او می‌کشد قلاب را؛ غزلی از سعدی علیه الرحمه

س.م.ط.بالا
او می‌کشد قلاب را؛ غزلی از سعدی علیه الرحمه

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وانگه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب* را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب* را

امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یرغو* به قاآن* بردمی
کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب* را

سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو
ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

معانی برخی لغات:

نشاب: تیرها (فرهنگ فارسی عمید)
یرغو: دادخواهی
بواب: دربان، نگهبان در
بی‌پایاب: عمیق
قاآن: پادشاه بزرگ؛ شاهنشاه (فرهنگ فارسی عمید)

پی‌نوشت:

ابیاتی از این غزل زیبا، با آواز “همایون شجریان” در آلبوم موسیقی “ایرانِ من” منتشر شده است. این آلبوم را می‌توانید از اینجا تهیه نمایید.

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ، صبر و آرام تواند به من مسکین داد

س.م.ط.بالا
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ، صبر و آرام تواند به من مسکین داد

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش دادِ من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کُنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

— معنای برخی از لغات:

تطاول: جفا، جور، درازدستی، دستاندازی، ستم، ظلم، گردنکشی
عنان: لگام ، زمام ، افسار
کاوین: صداق، مهریه

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

س.م.ط.بالا

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه خُتَنَم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

پی‌نوشت: قرائت غزل با صدای استاد موسوی گرمارودی است.

معنی برخی از لغات:

خوش اِلحان: خوش آواز
طوف: گشتن، گرد چیزی گشتن
تخته بند: پای در بند، محبوس، گرفتار، اسیر، دربند و حبس و اسارت تن

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده‌ای؛ تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده‌ای

س.م.ط.بالا
صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده‌ای؛ تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده‌ای

آدمی به امید زنده است. برای هر آنکه این نوشته را خواهد خواند؛ می‌نویسم:

امیدوار باش. من نیز امیدوارم

صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای
تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای
پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک
در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای
در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر
روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای
در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار
پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای
می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق
تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای
زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر
جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای
نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل
کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای

«محمدرضا شفیعی کدکنی، زمزمه ها، شهادتگاه شوق»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

قوی زیبا … چو روزی از آغوش دریا برآمد، شبی هم در آغوش دریا بمیرد

س.م.ط.بالا
قوی زیبا ... چو روزی از آغوش دریا برآمد، شبی هم در آغوش دریا بمیرد

مرگ قو

شنیدم كه چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل‌ها بمیرد

گروهی بر آنند كاین مرغ شیدا
كجا عاشقی كرد؛ آنجا بمیرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نكته گیرم كه باور نكردم
ندیدم كه قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واكن
كه می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

“مرگ قو” از غزل‌های شاخص “مهدی حمیدی شیرازی” است.

پی‌نوشت: هر چند از زمان سرودن این غزل، سال‌های طولانی گذشته و بارها در سایت‌ها و وبلاگ‌های گوناگون منتشر شده است؛ اما اجرای این غزل در تازه‌ترین آلبوم “پرواز همای” به نام “خدا در روستای ماست” (و حال و روز این روزهای من) بهانه‌ای شد برای نشر مجدد آن.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

امشب کنار غزلهای من بخواب ؛ اثری از همایون شجریان با اشعاری از افشین یداللهی

س.م.ط.بالا
امشب کنار غزلهای من بخواب ؛ اثری از همایون شجریان با اشعاری از افشین یداللهی

امشب کنار غزلهای من بخواب

تازه ترین اثر “همایون شجریان” با آهنگسازی “فردین خلعتبری” و اشعاری از مرحوم “افشین یداللهی” منتشر شده است. نام این آلبوم موسیقی برگرفته از یکی از اشعار افشین یداللهی است.

این آلبوم دارای شانزده قطعه است و از سایت بیپ‌تونز هم می توانید خرید کنید.

در ادامه می‌توانید مجموعه‌ی اشعار این اثر را بخوانید:

1. هجوم خاطره (افشین یداللهی)

شهر از هجوم خاطره‌هایت به من پُر است
بعد از تو شهر از منِ دیوانه دلخور است

از من که بین بود و عدم پرسه می‌زدم
تو بودی و کنار خودم پرسه میزدم

تو بودی و تمام غزل‌ها، ترانه‌ها
من بودم و تمام ستم‌ها، بهانه‌ها

من بودم و مجال شگفتی برای عشق
تو بودی و تحمل سخت بهای عشق

قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است
می‌سوزد از کسی که تو را سرد کرده است

از عشق رد شدی که من از ترس رد شوم
دیگر نمی‌توانم از این درس رد شوم

این بارِ آخر است برای خودم نه تو
من پشتِ خط فاجعه عاشق شدم نه تو

گرداب را درون خودت غرق می‌کنی
تو با تمام حادثه‌ها فرق می‌کنی.
(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
13
اشتراک‌گذاری

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد؛ غزلی از سعدی علیه الرحمه

س.م.ط.بالا

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز کویت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت، نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سَرِ نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت، که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را، که تو در خیال باشی
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم، چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی، غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد

«غزلیات سعدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

مقتل ؛ غزلی از فاضل نظری (برگرفته از کتابِ “کتاب”)

س.م.ط.بالا
مقتل ؛ غزلی از فاضل نظری (برگرفته از کتابِ "کتاب")

مقتل

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صد فرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

فاضل نظری – برداشته شده از کتابِ “کتاب” – انتشارات سوره مهر

مقتل ؛ غزلی از فاضل نظری

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟ (غزلیات شمس؛ مولوی)

س.م.ط.بالا

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

«غزلیات شمس؛ مولوی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

انتظار ؛ غزلی از هوشنگ ابتهاج (سایه)

س.م.ط.بالا

انتظار

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گُل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

«هوشنگ ابتهاج (سایه)»

پی نوشت: این غزل را “علیرضا قربانی” در آلبوم “حریقِ خزان” در قطعه ای به نام “بی‌قرار” به زیبایی اجرا کرده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری