حکیم و حاکم

در زمان های بسیار دور (البته نه آنقدر دور که نتوان با قطار و هواپیما و… رفت) حکیمی بلند مرتبه می زیست.
حکیم عمر خود را صرف مطالعه و تحقیق و دانش افزایی کرده و پس از سالها در گوشه ای از عالم هستی مسکنی برگزیده، به عبادت مشغول بود و توشه ی آخرت می بست.
هر از چندگاهی به منبر درس می رفت و زکات علم را به نقد می پرداخت.
روزی شخصی عامی بلند شد و گفت: «ای حکیم، سوالی دارم که سخت مرا به خود مشغول کرده و خواب و خوراک از من ربوده است. به هر که مراجعه کردم جواب درستی نشنیدم، تا شما چه بگویید!»
حکیم نگاه خود را به مرد دوخت، سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «بپرس، اگر بدانم می گویم و اگر ندانم، نمی گویم.»
مرد سینه ای صاف کرد و گفت: «حاکم شهر ما شخصی بی خرد و به حد بسیار نادان است. از انجام امور ابتدایی خود عاجز است، اما اداره ی شهری را به او سپرده اند. سواد درستی ندارد و دور از جان شما به خری شبیه باشد تا حاکم. چرا او حاکم است و شما با این همه فضایل و کمالات حکیم.»
حکیم سرش را بالا آورد و گفت: «آیا تا به حال دیده ای که یک شیر نر در گله ی خران و یا خری در دسته ی شیران به عنوان بزرگ و سردسته انتخاب شود. نه!!! شیر نر بر دسته ی شیران حاکم است و یک خر قدرتمند بر گله ی خران. حال پاسخ سوالت را در خود و مردم شهر جستجو کن.»
حاضرین نعره ها زدند و مرد مبهوت نشست.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

خبری در راه است…

باز قطار روی ریل است و مسیرش جوی سیل
راه از آهن است و چرخ آهن زیر پا
رگهای دشت خشک است و من، باران اسیر آسمان
گله آرام است، می چرد؛ مرد چوپان غرق در خواب
خبر از گرگ ها نیست اما خورشید لاجرم بیدار
خواب در چشم من است و پلک من سنگین
پسر کوپه ی همسایه مدام می گوید: “گل در دست من است”
بازی “گل یا پوچ” بی گمان بی خطر است
زندگی یک بازیست، آخرش شیرین نیست
خزان می شود بهار، سبز گشتن زمین بهانه ایست
باز قطار روی ریل است و من می ترسم…
خبری در راه است…

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و نهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

برای تولدم….

روزی رسد که من هم در خاک خفته باشم
جان در بدن نباشد، گویا که مرده باشم
ترسم نشانی از من باقی نمانده باشد
بی بهره از دو دنیا، سرد و فسرده باشم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: ششم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

خم ابروی ساقی

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت *** بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید *** تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند *** آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن *** فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق *** ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا *** کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی *** بر می‌شکند گوشه محراب اقامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم *** بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ *** پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

فکر بد نامی مکن

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت *** و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست *** گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض *** پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست *** خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم *** کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن *** شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر *** ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت *** شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

این هم یک جور زندگی

زندگی؛
یعنی همین
یک روز کاری پر تلاش
ارتزاق لقمه ای نان حلال
نان سنگک گر نشد، نان لواش

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: دوازدهم آبان ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

موسم ورع و روزگار پرهیز است

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است *** به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد *** به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن *** که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
ز رنگ باده بشوییم خرقه ها در اشک *** که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر *** که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر برشده پرویزنیست خون افشان *** که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ *** بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

قطار

من مسافر قطارم
می رم اما ماندگارم
توی شبهای سیاهی
همدمی جز تو ندارم
قطار زندگی من
بی بهونه بی توقف
میره تا مقصد آخر
راهی جز سفر ندارم
مقصد همه همینجاست
دیگه دلتنگی ندارم
من مسافر قطارم
مونده از من یادگارم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ : بیست و سوم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

حافظ این خرقه بینداز

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست *** گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست *** که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد *** پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو *** به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت *** به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت *** سرو سرکش که به ناز قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری *** کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

هیهات

هیهات اگر خدا نباشد
آن سوی فنا، بقا نباشد
هیهات اگر سراب دیدیم
در عرش و سما کسی نباشد

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری