حس مشترک در شعر “پسرک و پیرمرد” از سیلورستاین

حس مشترک در شعر "پسرک و پیرمرد" از سیلورستاین

یه حس مشترک هست بین اون زمانی که آدمها بچه ان و اون زمانی که پیر شدن.

پسرک و پیرمرد

پسرک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.»
پیرمرد گفت: «من هم همینطور.»
پسرک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.»
پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور.»
پسرک گفت: «من خیلی گریه می کنم.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همینطور.»
اما بدتر از همه این است که… پسرک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.»
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد.
«می فهمم چه حسی داری … می فهمم.»

از مجموعه “جایی که پیاده رو پایان می یابد”، سروده شل سیلورستاین

The Little Boy and the Old Man

Said the little boy, “Sometimes I drop my spoon.”
Said the old man, “I do that too.”
The little boy whispered, “I wet my pants.”
“I do that too,” laughed the little old man.
Said the little boy, “I often cry.”
The old man nodded, “So do I.”
“But worst of all,” said the boy, “it seems
Grown-ups don’t pay attention to me.”
And he felt the warmth of a wrinkled old hand.
“I know what you mean,” said the little old man.

:: Where the Sidewalk Ends: Poems and Drawings, 1974. Shel Silverstein

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

اختراع ، سروده ای از شل سیلورستاین

اختراع ، سروده ای از شل سیلورستاین

اختراع

موفق شدم، موفق شدم!
میدونی چی اختراع کردم؟
یه چراغ ساختم که دوشاخه اش رو می زنی به خورشید روشن میشه.
خورشید به اندازه کافی نور داره،
و لامپ هم حسابی قویه.
اما حیف، یه اشکال کوچیک داره!
سیم اون به اندازه ی کافی بلند نیست.

از مجموعه “جایی که پیاده رو پایان می یابد”، سروده شل سیلورستاین

Invention

I’ve done it, I’ve done it!

Guess what I’ve done!

Invented a light that plugs into the sun.

The sun is bright enough,

The bulb is strong enough,

But, oh, there’s only one thing wrong…

The cord ain’t long enough.

:: Where the Sidewalk Ends, 1974. Shel Silverstein

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری