تا به یک بیمار یا یک سال‌خورده یا یک جَسَد بر می‌خورند در دَم می‌گویند: «زندگی باطل است!» اما اینان تنها خود باطل‌ اند؛ خود و چشمانِ شان که جز یک نما از هستی را نمی‌بیند. فرو رفته در عمق افسردگی و آرزومندِ یک حادثه‌ی کوچک که مرگ‌ آوَرَد: این گونه چشم‌ به راه‌ اند و دندان برهم می‌سایند.

فردریش نیچه

دوای این درد، دیازپام نیست

يامن اسمه دواء وذكره شفاء

بلا به دور. چشم حسود و بخیل کور. ستاره ی امیدِ شما پُر نور. آب سرد و نان گرمتان هم جور.

قصد زیاده گویی و دُرُشت گویی ندارم. الغرض؛ دوباره به دلیلی سری زدم به بخش اورژانسِ یکی از بیمارستان های شهر. شب بود و خدا را شُکر، خلوت. بیمار من نبودم اما… هربار که به ناچار به یکی از بیمارستان های شهر می روم، حالم دگرگون می شود. حتما شما هم همین حس و حال را دارید. حس درد، ترحم، خشم، امید و ترس چنان درهم تنیده است که مرا مُنقلب می کند و به لوح وجودم که حالا چندان هم پاک نیست، چنگ می کشد. البته این بی قراری پایدار نیست و آدمی فراموش کننده. این حال و هوا ذهنم را برای نوشتنِ چند سطر قلقلک می دهد و تا خنده های تلخ را در پیچ و تاب واژه ها نبیند آرام نمی گیرد.

شاید تا به حال گذر شما هم به اورژانس افتاده باشد و یا وصفش را شنیده باشید، پس ذکر مصیبت نمی کنم که عیشتان خراب نشود. در این شهر عیب و نقص زیاد است. باشد. همه ی آنها برای من قابل هضم است. اما این یکی نه. ضعف های سیستم بهداشت و درمان به حقیقت درد بزرگی است. من که دستم به جایی، فریادم به گوش شنوایی و درآمدم به روزهای آخر ماه نمی رسد. اما… آهای… ای که دستت می رسد… شما که مسئولی… کاری بکن. این درد بزرگ با دیازپام درمان نمی شود.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

مشاهدات عینی و تراوشات ذهنی یک بیمار

الف – آدم پول نداشته باشه، ملالی نیست اما سالم باشه،
ب – آدم قیافه نداشته باشه، خیالی نیست اما سالم باشه،
پ – پرستارها خوش گِل هستن ولی خوش خُلق نیستن،
ت – همه ی کسایی که تو بیمارستانن، بیمار نیستن؛ اما همشون درد دارن،
ث – دریافت مطلوب خدماتِ سلامت، حق بیمار است،
ج – صدقه دفع بلاست،
چ – قبرستون حس بهتری نسبت به بیمارستان داره،
ح – دوست ندارم تو بیمارستان بمیرم.

«س.م.ط.بالا»

پی‌نوشت: هر چند بنا به ملاحظاتی این دعا اجابت نمیشه؛ اما خدا همه ی بیمارها رو شفا بده. آمین.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری