زخم . غزلی از محمدعلی بهمنی

زخم . غزلی از محمدعلی بهمنی

زخم آنچنان بزن که به رستم، شغاد زد*
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را
با چشم باز آن نگه خانه زاد زد

با اینکه در زمانه ی بیداد می توان
سر را به چاهِ صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی فریاد خویش را
با کینه ای گداخته بر گوش باد زد

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را
با خود نگاه داشت و روز معاد زد

«محمد علی بهمنی»

* چنانچه تمایل دارید در مورد داستان رستم و شغاد و چگونگی مرگ رستم بیشتر بخوانید به ادامه مطلب بروید: (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
18
اشتراک‌گذاری

دو دوبیتی

محکوم به اعدام
زمین می چرخه چون چاره نداره
نمیدونه که چند تا قاره داره
خدایا من سرم هی گیج میره
میگن فردا، سحر بالای داره

مردی کنیم
بیا مردی کنیم و دزد نباشیم
شریک سفره ی مردم نباشیم
اگر مرهم برای زخم نداریم
نمک دیگر به روی آن نپاشیم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: پانزدهم تیر ماه سال یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری