دوای این درد، دیازپام نیست

يامن اسمه دواء وذكره شفاء

بلا به دور. چشم حسود و بخیل کور. ستاره ی امیدِ شما پُر نور. آب سرد و نان گرمتان هم جور.

قصد زیاده گویی و دُرُشت گویی ندارم. الغرض؛ دوباره به دلیلی سری زدم به بخش اورژانسِ یکی از بیمارستان های شهر. شب بود و خدا را شُکر، خلوت. بیمار من نبودم اما… هربار که به ناچار به یکی از بیمارستان های شهر می روم، حالم دگرگون می شود. حتما شما هم همین حس و حال را دارید. حس درد، ترحم، خشم، امید و ترس چنان درهم تنیده است که مرا مُنقلب می کند و به لوح وجودم که حالا چندان هم پاک نیست، چنگ می کشد. البته این بی قراری پایدار نیست و آدمی فراموش کننده. این حال و هوا ذهنم را برای نوشتنِ چند سطر قلقلک می دهد و تا خنده های تلخ را در پیچ و تاب واژه ها نبیند آرام نمی گیرد.

شاید تا به حال گذر شما هم به اورژانس افتاده باشد و یا وصفش را شنیده باشید، پس ذکر مصیبت نمی کنم که عیشتان خراب نشود. در این شهر عیب و نقص زیاد است. باشد. همه ی آنها برای من قابل هضم است. اما این یکی نه. ضعف های سیستم بهداشت و درمان به حقیقت درد بزرگی است. من که دستم به جایی، فریادم به گوش شنوایی و درآمدم به روزهای آخر ماه نمی رسد. اما… آهای… ای که دستت می رسد… شما که مسئولی… کاری بکن. این درد بزرگ با دیازپام درمان نمی شود.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

نسخه یک پزشک تجربی

وقتی ذهن یک آدم، متروکه یا فاسد باشه؛ با خوندن، شنیدن و دیدن رونق نمی گیره.
وقتی زندگی بوی تعفن بگیره؛ با عطر و ادکلن نمیشه بوی اون رو خوش کرد.
وقتی جامعه ای دچار انحطاط سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی بشه؛ کاری از دست پیامبران و مصلحان اجتماعی ساخته نیست.
هیچ روح نا آرامی با دیازپام آروم نمی گیره.
تمام این دردها یک درمان بیشتر نداره و اون هم مرگ، هلاکت و نابودی ست.

حکیم می گفت:«از من نشنیده بگیرید؛ اما پزشک بیراه نمی گوید»

«س.م.ط.بالا»

پزشک مذکور در حال حاضر جهت درمان بستری شده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری