اشعار مولوی گون

س.م.ط.بالا

توضیح: شعر زیر تنها تقلیدی کورکورانه و سازماندهی کلمات به گونه ای ناشیانه در کنار یکدیگر است (یک چیزی شبیه سیستم مدیریت غربی ها ؟!؟!؟!؟!) بنابراین هیچ یک از حالات ذکر شده برای اینجانب رخ نداده است و از بنیان همه را تکذیب می نمایم.


زاده شدم، زاده شدم *** پر نام و آوازه شدم
خام بدم، پخته شدم *** ریشه بدم، بیشه شدم
در می ناب غرقه شدم *** وز طرب آکنده شدم
وای ز می مست شدم *** عاشق و دیوانه شدم
شیرین تر از شیرین شدم *** فرهاد کوه افکن شدم
دسته ی یک تیشه شدم *** وز پی آن ریشه شدم
تیشه زدم به ریشه ام *** شاخه ی خشکیده شدم
دست ندادی به برم *** باز خمیده تر شدم
خشک فتاده ام زمین *** در نظرت خار شدم
برق درون چشم تو *** دیدم و بی تاب شدم
شعله گرفت وجود من *** دوش همه نار شدم

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: پانزدهم اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

از شما می پرسم، چه کار باید کرد؟

س.م.ط.بالا

با مردم ناراضی، چه کار باید کرد؟!
وقتی که همه فحش می دهند، چه کار باید کرد؟!
وقتی دلار گران می شود، چه کار باید کرد؟!
وقتی سوال نباید کرد، چه کار باید کرد؟!
از شما می پرسم، چه کار باید کرد؟! …

«س.م.ط.بالا»
(به تاریخ: یکم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

سر گرگ باید هم اول برید

س.م.ط.بالا

ذوالنون مصری، پادشاهی را گفت: «شنیده ام فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد.» گفت: «روزی سزای او بدهم.» گفت: «بلی، روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام ستده باشد. پس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیت را چه سود دارد؟»
پادشاه خجل گشت و دفع مضرت عامل بفرمود در حال.
سر گرگ باید هم اول برید *** نه چون گوسفندان مردم درید
«کلیات سعدی (علیه الرحمة)»

حالا من اشاره نمی کنم به اون قضیه که طرف پول ها رو برد، بعد اومدند گفتند ما از قبل تحت کنترل داشتیم، بعد گفتند اموالشون رو مصادره کردیم و بردیم تو خزینه…

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

خر نمی شوم…

س.م.ط.بالا

«سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)» چه خوش سروده:
دست مزن! چشم، ببستم دو دست *** راه مرو! چشم، دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن *** نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن *** خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم *** لیک محال است که من خر شوم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

نان بر حال خود بود

س.م.ط.بالا

شبی سی و چند کس از درویشان و جوانمردان نزد ابوالحسن انطاکی جمع شدند و او را گرده ای دو سه نان بود چندان که پنج مرد را دشوار بس باشد. نان ها همه پاره کردند و چراغ بکشتند و بر سفره نشستند تا نان خورند و هر یکی دهان می جنبانید تا دیگران پندارند که همی خورد. چون سفره برداشتند، نان بر حال خود بود و هیچ یک نخورده بودند…
«تحفة الاخوان – عبدالرزاق کاشانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

مرد باشیم

س.م.ط.بالا

شعری از: محسن حسن زاده لیله کوهی
دوست دارند که سرگرم نگفتن باشیم
تا بگویند نگفتیم که ایمن باشیم
آخرین حربه ی آتش زدگان فریاد است
پس بیایید که یکپارچه شیون باشیم
خیبری هست و علی نیست در این رخشستان
ذوالفقاری به کف آریم و تهمتن باشیم
پیش این شیشه نشینان زجاجی مذهب
باید آیینه دلان ! سنگ فلاخن باشیم
بشکند چرخ کفن بافی تان ، برخیزید
تا که بر قامت یک طایفه جوشن باشیم
آخرین گفته ی من در دم مردن این است
مرد باشیم که شایسته ی مردن باشیم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

شنبه ها…

س.م.ط.بالا

شعری از “مهدی زارعی
دوباره شنبه شد، شروع هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب
شروع درس های منجمد که “v” نماد سرعت است و “a” نمادی از شتاب
شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی و شب که شد درست عکس این مسیر
شروع صبح، ظهر، شب، بخر، بخور، بپاش، بعد هم برو بغلت توی رختخواب
شروع روزمرّگی گربه های خانگی و سطل آشغال های روز قبل
شروع کار پارکها و عدّه ای حشیشی و چهار پنج بچه و یکی دو تاب
شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و… همین.
لباس ها و کفش های هر چه مد شده ، قیافه های تازه و مدل جدید و باب
شروع “من فقط یکی دو روز با توام ، و بعد می روم سراغ سوژه ای جدید
تو هم برو مزاحمم نشو، سوال هم نکن، که من به هیچ یک نمی دهم جواب”
شروع جمله های پوچ و بی دلیل، جمله های از سر زبان، نه از صمیم قلب
“نه زندگی بدون تو برای من جهنم است و پر شده است از شکنجه و عذاب”
شروع جمله های باد، هر طرف که می وزید هفته ای “رفیقتم” و هفته ای
“نه من نمی شناسمت… چرا سراغ دیگران نمی روی و… روی من نکن حساب”
شروع “دست من نبود، خود به خود خراب شد” و یا که “شانس هم به ما نیامده”
شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به یک بهانه دادشان به آب
شروع روزنامه های ضد هم: “فلان وزیر این چنین و آنچنان، جناحمان،
جناحشان” و تیترهای آن چنانی و برای جلب این جناب و آن یکی جناب
شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عده ای قلیل، بی دلیل
یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود، سینه اش شده کباب
و شنبه و نماز و مسجد و همین شناسنامه هایمان که مدرک اند ما مومنیم
و شنبه وعبادت و قبول بندگی، ولی به عشق حوری و بهانه و ثواب
شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای
غزل بدون قافیه، بدون بیت ناب، با سپیدهای بی حساب و بی کتاب
و شنبه… شنبه… شنبه… شنبه های مثل هم، آن شبیه این و این درست مثل آن
شروع هفت روز نحس، هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

ایستادگان و نشستگان

س.م.ط.بالا

اتوبوس از ارکان حمل و نقل عمومی در کلان شهری همچون تهران است. استفاده از وسایل نقلیه عمومی همواره مزایا و معایبی را برای فرد، جامعه و محیط زیست به همراه دارد که همه می دانند.
در کنار این، اتوبوس ابزاری است که نظام های طبقاتی حاکم بر جامعه را در هم می شکند. فقیر و غنی، با سواد و بی سواد، کارمند و بیکار، ورزشکار و معتاد، قوی و ضعیف و همه و همه را در کنار یکدیگر به سوی مقصدی یکسان رهنمون می شود.
با این وجود به نظر می رسد که جامعه ی فعلی ما؛ عدم وجود نظام های طبقاتی را بر نمی تابد. بنابراین علی رغم فروپاشی تمامی دسته بندی های معمول، یک نظام طبقاتی جدید در این رهگذر شکل می گیرد.
آن ها که زودتر می رسند، می نشینند و آنان که دیرتر، چاره ای جز ایستادن ندارند. اینگونه است که زودتر رسیدن یک ارزش محسوب می شود.
آن ها که نشسته اند هرگز دوست ندارند در جایگاه آنها که ایستاده اند قرار گیرند. اما آنها که ایستاده اند آرزوی نشستن بر جایگاه گروه مقابل را دارند. این نظام، نظام ایستادگان و نشستگان است.

لطفا اگر در ایستگاه مبدا قرار دارید و ظرفیت صندلی های اتوبوس تکمیل است، از سوار شدن خودداری نموده و منتظر اتوبوس بعدی بمانید…
به امید آنکه روزی همه ی مردم جامعه یک صندلی برای نشستن داشته باشند…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

سرود

س.م.ط.بالا

شعری از دفتر “بوی جوی مولیان” استاد شفیعی کدکنی:
گره می زنم تار ابریشم سرخگون را،
به آوای تندر،
به آوای باران.
می آمیزم این شبنم پر تپش را،
به دریای یاران.
اگر چند کوتاه، اما،
گره می زنم این صدا را،
درین کوچه آخر،
به هیهای بالنده بالای یاران.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

حکیم و مجلس حکام

س.م.ط.بالا

حکیم بر منبر نشسته بود و شاگردان غرق در گفتار او، از فرستاده ی حاکم غافل بودند. چون درس تمام شد و حکیم از منبر به زیر آمد، دورش حلقه زدند و حکایت ایشان همچون حکایت شمع و پروانه می نمود. فرستاده ی حاکم از میان جمعیت گذشت و خود را به حکیم رسانده و سر را به نشان احترام خم کرد و دهان به سخن گشود: «اعلی حضرت، حاکم، سرور و بزرگ ما، فرمانروای این ملک و سایر ممالک امر فرمودند؛ آن حکیم والا مقام، علیم شیرین کلام، عالم به اسرار غیب، عاری از هرگونه عیب، سالک راستین راه حق، گسسته ز هرچه غیر حق، فهیمی که وصفش نیاید بر زبان، بنیانگذار آن مکتب دانش بنیان و چه و چه… به حضور حضرتشان شرفیاب شوید.»
حکیم نگاهی به فرستاده ی حاکم انداخت – چون لبو سرخ شده بود – گفت: «می آیم. اما تنها، نه با آنان که شمردی…»
***
حکیم به تالار وارد شد. نگاه ها به سمت او چرخید. سران و بزرگان و ثروتمندان حاضر بودند و حکیم آخرین دعوت شده بود. حاضرین تکانی خوردند؛ برخی بر پای ایستادند، بعضی نیم خیز و عده ای هم سری تکان دادند. حاکم همانطور که بر تخت خود تکیه زده بود گفت: « حکیم جان، بیا نزدیک خودمان بنشین که دیگر تاب فراق شما را نداریم.» حکیم همانجا پایین مجلس جایی برگزید و نشست و رو به حاکم گفت: «عذر مرا بپذیرید که صدای دهل از دور خوش است…» حاکم که خود را برای کلام تند حکیم مهیا کرده بود، دندان بر هم سایید و گفت: «به اصل مطلب بپردازیم که تا این لحظه بی جهت فرصت را تباه کردیم…»
***
وزیر از جای برخاست، تعظیمی نثار حاکم کرد و رو به حضار چنین گفت: «سروران و بزرگان، یقینا با خبر شده اید که به زودی مجلسی بزرگ در این ملک برپا خواهد شد، حاکمان و پادشاهان سایر ممالک از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب میهمان ما خواهند بود. این فرصتی مغتنم است که فر و شکوه و عظمت و فرهنگ و قدرت خود را به رخ جهانیان بکشیم. پس شما را دعوت کردیم تا تدبیری بیاندیشید تا این مهم حاصل شود.»
حاضرین به تناسب مقام و جایگاه خود لب به سخن گشوده و اظهار فضل کردند؛
– «باید تالاری بزرگ و مجلل با ستون های بلند و اتاق های بسیار با دیوار های آینه کاری شده بنا کنیم. فرش های نفیس در آن بگسترانیم و طاق های آن را به دست معماران زبر دست بسپاریم.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
– «بهترین اقامتگاه ها را فراهم می کنیم، بهترین غذا ها را طبخ می کنیم، گوارا ترین نوشیدنی ها را گرد می آوریم و بهترین مرکب ها را مهیا می کنیم.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
– «باید همه جا آرام و امن باشد. بازار ها و مکتب ها را تعطیل می کنیم تا مردم کمتر در شهر آمد و شد کنند.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
– «شهر باید تمیز و باشکوه باشد. معابر را تمیز می کنیم. کوچه ها را سنگ فرش می کنیم. دیوار ها را نقش می زنیم. درختان را حرص می کنیم. گدایان و دیوانگان را از خرابه ها و کوچه ها جمع می کنیم – خوب نیست کسی آنها را ببیند – مجلس که تمام شد رهایشان می کنیم که به سراغ کار خود بروند.»
همه گفتند درست است، صحیح است، همینطور است و حکیم ساکت بود.
حاکم رو به حکیم کرد و گفت: «حکیم! چرا سخنی نمی گویی. سکوت تو علامت رضایت است؟!»
حکیم از جای برخاست. نگاه را از روی زمین برداشت، گفت: «ای کاش مردم بیچاره ی این ملک هم مهمان شما بودند.» سپس عصا زنان راه خروج در پیش گرفت.

«س.م.ط.بالا»

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری