فکر بد نامی مکن

س.م.ط.بالا

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت *** و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست *** گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض *** پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست *** خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم *** کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن *** شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر *** ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت *** شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

این هم یک جور زندگی

س.م.ط.بالا

زندگی؛
یعنی همین
یک روز کاری پر تلاش
ارتزاق لقمه ای نان حلال
نان سنگک گر نشد، نان لواش

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: دوازدهم آبان ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

موسم ورع و روزگار پرهیز است

س.م.ط.بالا

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است *** به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد *** به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن *** که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
ز رنگ باده بشوییم خرقه ها در اشک *** که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور واژگون سپهر *** که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر برشده پرویزنیست خون افشان *** که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ *** بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

قطار

س.م.ط.بالا

من مسافر قطارم
می رم اما ماندگارم
توی شبهای سیاهی
همدمی جز تو ندارم
قطار زندگی من
بی بهونه بی توقف
میره تا مقصد آخر
راهی جز سفر ندارم
مقصد همه همینجاست
دیگه دلتنگی ندارم
من مسافر قطارم
مونده از من یادگارم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ : بیست و سوم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

حافظ این خرقه بینداز

س.م.ط.بالا

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست *** گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست *** که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد *** پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو *** به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت *** به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت *** سرو سرکش که به ناز قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری *** کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

هیهات

س.م.ط.بالا

هیهات اگر خدا نباشد
آن سوی فنا، بقا نباشد
هیهات اگر سراب دیدیم
در عرش و سما کسی نباشد

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

بهانه های کودکانه

س.م.ط.بالا

دیشب باران که بارید
رختخواب من خیس شد
ایزوگام نداشتیم
گل های سفید قالی زرد شد
مادر گفت : “باید بشورمشان”
گفتم : “حتما هوا آلوده بوده است”

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ هفدهم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

خدای گدا

س.م.ط.بالا

خدای گدا

بر زمین بنشسته ای داری خدایی می کنی
عمر چندین روزه را، داری جنایی می کنی
چون طواف مردمان از مهرِ صاحبخانه نیست
بینمت روزی، محبت را گدایی می کنی

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: چهارم دی ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

خرقه زهد

س.م.ط.بالا

سینه ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت *** آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت *** جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم ، دل شمع *** دوش برمن ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است *** چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا ، آب خرابات ببرد *** خانه ی عقل مرا آتش خمخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست *** همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم *** خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی *** که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

س.م.ط.بالا

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری