شجاعت داشته باش؛ جایی برای ترسوها نیست!!

س.م.ط.بالا
شجاعت داشته باش؛ جایی برای ترسوها نیست!!

همه چیز به شجاعت مربوط می شد؛ بهتر بگویم، به نداشتنِ شجاعت:
مَرد نه شجاعت داشت که زندگی کند و نه آنکه زندگی را پایان دهد و مرگ را در آغوش گیرد.
ذهن او دائما در تلاطم بود: «آیا ماهیتی مابین مرگ و زندگی وجود دارد؟ حتما باید چنین باشد. جایی که من به آن تعلق داشته باشم. آیا وجودی خارج از ظرف مرگ و زندگی هست؟»

سرانجام زمانی رسید که او می دانست: «همه چیز به شجاعت مربوط می شود. باید شجاعت داشته باشی و زندگی کنی، و بعد بمیری.»
اما فرصتی باقی نمانده بود ….

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

نقاشی خالی نیست؛ می دانم تو هستی

س.م.ط.بالا
نقاشی خالی نیست؛ می دانم تو هستی

صبح، چشم که باز می کنم؛ تو هستی.
شب، تو هستی، آن وقت که چشم هایم را می بندم.
هستی وقتی که کار میکنم؛ وقتی که غذا می خورم؛ وقتی که فکر می کنم.
تو هستی وقتی که هستم.
اما تو. یک تصویر مبهم. یک زنگ صدای غریب. یک خاطره ی دور. یک احساس و یک نام. چند عکس که نه تو در آن حضور داری و نه من. و خطوطی بی نظم روی یک کاغذ سفید.
بگذار همه فکر کنند تو فقط یک نقاشی هستی. طرحی که نقاش در خواب دیده است.
اما من. من می دانم که: تو هستی….

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

دندانپزشکی و یک پیشنهاد کمی تا قسمتی ابلهانه

س.م.ط.بالا
دندانپزشکی و یک پیشنهاد کمی تا قسمتی ابلهانه

دندانپزشکی حالا خیلی ترقی کرده. مثل گذشته ها نیست که با سرِ دستمال بسته پیش سلمانی محل بروی تا با انبُر دندان خراب را بکشد و راحتت کند.
خرجِ درمانِ دندان حالا کمرشکن است و دندان های این قوم همه خراب.
امیدی به بیمه های درمانی نیست. آنها اولویت شان سود است تا سلامت.
امیدی به پزشکان نیست. آنها نان آورانِ نام آورِ خانواده ی خود هستند.
امیدی به واردکنندگان تجهیزات و مواد پزشکی نیست. حتما دلیلش را خودتان می دانید!
امیدی به دولت نیست. همین که یارانه ها را واریز کند و حقوق مدیران خود را پرداخت کند؛ هنر بزرگی است.

لااقل هنگام تسویه حسابِ هزینه های درمان، یک آمپولِ بی حسی به بیمارِ درمانده، تزریق نمایید!! لطفا!! 

«س.م.ط.بالا»

 

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

راز بقا ؛ مستند زیر پوست شهر

س.م.ط.بالا
راز بقا ؛ مستند زیر پوست شهر

گربه ها و سگ ها مجبور شدند در شهر زندگی کنند؛ اهلی شدند. آدم ها با زندگی در شهر، یا گوسفند شدند یا گرگ؛ تا مستندِ زیرِ پوستِ شهر، همچنان راز بقا باشد.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

تیر …

س.م.ط.بالا

قلبم تیر می کشد. نشانی بیمارستان قلب را به من دادند. دکتر چیزهایی می گفت از انسدادِ رگ ها. از دریچه ی تنگ. من چیزی نفهمیدم. او هم نفهمید. هیچ کس نفهمید که قلبِ من از کودکی، تنها تیر کشیدن را آموخت.
این روزها قلبم بیشتر تیر می کشد. شاید می خواهد مایحتاج سپاهی را برای نبرد مهیا کند. کاش بداند که این تیرها، نخست خودش را پاره پاره می کنند.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

بینایی ؛ ما چرا می بینیم؟ ما چه را می بینیم؟

س.م.ط.بالا
بینایی ؛ ما چرا می بینیم؟ ما چه را می بینیم؟

پرسید: «ما چرا می بینیم؟»
میشه از دید علمی به این سوال جواب داد. فلسفه هم شاید جوابی برای این پرسش داشته باشه. مذهب هم. اما یه جواب ساده وجود داره:
«خیلی هم خوبه كه ما می بینیم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از كجا می فهمیدیم كه سفید یعنی چه؟
كه سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در؟
پامون می گرفت به سنگ
از كجا می دونستیم بوته ای كه زیر پامون له می شه
كلمِ یا گل سرخ؟(نقل از: حسین پناهی

و همین جواب او رو قانع کرد.

پرسید: «ما چه را می بینیم؟»
یه زمانی خیلی چیزها رو می دیدیم. آسمون رو می دیدیم؛ درخت ها رو، آدم ها رو، خونه ها رو، پرنده ها رو. دست های پُر مهرِ پدر رو می دیدیم، صورت مهربون مادر، لبخند دلنشین خواهر و برق شیطنت توی چشم های برادر. می دیدیم دستی رو که به سمتمون دراز می شد. زندگی رو می دیدیم توی نگاه اون کسی که دوستمون داشت و دوستش داشتیم.
اما مدت هاست که اینها رو نمی بینیم. بینایی حبس شده توی جعبه ها. ما فقط چیزهایی رو می بینیم که رسانه ها، تلویزیون ها و سایت ها به ما نشون میدن. عصرِ کوری، آغاز شده از همون زمانی که دیگه تو رو نمی بینم.

صدا جوابش رو گرفت و خاموش شد.

“س.م.ط.بالا”

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

گوسفند فاتح یا رستگاری در قله

س.م.ط.بالا
گوسفندان فاتح یا رستگاری در قله؛ در ستایش هدف

گفت: «بیا با هم قله رو فتح کنیم. چرا باید تا آخر عمر فقط در دامنه ی کوه باشیم؟»
گفتم: «اُه … خدای من!! شنیدم هوای اونجا خیلی سرده. هیچ علفی برای خوردن پیدا نمی کنیم. چه دلیلی داره که خودمون رو به خطر بندازیم؟»
گفت: «یه افتخار بزرگ! من و تو تنها گوسفندانی میشیم که قله رو فتح کردیم. شکوه و جلال ابدی در انتظار ماست.»

– دلیلش کاملا منطقی بود.
– از گله جدا شدیم. کمی که دور شدیم؛ برگشتم و دیدم که یه دسته گرگ به گله حمله کردن.

گفتم: «چه خوب شد که به سمت قله راه افتادیم.»
گفت: «بله. حق با من بود. پیش به سوی افتخار.»
گفتم: «نه! منظورم این بود که هیچ گرگی اینقدر گوسفند نیست که به قله بیاد.»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

ما گفتیم پارادوکس؛ شما هم بگو پارادوکس …

س.م.ط.بالا

شاعر، شعور نداشت. شعرش متناقض بود. معلم پرسید: «این شعر چه آرایه ی ادبی ای دارد؟» ما یک صدا جواب دادیم: «پارادوکس». معلم شعور داشت، اما شاعر، مدیر مدرسه بود. معلم گفت: «غیر عریانی ‌لباسی ‌نیست ‌تا پوشد كسی‌ ؛ از خجالت ‌چون‌ صدا در خویش ‌پنهانیم ‌ما *»

«س.م.ط.بالا»

* این بیت از “بیدل دهلوی” است.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

چهارراه

س.م.ط.بالا
چهارراه

به چهارراه که می رسی، درنگی، تاملی و شاید توقفی. چراغ ها راهنمایی می کنند. کوتاه و می روی به آن راه که می دانی. عده ای می مانند در همان چهارراه، چون راهی ندارند.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

معادله ی آب و خون

س.م.ط.بالا

مردمی بی گناه و با گناه، در فضایی به مساحت X، به کام مرگ فرو برده می شوند. N + M در یک اتاق دور هم می نشینند و بقال سر کوچه و پیرزن همسایه را هم دعوت می کنند تا مذاکره کنند که چطور غنائم و میراث مردگان را با هم قسمت کنند. محاسبه کنید هر یک از اعضای حاضر در اتاق، چند لیتر آب برای شستن خون های ریخته شده روی سهم دریافتی خود، نیاز دارند؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری