داستان فرانسوی – دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

س.م.ط.بالا
داستان فرانسوی - دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازار روزمره گی همین است.

آنا گاوالدا

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد” با نام اصلی “Je voudrais que quelqu ‘un m ‘attende quelque part” مجموعه ای از چند داستان فرانسوی کوتاه، نوشته ی “آنا گاوالدا (Anna Gavalda)” است که با ترجمه “الهام دارچینیان” توسط نشر قطره، منتشر شده است. در معرفی کتاب آمده: «مجموعه داستانی است که بلافاصله پس از انتشار به موفقیت بزرگ در دنیای ادبیات دست یافت. داستان ها هم خارق العاده اند، هم گزنده و در عین حال غم انگیز، جذاب و تا اندازه ای غیر معمول. در هر داستان، عشق همچون زندگی موضوع اساسی است، عشقی که هم دل انگیز و اسرارآمیز است و هم دردآور و صدمه زننده…»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل

س.م.ط.بالا
لباس کاکتوسی

“دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل” مجموعه ی هفت داستان کوتاه از “هاروکی موراکامی” است که با ترجمه ی “محمود مرادی” توسط “نشر ثالث” منتشر شده است.

داستان کوتاه - دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
داستان کوتاه زیر، داستانی است که نام کتاب هم از آن برداشته شده است:
در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان های فرعی محله ی معروف هارویوکویِ توکیو دختر صد در صد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش در خواب شکسته و بی ریخت شده. جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست ترش این است که بگویم اصلا شبیه دخترها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می توانم بفهمم او دختر صد در صد دلخواه من است. وقتی او را می بینم، دل در سینه ام شروع به تپیدن می کند و دهانم مثل کویر خشک می شود.
شاید هر کسی به دختر خاصی علاقه مند باشد، دختری با پاهای قلمی، چشم های درشت و انگشت های ظریف. یا این که همین طوری با دخترهایی آشنا بشود که همیشه برای وقت گذرانیِ با هر کسی وقت دارند. اما من چیزهای خاصی را ترجیح می دهم. گاهی وقت ها در رستوران خودم را در حالی که به دختری در میز کناری خیره شده ام به این خاطر که شکل دماغش را دوست دارم، گیر می اندازم. اما هیچ کس نمی تواند اصرار کند دختر صد در صد دلخواه مورد علاقه اش با آنچه از قبل تصور می کرده، کاملا مطابقت دارد. با این که شکل دماغ ها را دوست دارم، نمی توانم شکل دماغش را به خاطر بیاورم. حتی یادم نمی آید اصلا دماغی داشته باشد. تنها چیزی که با اطمینان یادم می آید، این است که چندان زیبا نبود. عجیب است.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

تارک دنیا مورد نیاز است

س.م.ط.بالا
تارک دنیا مورد نیاز است

“نشر چشمه” در زمستان سال 1386 خورشیدی کتاب “تارک دنیا مورد نیاز است” را منتشر کرد. حالا چاپ ششم کتاب با ترجمه ی “گلاره اسدی آملی” به دست من رسیده است. ذیل عنوان اصلی نوشته شده: “ده داستان تاسف بار”. و ظاهرا عنوان اصلی کتاب هم همین است “Ten Sorry Tales” که در سال 2005 میلادی توسط “میک جکسون” به رشته ی تحریر درآمده است.
ده داستان این کتاب با توصیفی از یک فضای واقعی آغاز و رفته رفته وارد فضاهایی فانتزی و گاهی طنزآمیز می شوند. ابتدا قصد داشتم یکی از داستان ها رو به طور کامل اینجا بنویسم اما بعد تصمیم گرفتم تنها شروع هر ده داستان رو بنویسم. داستان هایی که می تونن شما رو شاد یا غمگین کنند.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

سووشون ، داستان فارسی

س.م.ط.بالا

بسیار خوب. رسیدم به “سووشون” نوشته ی “سیمین دانشور”. در دوران دبیرستان، دو یا سه صفحه – درست به خاطر ندارم – از کتاب ادبیات فارسی به این رمان اختصاص پیدا کرده بود. از همان زمان شوق داشتم که بخوانمش. سال ها گذشت تا اینکه چنین پیش آمد و خواندم. شاید شما هم خوانده باشید و یا شاید در انتظار فرصتی برای خواندن. قصد ندارم به ماجرای رمان بپردازم یا بگویم چنین است و چنان. آنچه اینجا می نویسم؛ فصل نوزدهم از رمان است که “مک ماهون” – یکی از شخصیت های رمان (خبرنگاری ایرلندی) – داستانی را که خودش نوشته، برای “زری” و “یوسف” – شخصیت های اصلی رمان – می خواند (یعنی قصه ای کوتاه در دل داستان اصلی):

گردونه دار پیر ریش سفیدش را که یادگار میلیون میلیون سال بود، از توی دست و پایش جمع کرد و گردونه طلایی خورشید را با آن گردگیری کرد .بعد دست برد و کلید طلایی را که به کمربندش آویزان بود در آورد و رو به مشرق گذاشت. بله، حالا موقعش بود. خورشید خسته و کوفته از راه می رسید .کلید انداخت و در مشرق را باز کرد .خورشید تاخیر داشت و وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید .گردونه دار، گرد راه را که بر سر و روی خورشید نشسته بود، با ریش سفید انبوهش سترد و شعاعهایش را برق انداخت و خورشید سوار گردونه شد تا سفر خود را در آسمان شروع کند. اما فورا به راه نیفتاد و گردونه دار منتظر ماند . خورشید گفت : «ارباب برایت پیغام فرستاده به همین علت معطل شدم .»

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

از اصل افتادم، سوار اسب شدم

س.م.ط.بالا

توی گذر راه که می رفتم، سلام و ارادت بود که نثار من می شد. پیر و جوون دست به سینه سر خم می کردند. عزت بود و احترام. صدقه سری حجی که پارسال با خانم جان رفته بودم شده بودم حاج یوسف. یه بازار بود و یه حاج یوسف. اهالی و کاسب های محل روی من حساب می کردند. حرفم اعتبار داشت و دست نوشته ام نعوذ بالله وحی منزل بود. دستم به کار خیر بود. جهیزیه و ایتام و موسسات خیریه و امثال این ها رو رد نمی کردم.
همین دوسال پیش بود. یه روزایی مثل همین روزا. جنس کم شده بود و منم تازه جنس هامو از گمرک ترخیص کرده بودم. با بدبختی زیاد. خلاصه رسونده بودم به تهران و انبار کرده بودم. زنگ زدم به کاظم که تکلیف جنس هارو روشن کنه و توزیع کنه تو بازار.
گفت: “حاج یوسف! چند وقت دست نگهدار. خبر شدم که چند وقته دیگه قیمت ها می کشه بالا…”
گفتم: “یعنی چی؟ یعنی من جنس احتکار کنم؟ تو خجالت نمی کشی؟ حاج یوسف و نون حروم؟ حرف دهنت رو بفهم!”
تلفن رو قطع کردم. تا شب فکرم مشغول بود. با خودم فکر کردم من با این همه بدبختی این جنس ها رو آوردم. حالا فرض کنیم چند روز بیشتر جنس ها تو گمرک مونده. مگه چی میشه؟! کسی که نمی میره؟!
یک ماه بعد کاظم زنگ زد و گفت: “حاجی! نمی خوای جنس ها رو پخش کنیم؟ الان قیمت ها حسابی رفته بالا. الان وقتشه”.
گفتم: “تو اصلا از اقتصاد چی میدونی؟ چند تا از رفقا خبر دادن که قیمت ها بازم میره بالا. صبر کن به وقتش خودم خبرت می کنم”.
دو روز بعدش، نمی دونم بازرس ها از کجا بو بردن و سر و کلشون پیدا شد. رفتن سراغ انبار و تشت رسوایی حاج یوسف از بام افتاد. انبار رو پلمب کردند. خبر مثل بمب تو بازار منفجر شد. جای سلام، فحش و ناسزا بود که نثار من می شد. خانم جان سایه ی من رو با تیر می زد. حرفم که هیچ، چکم رو هم قبول نمی کردند.
خلاصه مغازه و انبار رو فروختم. هر چی داشتم، نقد کردم. یه خونه رهن کردم و بقیه ی پول رو آوردم تو کار ساختمون. دو سال گذشته. خدا رو شکر. ملک و املاکم زیاد شده. وارد بانک که می شم از آبدارچی گرفته تا رئیس بانک بلند می شن. سرپناهی شدم برای… در ماه چند تا چک می کشم برای امور خیریه. منشی های خوبی هم دارم. صدقه سری کت و شلواری که می پوشم و کیفی که دست می گیرم، شدم آقای مهندس.
سرتون رو درد نیارم؛ درسته از اصل افتادم ولی خوب اسبی رو سوار شدم.

«س.م.ط.بالا»

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری
  • 1
  • 2