تلفن به ساکن اتاق طبقه ی پنجم

س.م.ط.بالا
تلفن به ساکن اتاق طبقه ی پنجم

روی صندلی نشسته بود. تنها توی اتاق. اتاقِ خودش. اتاقی که فقط برای خودش بود. از زمانی که برادرش مُرد.

اتاق برای هر دوی آنها بود. اما حالا شریک نداشت. تنها بود. شاید کمی غیر انسانی باشد، شاید بی رحمانه به نظر برسد؛ اما گاهی می نشست و در تنهایی به این فکر می کرد که اگر افرادِ دیگری بمیرند او چه چیزهایی را می تواند تنها برای خودش داشته باشد. خودش هم این افکار را دوست نداشت. حتما دیوانه شده بود. شنیده بود تنها بودن آدم را دیوانه می کند.

برادرش را دوست داشت. شاید هم نداشت. اما برادرش او را دوست داشت. قبل از اینکه بمیرد. اگر زنده بود حتما راه چاره ای بود برای گریز از این تنهایی.

منتظر بود. منتظر یک تلفن. تلفن زنگ زد. قبل از آنکه برای بار دوم صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را بشکند، جواب داد.

– سلام. بله. بله. همین الان. زود میام. خیلی زود.

هنوز تلفن را قطع نکرده بود. پنجره ی اتاق را باز کرد. از پنجره بیرون رفت. مسیر زیادی نبود. اما به نظرش خیلی طولانی آمد. توی راه خاطراتش را مرور کرد. آرزوها و حسرت هایش را به باد سپرد. بی اختیار گریه اش گرفت. خیلی احساساتی بود. اتاق او در طبقه ی پنجم ساختمان بود. تلفن قطع شده بود. هیچکس نفهمید چه کسی آن طرف خط بود …

«س.م.ط.بالا 1395/08/30»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

زندگی خوب همراه با رنج‌هایی که کسی نمی‌داند

س.م.ط.بالا
زندگی خوب

زندگی خوبی دارم.

می دانم.

جسم سالم. خانواده. شغل خوب. اتاق شخصی. غذای گرم. لباس کافی.

رمان‌های خارجی. داستان‌های ایرانی. بیمه‌ی خدمات درمانی. ساعاتی برای ورزش. لوازم تا حدودی با ارزش. تستِ اعتیاد منفی. قدرت درکِ شب‌های برفی.

تازگی‌ها؛ منشور حقوق شهروندی.

می‌دانم.

اما رنج‌هایی دارم که کسی نمی‌داند.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

کتابهای اشتباهی

س.م.ط.بالا
کتابهای اشتباهی

پرسیدم: «آقا! شما همیشه کتابی به دست دارید؛ آیا کتاب ها را می خوانید یا تنها ژست می گیرید و ادا در می آورید؟»
گفت: «می خوانم.»
پرسیدم: «از آنها یاد می گیرید یا تنها خودتان را سرگرم می کنید؟»
گفت: «فرصتی برای سرگرمی نیست.»
پرسیدم: «باید کتاب های زیادی خوانده باشید؛ چه چیزی شما را ترغیب می کند؟»
گفت: «گمشده ای دارم.»
پرسیدم: «جسارت است؛ اما اگر گمشده ی شما در کتاب ها بود، تاکنون نباید پیدایش می کردید؟!»
گفت: «شاید» – مکثی کرد – گفت: «شاید کتابهای اشتباهی را می خوانم.»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

پس‌انداز خاطرات – یک داستانِ خیلی کوتاه درباره‌ی تنهایی

س.م.ط.بالا

پیرمرد

درِ صندوقچه ی چوبی رو باز کرد. می خواست اسکناس پنج هزار تومانی رو به موجودی صندوق اضافه کنه. صبح رفته بود بانک. بدون عصا. پالتو پوشیده بود. حقوق بازنشستگی‌ش رو گرفته بود. گذاشته بود توی جیب پالتوش و اومده بود خونه. هیچ وقت اسکناس‌های حقوقش رو نمی شمرد. نه اینکه براش مهم نباشه. پول شمردن رو دوست نداشت. به خونه که رسیده بود دسته ی اسکناس ها رو باز کرده بود، یکی یکی پشت و روشون رو نگاه کرده بود. نه اینکه بخواد اسکناس های تقلبی رو پیدا کنه. دنبال اسکانسی می گشت که روش چیزی نوشته شده باشه. اینکار رو دوست داشت. البته خودش هیچ وقت روی اسکناس ها چیزی نمی نوشت. چون معتقد بود باعث خراب شدن اسکناس ها میشه.
اینبار یه اسکناس 5 هزار تومانی پیدا کرده بود. روش با خودکار آبی نوشته شده بود: «مریم جان عیدت مبارک. از طرف داداش علی.»
صندوقچه پُر بود از اسکناسهایی که عیدی، تولدی یا سالگردی رو تبریک گفته بودند. گلایه های یه سرباز از دوری یار و دیار. پیام های عاشقانه. سلام و احوال پرسی. معذرت خواهی و دلجویی. پیرمرد همه رو چند بار خونده بود. باهاشون خندیده بود، گریه کرده بود. تو غم ها و شادی هاشون شریک بود. اما هیچکدوم از اونها رو نمی شناخت. صاحب اون اسکناس‌هایی که معلوم نیست چی باعث شده دستِ کسی نباشن که قرار بوده باشن.
پول رو توی صندوقچه انداخت و درش رو بست.

***

جوان همسایه

بوی تعفن تمام ساختمون رو برداشته بود. نزدیک واحد 5 بوی بیشتری میومد. همسایه ها جمع شده بودند اونجا. در زده بودند، زیاد؛ کسی جواب نداده بود. به آتش نشانی هم زنگ زده بودند. یه مرد مسن توی اون واحد زندگی می کرد. خیلی نمی شناختمش. فقط می دونم که فرزندی نداشت چون هیچ وقت ازدواج نکرده بود.

***

صاحبخانه

جسد رو که بو گرفته بود از خونه بُردن بیرون. همسایه ها به من زنگ زده بودن. گفتن که مستاجرم فوت کرده و در خونه رو شکستن تا جسدش رو خارج کنن. منم خودم رو سریع رسوندم. پیرمرد بی آزاری بود. چند سال مستاجر خودم بود. تمام این سالها تنها بود. روی زمین درست کنار همونجایی که جسد افتاد بود یه صندوقچه بود و روش یه کاغذ. پیرمرد نوشته بود: «آدم های اسکناس های این صندوقچه تنها همدم و مونس من بودند. از مال دنیا تنها همین رو دارم. اون آدم های خیالی با مرگِ من می میرند. اما این پول ها رو به یک نیازمند بدهید.»
در صندوقچه رو که باز کردم یه دنیا صدا اتاق رو پُر کرد… فکر کنم صدای گریه بود…

«پس‌انداز خاطرات – س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

قالیچه

س.م.ط.بالا
قالیچه

زن رو به روی دارِ قالی نشست. چند گره بیشتر نمانده بود. دستهایش دیگر نرمی و لطافت دوران نوجوانی را نداشتند، اما معجزه‌گر بودند. با معجزه‌ی همان دست‌ها، گیلاس‌های شیرین روی درخت را مزه کرد و از روی رودخانه‌ای که به لطف نخ‌های ابریشم سفید، می‌درخشید، پرید. راه باریکی که از میان علف‌ها و گل‌ها می‌گذشت دنبال کرد تا به کلبه ی چوبی کوچکی رسید. از پنجره داخل کلبه را نگاه کرد. یک میز با دو صندلی. و شاخه گلی سرخ در یک لیوان بدون آب. خیلی دوست داشت می‌توانست توی کلبه روی یکی از صندلی‌ها بنشیند. لیوان را پر از آب کند و همانجا منتظر بماند. اما می‌دانست که اگر کسی درون کلبه باشد دیگر این قالیچه نمی‌تواند پرواز کند.
چند گره‌ی آخر را زد. تارها را با قیچی بُرید. قالیچه را از دار پایین آورد و دستی رویش کشید. روی آن نشست. قالیچه پرواز کرد و از پنجره بیرون رفت…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

شهوت برای بقا و عقل برای فنا

س.م.ط.بالا
شهوت برای بقا و عقل برای فنا

شهوت * همان نیرویی است که ملزومات بقای نوع بشر را برای میلیون ها سال فراهم کرده است. این موجود ضعیف و نحیف، در برابر آماج حوادث سهمگین و نیروهای خشمگین طبیعت تاب آورده و سرنوشتی متفاوت از موجودات عظیم الجثه ی ماقبل تاریخ برای خود رقم زده است. اما اکنون نیرویی همچون عقل می تواند به این سلطه ی چند میلیون ساله ی انسان بر زمین پایان دهد. عقلی که لوازم پیشگیری و جنگ افزارهای مرگبار تولید می کند.

«س.م.ط.بالا»

* پی نوشت: “شهوت” در لغت نامه دهخدا چنین معنی شده است:  آرزو و میل و رغبت و اشتیاق و خواهش و شوق نفس در حصول لذت و منفعت.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

شما تنها دو انتخاب دارید!!!

س.م.ط.بالا
شما تنها دو انتخاب دارید

فضای مجازی پُر از داستان هایی ست که روایت یا ساخته شدند تا برای مخاطبانشون الهام بخش باشند. اما نمی دونم تا حالا میزان تأثیر اونها بررسی شده یا نه. که البته کار غیر ممکنی به نظر میرسه.

در نگاه اول این داستان ها خیلی هیجان انگیز به نظر می رسند و در نهایت هم شخصیت های برجسته و موفقی در دل داستان هست که نقش قهرمان رو بازی می کنند. نکته مثبت اینجاست که قهرمان داستان هیچ کار عجیب یا محیرالعقولی انجام نمیده و تنها در زمان و مکان درست، راه مناسب رو انتخاب می کنه.

همه ی ما در زندگی واقعی و در طول روز و با وجود تمام تکرارها، در موقعیت هایی قرار می گیریم که حق انتخاب داریم. انتخاب های درستِ ما می تونه شروعی باشه برای شکل گیری یک داستانِ الهام بخش.

داستان زیر که خیلی همه قدیمیه، یکی از همون داستانهاست:

شما دو انتخاب دارید
جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.
هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:
”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“
هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.
چرا؟
برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.
مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:
من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟
جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم.
می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم.
من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم
هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم.
هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.
من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.
من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“
جری گفت ” همینطور است“
”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است.
شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید.
شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند.
شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.
این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“
چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد
او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.
و بعد ؟؟؟

You Have Only Two Choices!
Jerry is the manager of a restaurant. He is always in a good mood.
When someone would ask him how he was doing, he would always reply,
“If I were any better, I would be twins!”
Many of the waiters at his restaurant quit their jobs when he changed jobs, so they could follow him around from restaurant to restaurant.
Why?
Because Jerry was a natural motivator.
If an employee was having a bad day, Jerry was always there, telling the employee how to look on the positive side of the situation.
Seeing this style really made me curious, so one day I went up to Jerry and asked him:
“I don’t get it! No one can be a positive person all of the time. How do you do it?”
Jerry replied, “Each morning I wake up and say to myself, I have two choices today. I can choose to be in a good mood or I can choose to be in a bad mood.
I always choose to be in a good mood.
Each time something bad happens, I can choose to be victim or I can choose to learn from it. I always choose to learn from it.
Every time someone comes to me complaining, I can choose to accept their complaining or I can point out the positive side of life.
I always choose the positive side of life.”
“But it’s not always that easy,“
I protested.
“Yes it is,” Jerry said.
“Life is all about choices.
When you cut away all the junk every situation is a choice.
You choose
how you react to situations.
You choose
how people will affect your mood.
You choose
to be in a good mood or bad mood.
It’s your choice how you live your life.”
Several years later,I heard that Jerry accidentally did something you are never supposed to do in the restaurant business.
He left the back door of his restaurant open…
And then ???

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

تنهایی ؛ ناگزیر رخ می دهد

س.م.ط.بالا
تنهایی ؛ ناگزیر رخ می دهد

می خواست زندگی خودش را داشته باشد. رؤیاها و آرزوهایش را. فرهنگ خودش را بسازد. می خواست بداند. می خواست اهل اندیشه باشد. اما تنها بود.
هر کسی او را می دید، می پرسید: «چرا خسته ای؟»، «چرا بی حوصله ای؟»، «چرا بد اخلاقی؟»، «چرا لاغر شدی؟»، «مریض شدی؟»، «چرا خواب آلودی؟» و او تنها بود.
آرزوهایش را از یاد بُرد. آرمان ها را کنار گذاشت. فرهنگ را نادیده گرفت و خوبی ها را پوچ پنداشت. خواست تا تنها باشد؛ تنها بماند؛ و در تنهایی به فراموشی سپرده شود. غافل از اینکه این اتفاق برای همه رخ خواهد داد. آن زمان که در گوری تاریک به حال خود رها می شوند.
او هم مُرد. بدون اینکه بداند چرا به دنیا آمد، چرا زندگی کرد و چرا مُرد.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

آدم و غیر از آن. این مطلب: آدم ها و گربه ها

س.م.ط.بالا
آدم و غیر از آن. این مطلب: آدم ها و گربه ها

آرزوها

آرزوهای زیادی داشت. رویاهایی که مثل ستاره های آسمون دور بودند، اما وقتی دستشو به سمت اونها می گرفت بین دو تا انگشتش جا می شدند. شاید یه روزی خلبان می شد و اونوقت می تونست با هواپیما بره تا یکی از اون ستاره ها.

خواب

شب ها قبل از اینکه “خواب” همه ی دردها رو توی تاریکی خودش فرو ببره، می تونست خیلی راحت ستاره ها رو ببینه. هیچی بین اون و آسمون نبود. صدای ساز می اومد؛ شکمش بود که هر شب “سازِ نداری” می زد.

شهر

صبح ها توی شهر، ستاره ای نبود. سطل های آشغال بود. قوطی ها، بطری ها و کارتن ها. بوی موندگی و گندیدگی.
پسر گربه هایی رو می دید که غذاشون رو از دست آدم ها و توی ظرف های مخصوص می گرفتند. به نظرش کمی عجیب بود. با سر خم شد توی سطل آشغال.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
6
اشتراک‌گذاری

شجاعت داشته باش؛ جایی برای ترسوها نیست!!

س.م.ط.بالا
شجاعت داشته باش؛ جایی برای ترسوها نیست!!

همه چیز به شجاعت مربوط می شد؛ بهتر بگویم، به نداشتنِ شجاعت:
مَرد نه شجاعت داشت که زندگی کند و نه آنکه زندگی را پایان دهد و مرگ را در آغوش گیرد.
ذهن او دائما در تلاطم بود: «آیا ماهیتی مابین مرگ و زندگی وجود دارد؟ حتما باید چنین باشد. جایی که من به آن تعلق داشته باشم. آیا وجودی خارج از ظرف مرگ و زندگی هست؟»

سرانجام زمانی رسید که او می دانست: «همه چیز به شجاعت مربوط می شود. باید شجاعت داشته باشی و زندگی کنی، و بعد بمیری.»
اما فرصتی باقی نمانده بود ….

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری