عقربه ی ثانیه شمار

س.م.ط.بالا

خیلی زود میاد و خیلی سریع هم عبور می کنه. بدون توقف. شاید به همین خاطر، کسی بهش توجه نمی کنه. بعضی جاها اصلا نیست و خیلی جاها هم جنبه ی تزئینی داره. با اون هیکل لاغر و قد کشیده، اصلا نفس کم نمیاره. اما نفس خیلی هارو میگیره. چه بدونی چه ندونی، چه بخوای چه نخوای؛ همه چیز از اون شروع میشه. اومدن ها و نیومدن ها. رفتن ها و نرفتن ها. رسیدن ها و نرسیدن ها. بودن ها و نبودن ها. همه چیز. حتی تو، حتی من. می دونی؟! همون عقربه ی ثانیه شمار رو می گم!!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

ابراز احساسات

س.م.ط.بالا

بیش از هر زمان دیگری زندگی رنج آور شده است. خشم، پیش از هر احساس دیگری در وجودم برافروخته می شود. پس از آن پشیمانی. خشم و پشیمانی. خشم و پشیمانی. چه چیزی ملال انگیزتر از این تکرار بیهوده می تواند وجود داشته باشد؟! خواب هم مرا خوشحال نمی کند؛ حتی اگر رویایی به ارمغان آورد. روحم به شدت درد می کند و گرسنگی نمی تواند مُسکنی برای فراموشی این درد باشد. بوی تند حسرت و طعم تلخ حماقت نشانه های یک حمله ی احساسیِ مُخرب هستند و من بدون سنگری برای دفاع و سلاحی برای حمله، تسلیم می شوم. هیچکس نمی داند چه اندازه متنفرم از اینکه بگویم اکنون چه احساسی دارم!

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

اندیشه های پنهان

س.م.ط.بالا

بسیار ناراحت کننده است؛ به چهره ی آدم ها نگاه می کنم و هیچ نمی دانم به چه می اندیشند.
بسیار هولناک خواهد بود؛ اگر به چهره ی آدم ها نگاه کنم و متوجه شوم به چه می اندیشند.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

عطف به مخاطب

س.م.ط.بالا

خیلی دوست دارم متنی بنویسم که مخاطب رو وادار به خندیدن کنه. حالا قهقهه نشد، یه لبخند کوچیک. متنی که زشت و زننده نباشه. تکراری نباشه. محدودیت سنی نداشته باشه. حرفی از نژاد، قوم، جنسیت، زبان و دین نداشته باشه. بوی بدی نداشته باشه. صدای بدی هم نداشته باشه. ماندگار باشه. سینه به سینه و نسل به نسل منتقل بشه و هیچوقت تازگی و طنازیشو از دست نده.
فکر نکنم بتونم. خیلی هنر می خواد. قرار نیست آدم هر کاری که دوست داره رو بتونه انجام بده. اصلا چشم مخاطب کور! خودش لبخند بزنه! … والا …

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

صفحه ی آخر

س.م.ط.بالا

چنان نفرت انگیز شده ام که تحمل ام برایش سخت شده است. انگار کتابی باشم که از روی اجبار باید تمامش کند. هر روز صبح با اکراه صفحه ای را آغاز می کند؛ هر حرف را با انبوهی از اندوه، خشم، حسرت، غم و نفرت آنچنان از دیده می گذراند که هیچگاه کلمه ای مستقل و معنادار در ذهن و زبانش جاری نمی شود. با این حال نمی دانم چرا هر شب یک علامت می گذارد؟! گوشه ی آخرین صفحه ی خوانده شده را تا می کند. گویی قصد ندارد صفحه ای ناخوانده باقی بماند. مرا ذره ذره و حرف حرف… و جایی برای شکایت و گله نیست. زندگی تا آخرین نقطه از آخرین صفحه ی مرا نخواند، رهایم نمی کند.

این انصاف نیست! یوسف را از چاه بیرون آوردند و من هنوز آن پایین منتظرم.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

نسخه یک پزشک تجربی

س.م.ط.بالا

وقتی ذهن یک آدم، متروکه یا فاسد باشه؛ با خوندن، شنیدن و دیدن رونق نمی گیره.
وقتی زندگی بوی تعفن بگیره؛ با عطر و ادکلن نمیشه بوی اون رو خوش کرد.
وقتی جامعه ای دچار انحطاط سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی بشه؛ کاری از دست پیامبران و مصلحان اجتماعی ساخته نیست.
هیچ روح نا آرامی با دیازپام آروم نمی گیره.
تمام این دردها یک درمان بیشتر نداره و اون هم مرگ، هلاکت و نابودی ست.

حکیم می گفت:«از من نشنیده بگیرید؛ اما پزشک بیراه نمی گوید»

«س.م.ط.بالا»

پزشک مذکور در حال حاضر جهت درمان بستری شده است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

آدرس

س.م.ط.بالا

پیرمرد می گفت: «یعنی چه عقلی داشته اونی که اینو ساخته. سوزن رو می ذاری تو، نخ رو می ذاری اینجا. حالا اینو ول می کنی. به همین سادگی». پیرمرد توی مترو “سوزن نخ کن” می فروخت. به همین سادگی. انگار خبر نداشت از سفر به فضا، شکاف اتم و سوراخ لایه ی اوزون، ربات ها و … از اینها بی خبر بود اما یک چیز را خوب می دانست. ای کاش از او می پرسیدم؛ آدرس زندگی را…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

حسرت

س.م.ط.بالا
ارزش آب را به کودکانمان بیاموزیم

پدر ما خیلی آدم باشعوری است. او از کودکی چیزهای زیادی به ما آموخته است. پدر ما خیلی زحمت می کشد، اما نمی تواند همه چیز برای ما بخرد. او به ما یاد داده است هیچگاه حسرت چیزهایی که نمی تواند بخرد، نخوریم. پدر ما می گوید به جای حسرت، آب بخوریم. من و برادرانم خیلی آب می خوریم. چند روزی است که پدر ما خیلی ناراحت و نگران است. او می گوید آب سدها ته کشیده است. اگر آب نباشد من و برادرانم باید حسرت بخوریم.

«س.م.ط.بالا»

خداوند پدر ما و پدر شما را حفظ کند.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

ضمیر

س.م.ط.بالا

ضمیر خودآگاه من، ضمیر ناخودآگاهم را نقض می کند و من نمیدانم به کدام ساز …

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

فرندها مانده اند بی دوست

س.م.ط.بالا

خسته و کلافه و درمانده… اینچنین حالتی داشت. به هر کس که میشناخت رو انداخته بود. حتی به آن ها که نمی شناخت. اما نه … کسی وقت ندارد. همه گرفتار. تلفن ها یا خاموشند یا اشغالند و یا «مشترک مورد نظر …»
بدون کمکی مانده بود عاجز در گِل … این همه فشار را تاب نداشت. به دنبال راه رهایی، تصمیم گرفت و برای آخرین Status نوشت: «امشب خودم را خلاص می کنم»
حالا نشسته است و با هر قرص یک “لایک” می خورد.

«س.م.ط.بالا»

الف- عنوان مطلب از کتاب “شازده کوچولو” گرفته شده که: «آدم ها مانده اند بی دوست»
ب- “دوست” و “فرند” با هم فرق دارند.
فرهنگ لغت دهخدا، دوست را اینگونه می گوید: «محب و یکدل و یکرنگ. خیرخواه و یار و رفیق. آنکه نیک اندیشد و نیک خواهد»
فرهنگ لغت آکسفورد(Oxford)، “فرند” را چنین می انگارد: «A person with whom one has a bond of mutual affection, typically one exclusive of sexual or family relations»
معلومه که فرق دارند؛ معلوم نیست؟؟؟

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری