جاذبه

ثانیه ها به جاذبه برمی گردند.

درون ذهن اتاقم،
عابری، اسطوره قرن می شود.

عظمتی به جای مانده از سیطره باد….
شانه به شانه
در اعماق می سوزد
شعله می کشد
و بر شیشه های خواب آوار می شود.

تاریخ پشت معبدی خود ساخته
شمایلی از مقبره عابدی می سازد
خاموش
که برایم
اسطوره قرن می شود

mary

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

عقربه ی ثانیه شمار

خیلی زود میاد و خیلی سریع هم عبور می کنه. بدون توقف. شاید به همین خاطر، کسی بهش توجه نمی کنه. بعضی جاها اصلا نیست و خیلی جاها هم جنبه ی تزئینی داره. با اون هیکل لاغر و قد کشیده، اصلا نفس کم نمیاره. اما نفس خیلی هارو میگیره. چه بدونی چه ندونی، چه بخوای چه نخوای؛ همه چیز از اون شروع میشه. اومدن ها و نیومدن ها. رفتن ها و نرفتن ها. رسیدن ها و نرسیدن ها. بودن ها و نبودن ها. همه چیز. حتی تو، حتی من. می دونی؟! همون عقربه ی ثانیه شمار رو می گم!!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری