شکست – نتیجه تلاش ها برای ساخت جامعه انسانی

س.م.ط.بالا
عدم تحقق یک جامعه ی انسانی

شکست. این نتیجه ی تلخِ تمامِ تلاش ها، تحمل رنج ها و مصائب، جنگ ها، هدایت ها و روشنگری هاست. درک چنین نتیجه ای چندان سخت نیست اگر نگاهی به جهانی که ساخته ایم بیاندازیم و یا دستِ کم، اخبار آن را دنبال کنیم.
جنگ، ترور، فقر، تبعیض، گرسنگی، فساد و آدم هایی که برای رهایی دست و پا می زنند؛ همه و همه، نشان از آن دارد که تلاش های مصلحانِ اجتماعی و پیامبران به شکست انجامیده است. کشتی نوحِ پیامبر، شکافته شدنِ دریاها، مصائب عیسی مسیح و رنج های پیامبر رحمت نیز نتوانستند مانع از قرار گرفتن بشرِ امروز در سراشیبی سقوط و اضمحلال شوند. چه انتظاری از تلاش های گاندی ها، ماندلاها و لوترکینگ ها می توان داشت؟
باید این حقیقت تلخ را پذیرفت. باید شکست را پذیرفت. باید پذیرفت که آرمان ها و ایدئولوژی های ساخت یک جامعه ی انسانی به سر منزل مقصود نرسیده است. آدم هایی که به خاطر رنگ، نژاد، اعتقاد و جنسیت مورد تعدی قرار می گیرند، آدم هایی که دستشان به خون آلوده می شود، آدم هایی که فقط نگاه می کنند و سکوت تنها واکنش آنهاست، آدم هایی که در فساد و فحشا غرق شده اند، آدم هایی که از شدت فقر و گرسنگی چیزی جز پوست و استخوان نیستند؛ اینها چگونه می توانند تشکیل دهنده ی یک جامعه ی انسانی باشند؟! چنین چیزی ممکن نیست و این یعنی شکست.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

ساختمان – اشاره ای به ساخت و سازهای دیوانه رنگ

س.م.ط.بالا

در مسیرِ رودهای تشنه ی کوه های شمالی، ساختمان های کوچک و بزرگ روییده و هنوز چشمِ طمعِ قارونیان سیراب نشده و اما چگونه است که عده ای مانده اند در حسرت یک سقف؟! تا کِی شود که طبیعت سازِ دیگر آغاز کُند …

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

اشتباهِ تایپی، آبروی رفته و نزاع مجازی

س.م.ط.بالا
حکیم و خر ملا نصرالدین

حکیم، تنها در کوچه، در پناه خُنکای سایه ی دیواری، نشسته بود. سر به جیب مراقبت فرو برده و در بحرِ مُکاشفت مُستَغرَق شده بود. ایام تعطیلات بود و مریدان نزدِ خانه و کاشانه ی خویش رفته بودند. مردم نیز کمتر شنیدن موعظه و پند را تاب می آوردند. پس فرصتی مغتنم بود تا به مکاشفه و مراقبه بپردازد و چون فرصت می یافت سری هم به اینستاگرام و فیسبوک و تلگرام و وایبر و توییتر و از این دست می زد. ساعتی به همین طریق گذشت تا آنکه از فرشتگان ملکوت که دامن از کَفَش بُرده بودند و مَه رویانِ خاکی که دلش را ربوده بودند، ملول گشت. پس سر برآورد تا دمی بیاساید و نفسی تازه کند. نگاهش افتاد به «خرِ ملا نصرالدین» که خرامان به سویش می آمد. چون «مُلا» را همراه خر نیافت، خواست که تفریحی کند. پس خر را در آغوش گرفت و در همان صورت عکسی انداخت و در صفحات اجتماعی اش به اشتراک گذاشت. با این مطلع که «من و ملا نصرالدین، فی المجلس، یهویی …» و آنقدر از این حال به شعف آمده بود که «خَر» را از قلم واگذاشت.

الغرض، چون مریدانِ ملا و مریدانِ حکیم، این صورت بدیدند و آن طلیعه بخواندند؛ نزاعی مجازی بینشان درگرفت و لایک ها زدند و کامنت ها نوشتند و هر چه از قُماشِ پرده بود دریدند. گویند تا سالیان بسیار پس از آن، مُلا، حکیم را بلاک (Block) کرده بود.

پی نوشت: از کرامات حکیم نقل است که به فرمان او دوربین در محلی مناسب می ایستاده و عکس می گرفته و حکیم از «مونوپاد» بی نیاز بوده است.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
18
اشتراک‌گذاری

بودن یا نبودن

س.م.ط.بالا

می گوید: «من فکر می کنم، پس هستم.»
می گویم: «به چه چیز فکر می کنی؟»
می گوید: «به خودم، انسان، زندگی، مرگ، جنگ، صلح و طبیعت…»
می گویم: «چه نتیجه ای می گیری؟»
می گوید: «بودن خوب است اما نبودن خوب تر.»
«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

حاشیه فرای متن

س.م.ط.بالا

بخشی از کتاب “مسئولیت شیعه بودن” که دربرگیرنده ی یکی از کنفرانس های “دکتر علی شریعتی” است:
«با عده ای از دوستان در سفر حج می رفتیم خدمت یکی از دانشمندان. قبل از تشرف، من در بین راه برای رفقا پیش بینی کردم که چه مسائلی به عنوان مسائل علمی و مشکلات اجتماعی، آنجا مطرح خواهد شد و برای حلش کوشش و اجتهاد خواهد گردید.
از شش مسأله ای که پیش بینی کردم، چهارتاش درست درآمد و دوتای دیگر هم که مطرح نشد یکی به این علت بود که خود رفقای ما مسائل دیگری طرح کردند و یکی به این علت که دیگر وقت نبود.
یکی از آن “مشکلات علمی و اجتماعی” اسلام که آنجا مطرح شد و مدتها بحث و جنجال و کوشش و حساسیت دسته جمعی برای حل فوری اش مصروف شد، مسائلی از قبیل صهیونیسم و استعمار و عقب ماندگی و فقر کشورهای اسلامی و قطعه قطعه شدن اُمت مسلمان و تضاد استثمار و تفرقه و هجوم فرهنگ غربی و مسخ فرهنگ اسلامی و بیگانگی نسل جدید غرب زده با اسلام و نفی و مسخ تاریخ و انحطاط فکری مسلمین و مشکلات فرقه ای و …
هیچکدام نبود. مشکل این بود که: «در قطب شمال یا جنوب که شش ماه شب است و شش ماه روز، اگر احیانا انسان هایی بتوانند در آنجا زندگی کنند و یا از آنجا بگذرند، و اگر مسلمانی تصادفا در آنجا بود، یا یکی از ساکنان احتمالی آنجا احتمالا تحت تاثیر اسلام قرار گرفته و مسلمان شد، حکم نماز و روزه اش چه خواهد بود؟»
تا بالاخره پس از کشاکش های علمی و اظهار نظرها و فرضیه ها و فتواهای مختلف، شخص دانشمند مزبور که مرد بزرگ و روشنی هستند، فرمودند فتوای من این است که مسلمانی که در قطب شمال یا جنوب زندگی می کند احکام نماز و روزه از او ساقط است. چون نماز، نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا در شبانه روز است و آنجا نه شبانه روزی است و نه صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشائی. روزه هم روزه ی ماه رمضان است و آنجا اصلا ماهی نیست که ماه رمضانش باشد.»

پی نوشت: حکایت امروز مسلمانان نیز همان حکایت است. اصل را رها کرده اند و فرع را می جویند.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی

س.م.ط.بالا
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی
آماده خوری ؛ آغاز انحطاط جامعه از نگاه شهید دکتر بهشتی

شهید دکتر بهشتی در یکی از سخنرانی های خود به شرایط آغاز انحطاط جامعه ی انقلابی ایران اشاره می کنند:

حرکت کن. فکر و بازویت را به کار بیانداز. در زندگی اجتماعی حضور داشته باش. منتظر چه هستی؟ مگر اینکه خدای ناکرده، مردم ما دچار بیماری آماده خوری شده باشند. وای بر آن روز که زن و مرد این جامعه هوس کنند که سفره ی آماده بگسترانند و بر سر آن بنشینند. آن روز، آغاز انحطاط جامعه ی انقلاب کرده ی ماست. روی سخنم با همه است. پیر و جوان، خردسال و بزرگسال، زن و مرد. سال ها تلاش و حرکت شبانه روزی لازم است تا ما شکر این نعمتِ استقلال را به جا آوریم.

متاسفانه این هشدارها جدی گرفته نشدند و سال هاست که به آماده خوری مبتلا شده ایم…

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

دوای این درد، دیازپام نیست

س.م.ط.بالا
يامن اسمه دواء وذكره شفاء

بلا به دور. چشم حسود و بخیل کور. ستاره ی امیدِ شما پُر نور. آب سرد و نان گرمتان هم جور.

قصد زیاده گویی و دُرُشت گویی ندارم. الغرض؛ دوباره به دلیلی سری زدم به بخش اورژانسِ یکی از بیمارستان های شهر. شب بود و خدا را شُکر، خلوت. بیمار من نبودم اما… هربار که به ناچار به یکی از بیمارستان های شهر می روم، حالم دگرگون می شود. حتما شما هم همین حس و حال را دارید. حس درد، ترحم، خشم، امید و ترس چنان درهم تنیده است که مرا مُنقلب می کند و به لوح وجودم که حالا چندان هم پاک نیست، چنگ می کشد. البته این بی قراری پایدار نیست و آدمی فراموش کننده. این حال و هوا ذهنم را برای نوشتنِ چند سطر قلقلک می دهد و تا خنده های تلخ را در پیچ و تاب واژه ها نبیند آرام نمی گیرد.

شاید تا به حال گذر شما هم به اورژانس افتاده باشد و یا وصفش را شنیده باشید، پس ذکر مصیبت نمی کنم که عیشتان خراب نشود. در این شهر عیب و نقص زیاد است. باشد. همه ی آنها برای من قابل هضم است. اما این یکی نه. ضعف های سیستم بهداشت و درمان به حقیقت درد بزرگی است. من که دستم به جایی، فریادم به گوش شنوایی و درآمدم به روزهای آخر ماه نمی رسد. اما… آهای… ای که دستت می رسد… شما که مسئولی… کاری بکن. این درد بزرگ با دیازپام درمان نمی شود.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

آشفتگی ذهنی

س.م.ط.بالا

ذهنم آشفته شده، نه صدای تو، نه صدای چلچله و نه حتی صدای سگ همسایه؛ هیچکدام این تشویش را از من دور نمی کنند. کلاغ ها از مترسک پوشالی مزرعه ی پدر بزرگ ترسی ندارند و گرازها از خون جوانه های جویای نور تغذیه می کنند. من تنها نیستم. در واقع تنها هستم اما تنها کسی که دی اکسید کربن استشمام و گاز متان تولید می کند؛ نیستم. وقتی اعضای خانواده ای از تراکم گاز متان در چاه فاضلاب خانه ی خود خفه شدند من آنجا نبودم. من جایی روی آسمان خراش های رویای کودکی کور، بارش خوشه های خشم بر نُمادهای بی کسی را نظاره می کردم. وقتی کرکس ها تکه های استخوان جنازه ی انسانیت را تمیز می کردند، من کنار زنی نشسته بودم که مرد سوار بر اسب رویاهایش معتاد شده بود و برایم فال می گرفت. در فال من یک نردبان بود. یک نردبان بلند. خیلی بلند. از زمین تا ماه. کفش هایم را دادم و نردبان را گرفتم.

در کتاب رکوردهای پوچ و بی معنای بشری بنویس که من نخستین زائر پیاده ی قمرِ زمین هستم که هیچگاه پایم به ماه نرسید. زن فالگیر نمی دانست یا نخواست بگوید که نردبان چوبی پوسیده است. حالا در فضای تهی معلق شده ام. بدون کفش. از اینجا زمین خیلی خوب به نظر می رسد. آبی و سفید. نه دود، نه خون، نه زخم، نه گلوله، نه آوار و نه موجودات سرگردان دو پا. از هیچکدام خبری نیست.

آه … دیدی؟ … دیدی این ذهن آشفته مرا کجاها می برد؟ تو را هم اذیت می کنم. باید دَنگ شوم. دنگ ….

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

راست می گفت توماس… انسان گرگ انسان است

س.م.ط.بالا
انسان گرگ انسان است

در شهری زندگی می کنم که عده ای از سطل های آشغال ارتزاق می کنند؛ عده ای از تقاطع خیابان های بی سرانجام و عده ای از فروشِ … . در شهری زندگی می کنم که عده ای شب ها را کنار خیابان سر می کنند؛ عده ای زیرِ پُل ها و عده ای میهمانِ موش های غول پیکرِ جوی های بی حیات. در همین شهر عده ای از فرط خوشی مانده اند که کجای خود را جِر بدهند. راست می گفت “توماس هابز”: «انسان گرگِ انسان است.»


پی نوشت:

به نقل از روزنامه ی اعتماد، شماره ی 2362 به تاريخ 91/1/17، صفحه 16، نوشته ی منوچهر دين پرست:

هابز برخلاف بسیاری از فلاسفه انسان را یک موجود اجتماعي نمی شمارد و آن را خلاف حالت طبیعی زندگی انسان می داند. در آن زمان هر فردی خوبی و خوشبختی را برای خود می خواهد و میل به تسلط بر دیگران دارد. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

درآمدی بر قناعت

س.م.ط.بالا

چهل و پنج سال پیش از این؛
جوان در حالیکه شاخه گلی سرخ در دست داشت، صورتش چنان سرخ از شرم بود که تمیز بین او و شاخه گل در دستش دشوار بود. پس از تعارفات معمول و معقول و صحبت در بابِ ارباب های جهان، پدرِ عروس رو به جوان کرد و گفت:«پسرجان! به علم، دانش، اخلاق و حیای تو آگاهم. بگو تا بدانم درآمد تو چگونه و چه میزان است؟»
جوان که حالا کمی یخش آب شده بود، گفت:«اصولا این پرسشی نادرست است. چرا که اگر آدمی هزاران هزار سکه داشته باشد و طمع و آز خود را فروننشاند، باز از نفس خویش رهایی نیافته و آرام نگیرد. از اینرو آنچه که مایه ی سعادت و آرامش روح و جان آدمی ست، قناعت است و نه درآمد. آنچنان که: چشم تنگ دنیادار را، یا قناعت پُر کند یا خاک گور.»
سکوتی سنگین بر مجلس حاکم گشت. آن زمان جوان مریدی نداشت تا بر تایید و تحسین سخنش نعره برآورند، اما پدر عروس سخت برآشفته بود و به ناگاه فریادها سر داد و جوان را از خانه بیرون راند.
زمان حال؛
مریدان چون این شرح حال از زبان حکیم بشنیدند و دانستند چرا حکیم تاکنون همسری اختیار نکرده است، نعره ها زدند و جامه ها بدریدند.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری