سرود

س.م.ط.بالا

شعری از دفتر “بوی جوی مولیان” استاد شفیعی کدکنی:
گره می زنم تار ابریشم سرخگون را،
به آوای تندر،
به آوای باران.
می آمیزم این شبنم پر تپش را،
به دریای یاران.
اگر چند کوتاه، اما،
گره می زنم این صدا را،
درین کوچه آخر،
به هیهای بالنده بالای یاران.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

حکیم و مجلس حکام

س.م.ط.بالا

حکیم بر منبر نشسته بود و شاگردان غرق در گفتار او، از فرستاده ی حاکم غافل بودند. چون درس تمام شد و حکیم از منبر به زیر آمد، دورش حلقه زدند و حکایت ایشان همچون حکایت شمع و پروانه می نمود. فرستاده ی حاکم از میان جمعیت گذشت و خود را به حکیم رسانده و سر را به نشان احترام خم کرد و دهان به سخن گشود: «اعلی حضرت، حاکم، سرور و بزرگ ما، فرمانروای این ملک و سایر ممالک امر فرمودند؛ آن حکیم والا مقام، علیم شیرین کلام، عالم به اسرار غیب، عاری از هرگونه عیب، سالک راستین راه حق، گسسته ز هرچه غیر حق، فهیمی که وصفش نیاید بر زبان، بنیانگذار آن مکتب دانش بنیان و چه و چه… به حضور حضرتشان شرفیاب شوید.»
حکیم نگاهی به فرستاده ی حاکم انداخت – چون لبو سرخ شده بود – گفت: «می آیم. اما تنها، نه با آنان که شمردی…»
***
حکیم به تالار وارد شد. نگاه ها به سمت او چرخید. سران و بزرگان و ثروتمندان حاضر بودند و حکیم آخرین دعوت شده بود. حاضرین تکانی خوردند؛ برخی بر پای ایستادند، بعضی نیم خیز و عده ای هم سری تکان دادند. حاکم همانطور که بر تخت خود تکیه زده بود گفت: « حکیم جان، بیا نزدیک خودمان بنشین که دیگر تاب فراق شما را نداریم.» حکیم همانجا پایین مجلس جایی برگزید و نشست و رو به حاکم گفت: «عذر مرا بپذیرید که صدای دهل از دور خوش است…» حاکم که خود را برای کلام تند حکیم مهیا کرده بود، دندان بر هم سایید و گفت: «به اصل مطلب بپردازیم که تا این لحظه بی جهت فرصت را تباه کردیم…»
***
وزیر از جای برخاست، تعظیمی نثار حاکم کرد و رو به حضار چنین گفت: «سروران و بزرگان، یقینا با خبر شده اید که به زودی مجلسی بزرگ در این ملک برپا خواهد شد، حاکمان و پادشاهان سایر ممالک از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب میهمان ما خواهند بود. این فرصتی مغتنم است که فر و شکوه و عظمت و فرهنگ و قدرت خود را به رخ جهانیان بکشیم. پس شما را دعوت کردیم تا تدبیری بیاندیشید تا این مهم حاصل شود.»
حاضرین به تناسب مقام و جایگاه خود لب به سخن گشوده و اظهار فضل کردند؛
– «باید تالاری بزرگ و مجلل با ستون های بلند و اتاق های بسیار با دیوار های آینه کاری شده بنا کنیم. فرش های نفیس در آن بگسترانیم و طاق های آن را به دست معماران زبر دست بسپاریم.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
– «بهترین اقامتگاه ها را فراهم می کنیم، بهترین غذا ها را طبخ می کنیم، گوارا ترین نوشیدنی ها را گرد می آوریم و بهترین مرکب ها را مهیا می کنیم.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
– «باید همه جا آرام و امن باشد. بازار ها و مکتب ها را تعطیل می کنیم تا مردم کمتر در شهر آمد و شد کنند.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
– «شهر باید تمیز و باشکوه باشد. معابر را تمیز می کنیم. کوچه ها را سنگ فرش می کنیم. دیوار ها را نقش می زنیم. درختان را حرص می کنیم. گدایان و دیوانگان را از خرابه ها و کوچه ها جمع می کنیم – خوب نیست کسی آنها را ببیند – مجلس که تمام شد رهایشان می کنیم که به سراغ کار خود بروند.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
حاکم رو به حکیم کرد و گفت: «حکیم! چرا سخنی نمی گویی. سکوت تو علامت رضایت است؟!»
حکیم از جای برخاست. نگاه را از روی زمین برداشت، گفت: «ای کاش مردم بیچاره ی این ملک هم مهمان شما بودند.» سپس عصا زنان راه خروج در پیش گرفت.

«س.م.ط.بالا»

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

علی را من کشتم!!!

س.م.ط.بالا

وقتی ظلم ظالم را دیدم و فریاد برنیاوردم؛ علی مرد.
وقتی در طمع ریالی بیشتر فریبکاری کردم؛ علی مرد.
وقتی مجنونی دیدم سرگشته در کوچه ها و پوزخندی زدم؛ علی مرد.
وقتی سائلی نا امید از درب خانه ام رفت؛ علی مرد.
وقتی درمانده ای دیدم بی سرپناه مانده و پناهش ندادم؛ علی مرد.
وقتی دیدم دختری کنار خیابان ایستاده و… ؛ علی مرد.
وقتی دست نوازش بر سر یتیمی نکشیدم؛ علی مرد.
وقتی که حرص میز و مقام کورم کرد؛ علی مرد.
وقتی که مالم حرام شد ؛ علی مرد.
وقتی انسانیت و شرف و مردانگی فراموش شد؛ علی مرد.
وقتی دغدغه ی بزرگ زندگیم شکم شد؛ علی مرد.
علی یک تن خاکی نبود که به ضربه شمشیری حقیر از پای دربیاید. علی معرفتی است. هر روز او را می کشم و تنها سالی یکبار برای مرگش گریه می کنم.
آری… علی را من کشتم!!!

«س.م.ط.بالا»
(مصادف با بیست و دوم ماه رمضان 1433 هجری قمری)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

پیغمبر بی کتاب

س.م.ط.بالا

شعری از: سید حسن حسینی
جمالت خونبهای آفتاب است *** دل آیینه از دست تو آب است
گل این باغ با داغ تو خندید *** سحر از دودمان آفتاب است
در آنجایی که معماری کند عشق *** بنای شهر آبادی خراب است
ز اشک عاشقان دل می تراود *** سفارتخانه ی گل در گلاب است
دلا در بحر خون رحمت نصیبی *** عذاب ماهیان بیرون از آب است
مرا خواندی خموشی پاسخم شد *** کلام حق همیشه بی جواب است
درنگی نیست ما را در ره عشق *** شتاب لحظه ها پا در رکاب است
غمت را از دو عالم برگزیدن *** نمایشگاه حسن انتخاب است
دعا گر از دل بی درد جوشد *** سر موج اجابت زیر آب است
تو در این بی کران پیداترینی *** نگاه بی نزاکت در نقاب است
برای داغ دیدن گشته مبعوث *** دل از پیغمبران بی کتاب است
نخشکد ساقه ی خون شهیدان *** که نیلوفر ز نسل پیچ و تاب است
دلا آیینه شو آهی برآور *** دعای سینه صافان مستجاب است

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

دوست داشتنی ترین مخلوقات

س.م.ط.بالا

خوب، خدا می خواست موجودی را خلق کند که لیاقت دوستی خدا را داشته باشد، پس اراده کرد تا اشرف مخلوقات را خلق کند. آدم نه، انسان از خاک. ببینید انسان های خاکی چقدر دوست داشتنی هستند. چقدر ساده. بی آلایش، بی پیرایش و البته بی آرایش.
خدا به انسان دو چشم داد، اما دایناسورها هم دو چشم داشتند، پس فرمود: «من انسان هایی را که از بدی ها چشم خود را بپوشانند دوست دارم.»
به انسان دو گوش داد، اما درازگوش ها هم دو گوش داشتند، خیلی بزرگ. پس فرمود: «من انسان هایی را که گوش خود را بر پلیدی ها ببندند دوست دارم.»
به انسان زبان داد، اما گاو ها هم زبان داشتند، تازه بسی درازتر، پس فرمود: «انسان هایی که زبان خود را به نا حق و نا روا و بیهوده نچرخانند دوست دارم.»
خداوند دو دست به انسان داد، همانطور که به میمون ها داده بود، پس فرمود: «من انسان هایی را که دستشان کج نیست، به ناحق بلند نمی شود، نا بجا پایین نمی آید، بخشنده و رو به آسمان است دوست دارم. مخصوصا اگر دستشان را به بعضی میوه ها نزنند که خیلی هم دوست داشتنی تر.»
خداوند به انسان دو پا داد، اما به چهارپایان هم داده بود. پس فرمود: «من انسان هایی را که هر جایی نمی روند و جفتک نمی اندازند دوست دارم.»
و خدا به انسان مغز داد تا بیاندیشد و گاگول نباشد، تا انتخاب کند و مجبور نباشد، تا آنچه را که دید و شنید، بسنجد و فریب نخورد. آنگاه فرمود: «نشانه های من برای آن کسانی است که تفکر می کنند، تعقل می کنند، چون دوستشان دارم.»
هنوز اما چیزی کم است. به کوری چشم شیطان، خداوند قلبی تپنده و پرحرارت به انسان اعطا کرد و فرمود: «این قلب خانه ایست برای آنچه و آنکس که انسان دوستش دارد.»
پس از روح خود در انسان دمید و فرمود: «من در این خانه ساکن می شوم تا انسان هم مرا دوست بدارد، اما مختار است که هر که را خواست در این خانه راه دهد، آنگاه چونان رحمان و رحیم هستم که از آن خانه بروم، شاید دوباره روزی به آن خانه بازگردم.»
و اینچنین خداوند فرمود: «من توبه کنندگان را دوست دارم.»

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: دوازدهم آذر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

تخت شماره هفت

س.م.ط.بالا

روی صندلی راحت نبود. اما چاره ای نداشت. مدت زیادی روی تخت دراز کشیده بود و حالا باید کمی هم می نشست. لوله ها و سوزن ها رهایش نمی کردند. به آنها عادت کرده بود، شده بودند سنگ صبورش. دردهایش را به آنها می گفت. تنها نبود. چند تخت دیگر هم در اتاق بود، روی هر تخت بیماری، که تحمل شنیدن دردهای دیگری را نداشت.
دیوارهای اتاق رنگ و رویشان رفته بود، از دیدن این همه ناراحتی. سال ها پرده ای بودند بر رنج ها، دردها، ضجه ها و ناله ها. سنگ دلش آب می شود. اینها که رنگ و گچ هستند…
کمی خودش را روی صندلی جا به جا کرد، باز هم و دوباره… فایده ای نداشت. دست بر زانو گذاشت و سری جنباند… تنها کاری که از دستش بر می آمد.
همینطور که نشسته بود پلک هایش سنگین می شد، از آثار داروهایی بود که می خورد. صدایی که می آمد، هشیار می شد، چشمانش را باز می کرد و به اطراف نگاهی می انداخت و میدید که دنیا تکان نخورده است…
صدایی شنید، چشم که باز کرد پرستار را دید که روبرویش ایستاده و به او نگاه می کند… انگار اینبار به خواب عمیقی فرو رفته بود، کمی گیج بود. پرستار گفت: «باید از شما آزمایش بگیرم.» این را که شنید، دستش را جلو آورد و آستینش را بالاتر زد. بار اولش نبود. می دانست باید چه کار کند… گفت: «دیگه خونی هم تو رگ های من مونده؟!» لبخند تلخی بر لبهایشان نشست. پرستار کارش که تمام شد، شیشه های آزمایشش را برداشت و رفت؛ سلام نکرده بود که خداحافظی بکند.
دستش را روی لبه ی تخت گذاشت و از روی صندلی بلند شد، به تخت تکیه داد و خودش را بالا کشید. روی تخت نشست. کمی پاهایش را تکان داد تا دمپایی هایش افتاد. پاها را بالا آورد و روی تخت دراز کشید… روی تخت راحت نبود. اما چاره ای نداشت. مدت زیادی روی صندلی نشسته بود و حالا باید کمی هم دراز می کشید…
نگاهش را برگرداند به سمت تخت کناری، جای آن جوان خالی بود… خوشرو بود و خوش مشرب… شوخ بود و با صفا… همان جوانی که امروز صبح، هنوز آفتاب نزده، جنازه اش را بردند… همان جوان تخت شماره هفت…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

گاهی

س.م.ط.بالا

گاهی دلم برای تو تنگ می شود
آری؛ زمین به هوای تو دلتنگ می شود
انگار هلال روی تو بر من حلال نیست
همیشه لکه ی ابری تو را حجاب می شود

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: بیست و سوم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

خلوت

س.م.ط.بالا

شعری از «سید حسن حسینی»
عاشقی در هوس نمی گنجد *** آسمان در قفس نمی گنجد
عشق یعنی عقاب خاطر ما *** زیر بال مگس نمی گنجد
باده خواریم و رند و شیوه ی ما *** در خیال عسس نمی گنجد
دلم انگشتری است خون آلود *** که به انگشت کس نمی گنجد
عطر این غنچه ی معمایی *** در سر خار و خس نمی گنجد
بر نگینی که عین دلتنگی ست *** نام فریاد رس نمی گنجد
بی نفس می کنیم یاد لبش *** گر چه اینجا نفس نمی گنجد
منم و عشق و خلوتی که در آن *** هیچ کس، هیچ کس نمی گنجد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ایستگاه عشق

س.م.ط.بالا

تنها؛
روی نیمکت چوبی
چشم در چشم جاده
دور از های و هوی
با هر تپش قلب
در انتظار تو ام
تا برسی از راه
آهای اتوبوس
باز که دیر کردی

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: نهم مهر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

ما صمد طلبیدیم و او…

س.م.ط.بالا

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد *** ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل *** به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست *** نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار *** که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان *** کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل *** به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که جویم که نیست دلداری *** که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری