زناشویی ؛ بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران”

س.م.ط.بالا
زناشویی ؛ بریده‌ای از کتاب "پیامبر" نوشته "جبران خلیل جبران"

و گفت درباره‌ی زناشویی چه می‌گویید ای استاد؟

و او در پاسخ گفت:

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.
هنگامی که بال‌های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می‌کنند همراه خواهید بود.
آری، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.
به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روح‌های شما.

جام یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.
از نانِ خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده‌ی نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان‌گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش درمی‌آیند.

دلِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه‌داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می‌تواند دل‌هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند، و درختِ بلوط و درخت سرو در سایه‌ی یکدیگر نمی‌بالند.

«بریده‌ای از کتاب “پیامبر” نوشته “جبران خلیل جبران” با ترجمه “نجف دریابندری”»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

آنجا که پیاده رو پایان می‌یابد … سروده‌ها و طرح‌های شل سیلورستاین

س.م.ط.بالا
آنجا که پیاده رو پایان می‌یابد ... سروده‌ها و طرح‌های شل سیلورستاین

هر که هستی بیا؛
رویاپروری بیا،
آرزومندی، امیدواری، بیا،
دروغ پردازی،
دعا خوانی،
لوبیای سحرآمیز خریداری بیا …

بیا، زیرا وقتی پیاده‌رو پایان می‌یابد، تازه دنیای سیلوراستاین شروع می شود. در این دنیا با بچه‌ای رو به رو می‌شوید که به تلویزیون تبدیل شده و جای دیگر دختری می‌بینید که نهنگی را می‌خورد. تک‌شاخ و هیولایی که خوراکش چای و شاعر است در همین دنیا زندگی می‌کنند، همین‌طور سارا سینتیا سیلویا استاوت که آشغال‌ها را بیرون نمی‌برد.

در این دنیا جایی وجود دارد که می‌توانید سایه‌ی خود را بشویید، باغی هست که در آن الماس می‌روید و محلی که کفش‌ها پرواز می‌کنند. خواهرها حراج می‌شوند و تمساح‌ها پیش دندان‌پزشک می‌روند. شما در این کتاب با مجموعه‌ای از اشعار و تصویرهای خنده‌دار و عمیق سیلوراستاین رو به رو هستید.

«برگرفته از متن پشت جلد کتاب “آنجا که پیاده رو پایان می‌یابد” سروده‌ی شل سیلورستاین»

کتاب آنجا که پیاده رو پایان می‌یابد (Where the Sidewalk Ends) مجموعه‌ای از سروده‌ها و طرح‌های شل سیلورستاین (Shel Silverstein) با ترجمه‌ی “رضی هیرمندی” توسط “نشر هستان” منتشر شده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

خودشناسی و آگاهی به احساس در همان لحظه ابراز

س.م.ط.بالا
خودشناسی و آگاهی به احساس در همان لحظه ابراز

خودشناسی

در یک حکایت قدیمی ژاپنی آمده است:

روزی یک جنگجوی سامورایی از استاد خود می‌خواهد که مفهوم بهشت و جهنم را برایش توضیح دهد. استاد با حالتی اهانت آمیز پاسخ می‌دهد: «تو آدم نادانی بیش نیستی و من نمی‌توانم وقتم را با افرادی مثل تو تلف کنم.»
سامورایی که غرورش جریحه دار شده است برافروخته و خشمگین می‌شود، شمشیرش را از نیام بیرون می‌کشد و می‌غرد: «می توانم تو را به خاطر این گستاخی بکشم.»
استاد در جواب به آرامی می‌گوید: «این جهنم است.»
سامورایی با مشاهده‌ی این حقیقت که چطور برای لحظه ای اسیر خشم شده بود در خود فرو می‌رود، آرام می‌گیرد، شمشیرش را غلاف می‌کند، در برابر استاد خود سر تعظیم فرو می‌آورد و از او به خاطر این بصیرت تشکر می‌کند.
استاد بلافاصله می‌گوید: «این همان بهشت است.»

هوشیاری سریع سامورایی در مورد آشوب و اضطراب درونی خود، به خوبی تفاوت اساسی میان اسیر بودن در یک احساس و آگاه بودن از آن را نشان می‌دهد.

سقراط هنگامی که می‌گوید: «خودت را بشناس» به این نکته کلیدی در هوشیاری عاطفی اشاره دارد که باید به احساس خود در همان زمان که در حال ابراز آن هستیم، آگاهی داشته باشیم.

«هوش عاطفی، دنیل گلمن، ترجمه حمیدرضا بلوچ، نشر رخ مهتاب، صفحه 81»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

آیا این عادت های بد را تجربه کرده اید؟

س.م.ط.بالا
عادت های بد در مقابل عادت های خوب

مقاله‌ی زیر ترجمه‌ای از “?Do You Have These Bad Habits” است (ترجمه از “س.م.ط.بالا”).

واقعا فکر می کنید با تقلید از عادت ها و رفتارهای دیگران می توانید به موفقیت برسید؟ اگر چنین بود، آنگاه رسیدن به موفقیت خیلی آسان بود.

با اینکه شناخت افراد موفق و یادگیری از آنها را دوست دارم، اما مطالعه و شناخت افراد بیچاره و ناموفق نیز جالب است.

من از مربیانم آموخته‌ام و این مفهوم را می‌پسندم که تلاش نمی‌تواند به عدم موفقیت منجر شود، چرا که موفقیت وابسته به طرز تفکر اشخاص (Subjective) است.

موفقیت چیست؟ تعریف مورد علاقه‌ی من جمله‌ای از “باب دیلن” (Bob Dylen) است که گفت:

کسی موفق است که صبح از خواب برخیزد و شب به رختخواب برود؛ و بین این دو کاری را انجام دهد که دوست دارد.

شما احتمالا مقاله‌هایی را در مورد عادت های افراد موفق مطالعه کرده‌اید. مسئله‌ای که در مورد این دست از مقاله‌ها وجود دارد، این است که وعده‌های مشروط به شما می‌دهند.

“سه تا تخم مرغ با بیکن (Bacon) بخور، موهات رو با سویا بشور، ده تا شنا برو، و در همان زمان، تصدیق‌های روزانه‌ات رو انجام بده.”

ما به این سمت هدایت می‌شویم که «اگر من فلان کار رو انجام بدم، آنگاه موفق یا خوشحال خواهم شد». دقیقا به این معناست که: کاری رو انجام بده که دیگران انجام می‌دهند. جوری زندگی کن که دیگران زندگی می‌کنند.

اما این مرتبه و در ادامه لیستی از عادت های بد افراد ناموفق آورده شده است. اگر شما یکی از این عادت های بد را دارید، نگران نباشید چون هیچکس کامل و بی‌نقص نیست. اگر دو تا از این عادت های بد را دارید، باید نگران باشید. (:

سه یا بیشتر از این عادت های بد را دارید؟ ممکن است که بخواهید تغییر کنید — چون به طور قطع هیچکس نمی خواهد ناموفق و شکست خورده باشد.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

ترجمه با افزونه‌ی Google Translate در مرورگر Chrome

س.م.ط.بالا
نصب افزونه Google Translate در مرورگر Chrome

ترجمه یکی از دغدغه های کاربران فارسی زبان، در مرور و مطالعه ی مطالب غیر فارسی در صفحات مختلف وب است. احتمالا هر کدام از ما یکی از انواع دیکشنری های متداول را مورد استفاده قرار می دهیم، که البته گاهی (فقط گاهی) می‌تواند با دشواری‌هایی همراه باشد.

اما اگر از کاربران مرورگر Chrome هستید در این مطلب کوتاه، با افزونه ای برای این مرورگر آشنا می‌شوید که با استفاده از آن به آسانی (تنها با انتخاب متن مورد نظر) می توانید کلمات و حتی جملات را به زبان دلخواه ترجمه کنید.

در ادامه نحوه‌ی نصب و استفاده از این افزونه توضیح داده شده است.

برای دسترسی به افزونه‌ی Google Translate از طریق مرورگر Chrome اینجا کلیک کنید.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

درمان شوپنهاور نوشته اروین د.یالوم با ترجمه ی سپیده حبیب

س.م.ط.بالا
درمان شوپنهاور نوشته اروین د.یالوم با ترجمه ی سپیده حبیب

کتاب “درمان شوپنهاور” ترجمه ای از کتاب “The Schopenhauer Cure” نوشته ی “اروین د.یالوم” (Irvin D. Yalom) است که توسط “نشر قطره” و با ترجمه ی “سپیده حبیب” منتشر شده است.

اروین د.یالوم – استاد بازنشسته ی روانپزشکی دانشگاه استنفورد، روان درمانگر اگزیستانسیال و گروه درمانگر – در این کتاب نیز هم چون رمان “وقتی نیچه گریست” با زبان سحرانگیز داستان، به معرفی اندیشه های پیچیده ی فلسفی و توصیف فنون روان درمانی و گروه درمانی می پردازد.

درون‌مایه‌ی کتاب

یالوم در رمان درمان شوپنهاور تصور می کند فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و نوعی رونوشت شوپنهاور است، به یکی از گروه های درمانی روان درمانگر مشهوری به نام جولیوس وارد می شود که خود به دلیل رویارویی ناگهانی با سرطان – و مرگ خویش – به مرور دوباره‌ی زندگی و کارش نشسته است. فیلیپ آرزو دارد با به کارگیری اندیشه های شوپنهاور، به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی جولیوس است. ولی جولیوس می خواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ بقبولاند که این ارتباط انسانی ست که به زندگی معنا می بخشد؛ کاری که هیچ کس برای شوپنهاور تاریخی نکرد.

دکتر اروین یالوم در مورد این کتاب چنین می نویسد:

می خواستم نه تنها قهرمان داستان من با مرگ خویش کنار بیاید، بلکه به مراجعان خود نیز کمک کند تا با مرگ مواجه شوند. دلیل انتخاب و معرفی موضوع مرگ در فرایند روان درمانی به سال هایی باز می گردد که با بیماران سرطانی درمان ناپذیر کار می کردم. بیماران زیادی را دیدم که در مواجهه با مرگ پژمرده نشدند بلکه برعکس دچار تغییراتی اساسی شدند که تنها می توان آن را رشد شخصیت، پختگی یا پیشرفت خردمندی نامید. آن ها در اولویت های زندگی خود تجدید نظر کردند، موضوعات روزمره را ناچیز می شمردند، از داشته های مهم خود مانند کسانی که دوستشان دارند، از تغییر فصول، از شعر و موسیقی که مدت های مدیدی از آن ها غافل مانده بودند، شاکر و شادمان می شدند. یکی از بیمارانم می گفت “سرطان، روان رنجوری را شفا می بخشد” اما افسوس که انسان باید تا لحظات آخر زندگی، هنگامی که بدنش مورد تهاجم سرطان قرار می گیرد، منتظر بماند تا بیاموزد چگونه زندگی کند.

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
15
اشتراک‌گذاری

فعالانه مورد نفرت واقع شدن تقریبا به همان اندازه‌ی فعالانه مورد علاقه بودن خوب است

س.م.ط.بالا
گمنامی

در وضعیت بیگانه‌وار کنونی در رسانه‌های ارتباط جمعی، هر شهروند معمولی یک دوجین شخصیت تلویزیونی می‌شناسد که هر بعدازظهر لبخندزنان به اتاق نشیمنش می‌آیند، ولی خودش هرگز شناخته نمی‌شود. در این وضعیت از خودبیگانگی و گمنامی که تحمل‌اش برای هر کسی دردناک است، یک انسان به راحتی می‌تواند خیال‌پردازی‌هایی داشته باشد که به ناهنجاری واقعی پهلو می‌زند. خلق و خوی فرد گمنام این است که اگر نمی‌توانم بر کسی تاثیر بگذارم یا لمسش کنم، دست کم می‌توانم تو را با احساسی شوکه کنم، به‌وسیله‌ی جراحت و درد، شور و اندوهی را به تو تحمیل کنم؛ دست کم باید مطمئن شوم که هر دو ما چیزی احساس می‌کنیم و باید وادارت کنم مرا ببینی و بدانی من هم اینجا هستم! بسا کودک و نوجوانی که با رفتار ویرانگر، یک گروه را واداشته بشناسندش. و با اینکه مقصر شناخته شده، دست کم مورد توجه جمع قرار گرفته است. فعالانه مورد نفرت واقع شدن تقریبا به همان اندازه‌ی فعالانه مورد علاقه بودن خوب است؛ زیرا وضعیت تحمل‌ناپذیر گمنامی و تنهایی را درهم می‌شکند.

«عشق و اراده، رولو می، ترجمه سپیده حبیب، نشر دانژه»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند ؛ کتابی از میچ آلبوم

س.م.ط.بالا
در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند ؛ کتابی از میچ آلبوم

“در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند” ترجمه ای است از کتاب “The Five People You Meet in Heaven” نوشته ی میچ آلبوم (Mitch Albom) که در سال 2003 میلادی منتشر شد. این کتاب در ایران توسط  “نشر قطره” با ترجمه ی “پاملا یوخانیان” منشر شده است.

هر پایانی آغاز هم هست، فقط در آن لحظه این را نمی دانیم.

ادی، سرباز کهنه‌کاری است که احساس می‌کند در زندگی بی‌معنایش، شامل نگهداری از دستگاه‌های یک شهربازی، به دام افتاده است. در طول سال‌ها، شهربازی عوض شده و ادی هم همین‌طور، از جوانی خوش‌بین و امیدوار، به پیرمردی تلخ و دل خسته مبدل می‌شود. زندگی‌اش سرشار از یکنواختی، تنهایی و پشیمانی است.

و بعد، ادی در روز تولد 83 سالگی اش، در سانحه ی غم انگیزی، هنگام نجات دادن دختر کوچکی از سقوط یک گردونه، می میرد. در دم آخر، دو دست کوچک را در دستانش احساس می کند و بعد هیچ. ادی در زندگی پس از مرگ چشم می گشاید و درمی یابد که بهشت، باغ عدن سرسبز نیست، بلکه جایی است که پنج نفر که در زندگی او نقشی داشته اند، زندگی زمینی اش را برایش توضیح می دهند. این پنج نفر ممکن است از عزیزان او، و یا غریبه باشند. اما همه ی آنها، زندگی او را به شکلی تغییر داده اند. آن پنج نفر، به نوبت، پیوندهای نادیده ی زندگی زمینی او را نشانش می دهند. در تمام طول داستان، ادی نومیدانه به دنبال یافتن رستگاری در آخرین اقدام زندگی اش، یعنی نجات آن دخترک است؛ آیا کارش موفقیتی قهرمانانه بوده یا شکستی مفتضحانه؟ پاسخ این سوال که از نامحتمل ترین شخص می آید، به اندازه ی لحظه ای دیدن بهشت، الهام بخش است.

میچ البوم داستانی بدیع و خارق العاده آفریده است که تصور شما را درباره ی زندگی پس از مرگ و معنای زندگی هر انسان بر روی زمین، زیر و رو می کند.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
13
اشتراک‌گذاری

جزء از کل ؛ رمانی از استیو تولتز (نویسنده استرالیایی) با ترجمه پیمان خاکسار

س.م.ط.بالا
جزء از کل ؛ رمانی از استیو تولتز (نویسنده استرالیایی) با ترجمه پیمان خاکسار

جزء از کل (A fraction of the whole, 2008) که امروزه در بازار کتاب ایران بسیار شناخته شده و بارها تجدید چاپ شده است، اولین بار در زمستان 1393 منتشر شد.

پیمان خاکسار به عنوان مترجم کتاب، مقدمه ای برای معرفی و توصیف آن نوشته که در ادامه می توانید بخوانید:

مقدمه مترجم

جزء از کل از نادر کتاب‌های حجیمی است که به نهایت ارزش خواندن دارند… داستان در میانه‌ی شورشی در زندان آغاز و در یک هواپیما تمام می‌شود و حتا یک صحنه‌ی فراموش‌شدنی در این بین وجود ندارد… کمدی سیاه و جذابی که هیچ چاره‌ای جز پا گذاشتن به دنیای یخ‌زده‌اش ندارید.

اسکوایر

یک داستان غنی پدر و پسری پر از ماجرا و طنز و شخصیت‌هایی که خواننده را یاد آدم‌‌های چارلز دیکنز و جان ایروینگ می‌اندازند…

لُس‌آنجلس‌تایمز

یکی از بهترین کتاب‌هایی که در زندگی‌ام خوانده‌ام. شما تمام عمرتان فرصت دارید که رمان اول‌تان را بنویسید ولی خدای من، «جزء از کل» کاری کرده که بیشتر نویسنده‌ها تا پایان عمرشان هم قادر به انجامش نیستند… اکتشافی بی‌اندازه اعتیادآور در اعماق روح انسان و شاید یکی از درخشان‌ترین و طنزآمیزترین رمان‌های پست‌مدرنی که من شانس خواندنش را داشته‌ام. استیو تولتز یک شاهکار نوشته، یک رمان اول فوق‌العاده که به ما یادآوری می‌کند ادبیات تا چه حد می‌تواند خوب باشد.

Ain’t It Cool News

استیو تولتز، نویسنده‌ی استرالیایی متولد ۱۹۷۲ سیدنی، اولین رمانش، جزء از کل، را در سال ۲۰۰۸ منتشر کرد. این کتاب با استقبال زیادی روبه‌رو شد و به فهرست نامزدهای نهایی جایزه‌ی بوکر راه پیدا کرد که کمتر برای نویسنده‌ای که کار اولش را نوشته پیش می‌آید. او این کتاب را پنج‌ساله نوشت. پیش از آن مشاغلی مثل عکاسی، فروشندگی تلفنی، نگهبانی، کارآگاه خصوصی، معلم زبان و فیلم‌نامه‌نویسی داشت. خودش در مصاحبه‌ای گفته: «آرزوی من نویسنده شدن نبود، ولی همیشه می‌نوشتم. در کودکی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه می‌نوشتم و رمان‌هایی را آغاز می‌کردم که بعد از دو و نیم فصل، دیگر دوست نداشتم تمام‌شان کنم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن رو آوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط می‌خواستم با شرکت در مسابقات داستان‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی پولی دست‌و‌پا کنم تا بتوانم زندگی‌ام را بگذرانم، که البته هیچ فایده‌ای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض می‌کردم یا، بهتر بگویم، از نردبان ترقیِ هر کدام از مشاغل پایین می‌رفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. رمان‌نویسی تنها قدم منطقی‌یی بود که می‌توانستم بردارم. فکر می‌کردم یک سال طول می‌کشد، ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت‌تأثیر کنوت هامسون، لویی فردینان سلین، جان فانته، وودی آلن، توماس برنارد و ریموند چندلر بودم.»

استیو تولتز - نویسنده رمان جزء از کل

جزء از کل کتابی است که هیچ وصفی، حتا حرف‌های نویسنده‌اش، نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند. این مقدمه‌ی کوتاه را هم فقط برای این نوشتم که خواننده با نویسنده آشنایی مختصری پیدا کند. خواندن جزء از کل تجربه‌ای غریب و منحصر‌‌به‌فرد است. در هر صفحه‌اش جمله‌ای وجود دارد که می‌توانید نقلش کنید. کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن. سفر در دنیایی است که نمونه‌اش را کمتر دیده‌اید. رمانی عمیق و پرماجرا و فلسفی که ماه‌ها اسیرتان می‌کند. به‌نظرم تمام تعاریفی که از کتاب شده نابسنده‌اند. این شما و این جزء از کل.


پیمان خاکسار در مورد رمان جزء از کل می گوید: «جزء از کل رمانی عمیقاً فلسفی است، اما بیشترین کشش آن به خاطر استفاده از مؤلفه‌های رمان پلیسی است. گره‌‌افکنی‌هایی که در داستان ایجاد می‌شود و سرانجام بازمی‌شود و نشانه‌هایی که نویسنده در این باره می‌دهد که چرا این اتفاق افتاده است، همه از نشانه‌های رمان‌های پلیسی است. این رمان چند ژانری است که البته مشخصهٔ اصلی آن فلسفی بودنش است. می‌توان گفت که رمان پست مدرن است اما باز هم نمی‌توان برچسب یک ژانر خاص را بر آن الصاق کرد.» می توانید گفتگوی کامل را از خبرگزاری ایلنا بخوانید.

بخش های کوتاه و بریده ای از رمان جزء از کل

الف-

هیچ وقت نمی شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادی ام را از دست دادم… (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

پدر سرگی ؛ داستانی کوتاه از لئو تولستوی با ترجمه ی سروش حبیبی

س.م.ط.بالا
پدر سرگی ؛ داستانی کوتاه از لئو تولستوی با ترجمه ی سروش حبیبی

پدر سرگی (به انگلیسی: Father Sergius، به روسی: Отец Сергий) عنوان داستانی کوتاه از لئو تولستوی (Lev Nikolaevich Tolstoi) است که بین سالهای 1890 تا 1898 میلادی نوشته شده و اولین بار در سال 1911 میلادی (پس از مرگ تولستوی) منتشر شده است.

کتاب “پدر سرگی” با ترجمه ی “سروش حبیبی” توسط “نشر چشمه” در دسترس عموم قرار گرفته است؛ در حالیکه پیش از این و در سال 1379 نیز با عنوان “پدر سرگیوس” توسط انتشارات کتاب آینه راهی بازار نشر شده بود.

خلاصه ای از داستان پدر سرگی :

داستان با دوران کودکی و جوانی شاهزاده ای استثنایی و جذاب به نام استپان کاساتسکی (Stepan Kasatsky) و در شهر پترزبورگ روسیه آغاز می شود. گویی بهترین و بزرگترین چیزها در سرنوشت شاهزاده ی جوان مقدر شده است. اما در دوران جوانی دلباخته ی دختری جذاب، دوشیزه کنتس ماری می شود و به سهولت درخواست ازدواجش مورد پذیرش قرار می گیرد.

جدایی از دنیا

کاساتسکی در آستانه ازدواج پی می برد که نامزدش پیش از او، معشوقه ی تزار نیکلاس اول بوده و چنان ضربه ای به غرورش وارد می شود که نامزدی اش را به هم می زند و به صومعه پناه می برد تا تبدیل به یک راهب شود. سالهای زیادی با خشوع و فروتنی، همراه با تردید در صومعه های مختلف برای او سپری می شوند. اما همچنان جاه طلب و عاشق شهرت است و نمی تواند بر شهواتی که قلبش را تیره می کنند غلبه کند. تا اینکه به زاهدی گوشه نشین تبدیل شده و گوشه ای معتکف می شود. او با لقب پدر سرگی شناخته می شود و شهرت تقدسش در همه جا می پیچد و از نقاط دور و نزدیک برای زیارتش می آیند.

آزمایش سخت

در شبی زمستانی گروهی تصمیم می گیرند که به دیدار پدر سرگی بروند و یکی از آنها که زنی مطلقه است شرط می ببندد که می تواند او را فریب داده و به گناه اندازد. پس به بهانه ی اینکه گم شده و در راه مانده سراغ پدر سرگی می رود و وارد حجره ی او می شود، پدر سرگی که به ضعف خود آگاهی دارد برای غلبه بر شهوتش، انگشت میانی خود را با تبر قطع می کند و اینکار تاثیر عمیقی بر زن گذاشته و موجب تغییر در او می شود.

شکست

میزان شهرت تقدس پدر سرگی به حدی می رسد که او را به عنوان یک شفا دهنده می شناسند و برای درمان بیماری های خود و نزدیکانشان به ملاقات او می آیند. با این حال پدر سرگی عمیقا از عدم توانایی خود برای رسیدن به یک ایمان واقعی آگاه است. او هنوز هم با خستگی، غرور و شهوت دست و پنجه نرم می کند که در بوته ی آزمایش دیگری قرار می گیرد و تاجری دختر جوانش را برای شفا نزد وی می آورد. اینبار پدر سرگی نمی تواند از این آزمایش سربلند خارج شود؛ پس حجره خود را ترک مى‌کند و پس از رؤیایى که آن را الهام خداوند مى‌شمارد، پیاده به شهر دوردستى مى‌رود که زنى از آشنایان دوران کودکى‌اش به نام پاشنکا در آنجا زندگى مى‌کند و اینک براى فراهم کردن زندگى بچه‌هایش به کارى سخت مشغول است.

پیدا کردن راه

پدر سرگی راه پاشنکا را روشنتر می بیند و پس از جدایی از او می گوید:

«پس این بود معنای خواب من. پاشنکا سرمشق خوبی می بود برای من. ولی من به راه او نرفتم. خدا و خدمت او را بهانه کردم و چشم به مردم داشتم. پاشنکا برای خدا زندگی می کند، به این خیال که برای مردم زنده است. بله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بی طمع پاداش به تشنه ای داده شود ارجمندتر از همه کارهای خوبی است که من در راه مردم کرده ام. از خود پرسید: آیا به راستی ذره ای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟ و جوابش این بود: بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرت خواهی و شهوت نام در چشم مردم، پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جست و جوی خدا خواهم رفت.»

پس از آن، براى جبران گناهانش سرگردان به راه مى‌افتد. تا اینکه روزی به خاطر نداشتن اطلاعات و مدارک شناسایی دستگیر شده و به سیبری فرستاده می شود. او در آنجا نزد دهقانی مشغول کار شده و به کودکان درس می دهد و از بیماران پرستاری می کند.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری