مجدد آن.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

امشب کنار غزلهای من بخواب ؛ اثری از همایون شجریان با اشعاری از افشین یداللهی

س.م.ط.بالا
امشب کنار غزلهای من بخواب ؛ اثری از همایون شجریان با اشعاری از افشین یداللهی

امشب کنار غزلهای من بخواب

تازه ترین اثر “همایون شجریان” با آهنگسازی “فردین خلعتبری” و اشعاری از مرحوم “افشین یداللهی” منتشر شده است. نام این آلبوم موسیقی برگرفته از یکی از اشعار افشین یداللهی است.

این آلبوم دارای شانزده قطعه است و از سایت بیپ‌تونز هم می توانید خرید کنید.

در ادامه می‌توانید مجموعه‌ی اشعار این اثر را بخوانید:

1. هجوم خاطره (افشین یداللهی)

شهر از هجوم خاطره‌هایت به من پُر است
بعد از تو شهر از منِ دیوانه دلخور است

از من که بین بود و عدم پرسه می‌زدم
تو بودی و کنار خودم پرسه میزدم

تو بودی و تمام غزل‌ها، ترانه‌ها
من بودم و تمام ستم‌ها، بهانه‌ها

من بودم و مجال شگفتی برای عشق
تو بودی و تحمل سخت بهای عشق

قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است
می‌سوزد از کسی که تو را سرد کرده است

از عشق رد شدی که من از ترس رد شوم
دیگر نمی‌توانم از این درس رد شوم

این بارِ آخر است برای خودم نه تو
من پشتِ خط فاجعه عاشق شدم نه تو

گرداب را درون خودت غرق می‌کنی
تو با تمام حادثه‌ها فرق می‌کنی.
(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد؛ غزلی از سعدی علیه الرحمه

س.م.ط.بالا

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز کویت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت، نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سَرِ نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت، که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را، که تو در خیال باشی
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم، چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی، غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد

«غزلیات سعدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

مقتل ؛ غزلی از فاضل نظری (برگرفته از کتابِ “کتاب”)

س.م.ط.بالا
مقتل ؛ غزلی از فاضل نظری (برگرفته از کتابِ "کتاب")

مقتل

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صد فرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

فاضل نظری – برداشته شده از کتابِ “کتاب” – انتشارات سوره مهر

مقتل ؛ غزلی از فاضل نظری

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ (غزلیات شمس؛ مولوی)

س.م.ط.بالا

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

«غزلیات شمس؛ مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

انتظار ؛ غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

س.م.ط.بالا

انتظار

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گُل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

«هوشنگ ابتهاج (سایه)»

پی نوشت: این غزل را “علیرضا قربانی” در آلبوم “حریقِ خزان” در قطعه ای به نام “بی‌قرار” به زیبایی اجرا کرده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

پازل شعر امروز: زیر چتر تو باران می آید مهدی فرجی

پازل شعر امروز: زیر چتر تو باران می آید مهدی فرجی

زیر چتر تو باران می آید

فالگیری به من گفت: امسال منتظر باش مهمان بیاید
اتفاقی به گرمای خورشید بین برف زمستان بیاید

تو همان اتفاقی که در من مثل رود مذابی دویدی
برف اسفند را آب کردی تا به سمت درختان بیاید

من که سوزی تنم را می آزرد من که بازیچه ی باد بودم
کوه یخهای دی را شکستم ایستادم که طوفان بیاید

تب ندارم که هذیان بگویم با تو هر لحظه یک اتفاق است
دیگر اصلا تعجب ندارد زیر چتر تو باران بیاید

مثل شب – قصه های قدیمی روی زانوی مادر بزرگی
لحظه هایی که خیلی طبیعی است ماه تا سطح ایوان بیاید

می شود ورد جادوگری زشت دختری را بخواباند و بعد
با تو بوسه ی قهرمانی عمر سرما به پایان بیاید

می شود یک درخت کهنسال دفتر خاطرات تو باشد
می توانی ببینی که یک شیر صبح توی خیابان بیاید

قصه یک سرزمین عجیب است مرز بین خیال و حقیقت
می شود مثل تو یک فرشته اتفاقی به …….. بیاید

………………………………………………………….

تو پا گذاشته ای در جهان تازه ی من
خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

سپرده ام بروند ابرها و صاف شوند
برای پَر زدنت آسمان تازه ی من

تو رودخانه ای و دل به آبی ات زده ام
سفید پیرهنت بادبان تازه ی من

گل طلایی خورشید شو، که می چرخد
به مرکزیت تو کهکشان تازه ی من

غرور قله ی خوابیده بودم و آشفت
به افتخار تو آتشفشان تازه ی من

از این به بعد به همراهی تو دل گرمم
که قهرمانی در داستان تازه من

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

شتک زده است به خورشید، خونِ بسیاران؛ غزلی از حسین منزوی

س.م.ط.بالا
نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌ که لرزه می‌ فکند بر تن سپیداران‌

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهد سوخت‌
ز آتشی که گرفته است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده شد گلوی نی‌ زنان عشق‌ نواز
به نیزه‌ ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌ های بلا می‌ برند جوی به جوی‌
مگو که آینه جاری‌ اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌ فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌ است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌
در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌ ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌ آور و سرخ‌
پُر است چنبرِ کابوس‌ هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌
مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، اما
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

«حسین منزوی»

پی نوشت: این غزل را “همایون شجریان” در آلبوم “نه فرشته ام نه شیطان” به زیبایی اجرا کرده است.

فرهنگ لغت:

شتک [شَ تَ] در فرهنگ لغت دهخدا: در تداول خانگی، ترشح. ترشح آب، خاصه آب ناپاک. پاشیده شدن ذرات آب. رشاشه. (یادداشت مؤلف). پریدن ذرات ریز آب روی بدن یا لباس کسی. معمولاً زنان وسواسی از «شتک» بسیار پرهیز میکنند و هرگاه کسی به سهو به آنان شتک کند یا آبی از جایی بدیشان ترشح کند، سر و تن و لباس خود را آب میکشند. (فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده).

رطل در فرهنگ فارسی معین: 1- واحدی است برای وزن. 2- در فارسی معنای پیاله ی شراب می دهد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

قرار .:. مجموعه غزل سعید پورطهماسبی

س.م.ط.بالا
قرار .:. مجموعه غزل سعید پورطهماسبی
قرار .:. مجموعه غزل سعید پورطهماسبی
قرار .:. مجموعه غزل سعید پورطهماسبی

غزلی از سعید پورطهماسبی، به نقل از کتاب “قرار” که توسط انتشارات شهرستان ادب منتشر شده است:

در بیان حرف دل، چشم از زبان گویاتر است
عشق را هر قدر پنهان می کنی پیداتر است

این چه رازی بود در عالم که از ابراز آن
سینه ی صحراست سوزان، دیده دریا، تر است؟

از مرامِ کُشتگانِ راهِ حق آموختم
زندگی زیباست اما مرگ از آن زیباتر است

هیچ کس چشمی ندارد دیدن خورشید را
هر کسی که خلق را دلسوزتر، تنهاتر است

وسعت دریادلان با هم به یک اندازه نیست
گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است

تا بترسی از زمین خوردن، نخواهی پر کشید
زود پر وا می کند مرغی که بی پرواتر است

تا از این یک می رهم، درگیر آن یک می شوم
چشم و زلف تو، یکی از دیگری گیراتر است

در بیان عشق و شور و شوق و شیدایی خوش است
شعر در هر شیوه ای، اما غزل شیواتر است

در ادامه چند تک بیت از غزل های دیگر این کتاب را انتخاب کرده ام؛ (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
11
اشتراک‌گذاری