گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

دوش می‌آمد و رُخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کُشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جانِ عُشاق سِپَندِ رخِ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکُشم می‌دیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در رَهَش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

حافظ این خرقه بینداز

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست *** گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست *** که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد *** پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو *** به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت *** به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت *** سرو سرکش که به ناز قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری *** کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری