گور پدر؛ حکایتی از گلستان سعدی

گور پدر؛ حکایتی از گلستان سعدی

توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که: صندوق تربت پدرم سنگین است و کُتابه رنگین و فرش رُخام انداخته و خشت پیروزه درو به کار برده، به گور پدرت چه ماند، خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.

مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید

وانکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست
مردنش زین همه شک نیست که دشوار آید

به همه حال اسیری که ز بندی برهد
بهتر از حال امیری که گرفتار آید

«گلستان سعدی؛ باب هفتم، در تاثیر تربیت»


کُتابه: کتیبه، نوشته روی سنگ
رُخام: سنگ مرمر
فاقه: فقر، تنگدستی

این حکایت و آثار دیگری از سعدی را در شنوتو بشنوید.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

خر عیسی گرش به مکه برند؛ چون بیاید هنوز خر باشد

یکی از وزرا پسری کودن داشت. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مراین را تربیتی میکن مگر عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کَس فرستاد که این عاقل نمی‌شود و مرا دیوانه کرد.

چون بُوَد اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد

«گلستان سعدی؛ باب هفتم؛ در تاثیر تربیت»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری