جنگ آوار می شود روی سَرَت – روایتی خیالی از آغاز جنگی واقعی

جنگ آوار می شود روی سَرَت

جنگ آوار می شود روی سَرَت. داشتی زندگیت را می کردی. پاییز هنوز دست به کار نشده، جنگ پیش دستی می کند و رنگ سُرخ به شهر می زند. نه زنی مانده و نه تنوری که آتشی به پا کند؛ بویِ نانِ تازه بپیچد توی کوچه ها. اما بوی آتش و دود هوش از سَرَت می بَرد، خانه ها تنورهای بزرگی شده اند که آدم ها را زنده زنده کباب می کنند.
چوبی بر می داری و می زنی بیرون. دقیق می شوی، کار کارِ چوب و چماق نیست؛ شوخی برنمی دارد. یاد تفنگ توی گنجه می کشاندت به اتاقک تهِ حیاط. تفنگ را برمی داری و مثل فشنگ می دوی وسط کوچه، بدون آنکه فشنگی داشته باشی. جنگ بلای بزرگی ست، برمی گردی تا انتهای کوچه را نگاه کنی و بدانی تا کجا کشیده شده است. عظمتش پیدا نیست اما سوزشش را توی پهلویت حس می کنی و نقش زمین می شوی.
چشم هایت را که باز می کنی، پوتین هایی را می بینی که بر زمین کوبیده می شوند و پیش می روند، بی آنکه بدانند و بدانی چرا؟!! وقتی یک تانک از فاصله ی نیم متری صورتت عبور می کند و غبارش روی صورتت می نشیند؛ باور می کنی که جنگ آوار شده روی سَرَت.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

قدرناشناس

جانم به بلا افتاد
راهم به خطا افتاد
کارم به قضا افتاد
چون قدر ندانستم

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

قالوا بلا

دلِ تو دریا بود
دلِ من نبود
دلم را گره زدم به دلت
گره کور بود
دریا توفانی شد
تمام کشتی هایم غرق شد
حالا این گره ی کور با دندان هم باز نمی شود

«س.م.ط.بالا»

عنوان این مطلب برگرفته از آیه ی 172 سوره ی مبارکه ی اعراف – با اندکی تغییر نگارشی – است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خدا ما را دوست ندارد!

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

(بخشی از شعر “داروگ” سروده ی نیما یوشیج)

خبری از غوغای رودخانه ی خروشان نبود. دشت تشنه بود و هر آنچه در دل داشت بخشیده بود به درختان تا زخم های مانده از شلاق سوزان خورشید را التیام بخشند. کودکان نمی خندیدند تا خشکی لب هاشان نترکد.
مردم دسته دسته سوی خانه ی حکیم روان شدند. چون گرد آمدند حکیم را خواندند.
گفت: از من چه می خواهید؟
گفتند: این چه حکایت است، چگونه است که نعمتی از آسمان بر ما فرو نمی ریزد؟ چگونه درهای رحمت خداوند بر ما بسته شده است؟ آیا دعای ما را نمی شنود و از حال ما خبر ندارد؟
گفت: پاک است خداوند از آنچه می پندارید. چگونه فراموش کردید آنگاه که غرق در نعمت بودید؟ چگونه قدر ندانسته و ناسپاسی کردید؟ این بلایی است که خود در آن تقصیر کارید.
گفتند: حکیم! چگونه ما را ناسپاس می خوانی حال آنکه شب و روز ذکر خدا می گوییم و عبادت می کنیم؟ چرا مردمان سرزمین های دیگر که به عیش و نوش مشغولند و غرق در لذات دنیا شدند به چنین بلایی گرفتار نیامدند؟
حکیم نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: قرآن خوانده اید؟
گفتند: آری!!!
گفت: “لاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ(آیه ی 31 سوره ی اعراف)” ما اسراف کردیم و خدا ما را دوست ندارد …

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

مهاجرت، بلای غیر طبیعی!

جنگ، سیل، زلزله، خشکسالی، تحریم، آلودگی هوا، تخریب محیط زیست، تغذیه ناسالم، سرطان، ایدز، روغن پالم، سقوط، تصادف و… و مهاجرت هم بلای دیگریست. بلایی غیر طبیعی.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری