آرزو . حکایتی از زهرالربیع سید جزایری

جمعی نزد یزید رقاشی بودند و هر یک چیزی آرزو می کرد؛ یزید به ایشان گفت: «من هم چیزی آرزو می کنم.» گفتند: آرزوی تو چیست؟ گفت: «کاش ما آفریده نمی شدیم و حال که آفریده شدیم، کاش نمی مردیم و حال که می میریم، کاش مبعوث نمی شدیم و حال که مبعوث می شویم برای قیامت، کاش حساب از ما نمی خواستند و هرگاه حساب از ما بخواهند، کاش عذاب نمی کردند و هرگاه ما را عذاب کنند، مخلد و همیشه در جهنم نبودیم.»

به نقل از: زهرالربیع جزایری

پی نوشت ها را در ادامه مطلب بخوانید تا بیشتر بدانید. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
11
اشتراک‌گذاری