زنده می مانی

س.م.ط.بالا

زنده ای. چشمانت باز می شوند. سقف اتاق نم ندارد، غم دارد. رویت را بر می گردانی به سمت پنجره. نور خورشید چشمانت را اذیت نمی کند؛ چند روزی هست، از وقتی که آن پرده ی سیاه را خریدی.
صدای تیک تیک ساعت دیواری، تنها صدایی که همیشه می شنوی، شمارش نفس هایت، تیک. تیک. تیک.
پاهایت سست و ضعیف شده، عصایت را بر می داری ولی به او اعتماد نداری، به دیوار تکیه می زنی. به آینه روبرو نگاه می کنی. موهایت مثل دندان هایت سفید… راستی دندان هایت کو… فراموششان کردی؟!
از خود می پرسی «آیا وقت آن نیست که عقربه های ساعت دیواری چیزی برای شمردن نداشته باشند؟»
لباس می پوشی مثل هر روز صبح. صبحانه با نان داغ و تازه لذت دیگری دارد…
در را قفل می کنی. چقدر پله… پوزخندی می زنی و به سمت آسانسور می روی. این کاغذ چیست؟ چشمهایت را تنگ و تیز می کنی. ” آسانسور خراب است. لطفا از راه پله استفاده کنید. با تشکر. مدیر ساختمان “… حالا پله ها به تو لبخند می زنند…
نانوایی مثل همیشه شلوغ است. نان سنگک گران هم که باشد طرفدار دارد…
نان را که می گیری، صبر نمی کنی و عصا زنان راه خانه را در پیش می گیری. چند قدم بر می داری. احساس ضعف می کنی، دنیا دور سرت طواف می کند. به نانی که خریدی نگاه می کنی انگار دو سه تاست. چشم ها را می بندی و باز تاریکی… زمین می خوری… صداهای مبهم و درهم همه جا هست.
شاید عقربه های ساعت از حرکت افتاده باشند. به هیچ چیز فکر نمی کنی. هیچ کس. خاطره ای. آرزویی. هیچ. همیشه منتظر بودی. منتظر همین… اما، اما حالا…
تازه میفهمی چقدر دوست داشتی یکبار دیگر طعم دلچسب صبحانه با نان سنگک تازه را بچشی. فقط یکبار دیگر…
پس نان را محکم نگه دار، تو زنده می مانی…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

حرف های صدا دار

س.م.ط.بالا

مردم این روزگار چنان سخن گویند که گویی باد معده ای است با صدای بسیار.
اگر عارضه ی شیمیایی بر مردمان اطراف وارد نشد، با افتخار سینه سپر می کنند که ما چه کردیم و چه کردیم و… دیوار صوتی را شکستیم و… غرشی بود شیر گونه.
اما وای از آن روز که بوی گاز خردل و سایر گازها به مشام برسد. آن وقت است که هر کس انگشت اتهام به سوی دیگری گرفته و چنان ملتمسانه اصرار می ورزد که گویی همین الساعه سازمان های حقوق بشری آمده اند به چنین جرم بزرگی او را به دادگاه لاهه برده و به دست عدالت بسپارند و… و زهی خیال باطل…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

اندر احوالات انتظار…

س.م.ط.بالا

روی صندلی نشسته ای، سرت را پایین انداخته ای، کف اتاق را نگاه می کنی، اگر با سنگ پوشیده شده بود شروع می کنی سنگ ها را می شماری؛ اگر سنگ نبود چه؟! مهم نیست همواره چیزی برای شمردن روی زمین پیدا می شود.
یک نفر وارد اتاق می شود، سرت را بالا می آوری، به او نگاه می کنی، او به تو نگاه می کند، همان است که منتظرش بودی؟ نه! یاس در عمق نگاهت نمایان می شود. لبخند تلخی می زنی و سرت را پایین می اندازی.
تلفن همراهت را بر می داری ، خودت را مشغول می کنی، لیست تماس را بالا و پایین می بری، پیامک های خاک خورده را نگاه می کنی، شاید لطیفه ای، نغیزه ای، چیزی، بخوانی و بخندی. همینطور به صفحه ی تلفنت خیره می شوی؛ اما او تحمل این همه انتظار را ندارد چشم بر تو می بندد، برش می گردانی همانجا که بود.
یک نفر وارد اتاق می شود، سرت را بالا می آوری و با نگاه دنبالش می کنی، اما در جستجوی چیز دیگری است، سراغ تو را نمی گیرد.
بلند می شوی از پنجره ی اتاق بیرون را تماشا می کنی. آسمان پیداست و ماشین ها بوق میزنند. بوق ها را می شماری.
خسته می شوی، برمی گردی روی همان صندلی می نشینی. سرت را بالا نگه می داری… به ساعت نگاه می کنی… ساعتی گذشته است… مردد می شوی… وسایلت را جمع می کنی… کیفت را بر می داری… که…
یک نفر وارد اتاق می شود، به سمت تو می آید، در چشمانت برق شعف موج می زند، سلام می کنی، دست می دهد، می گوید شما آقای ” … ” هستید؟ با خوشحالی جواب می دهی بله خودم هستم. می گوید آقای ” … ” تماس گرفتند و گفتند امروز تشریف نمی آورند، از من خواستند که از شما عذرخواهی کنم و خواهش کنم تشریف ببرید تا خودشان تماس بگیرند…
سرد می شوی… نگاهت مات می ماند… می گویی اشکالی ندارد… می گوید: «خداحافظ»

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

تهدید

س.م.ط.بالا

خدایا مرا به جهنم مبر.
اگر چنین کنی به همه خواهم گفت چگونه از آن بگریزند.
حال با این همه فراری چه می کنی، در حالیکه از جهنم خود گریزانند و به سوی بهشت تو می آیند.
خدایا مرا به جهنم مبر.
اگر چنین کنی به همه خواهم گفت که:
نفت را از سر سفره مردم برداشتی تا آتش جهنم را برافروزی.
خدایا مرا به جهنم مبر.
اگر چنین کنی به همه خواهم گفت که همه ی سیل ها، طوفان ها، زلزله ها و سونامی ها کار تو بود.
خدایا مبادا اول زبانم را درآوری و بعد به دوزخم افکنی…
اگر چنین کنی، من چگونه چنان کنم…؟؟؟

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
5
اشتراک‌گذاری

حکیم و حاکم

س.م.ط.بالا

در زمان های بسیار دور (البته نه آنقدر دور که نتوان با قطار و هواپیما و… رفت) حکیمی بلند مرتبه می زیست.
حکیم عمر خود را صرف مطالعه و تحقیق و دانش افزایی کرده و پس از سالها در گوشه ای از عالم هستی مسکنی برگزیده، به عبادت مشغول بود و توشه ی آخرت می بست.
هر از چندگاهی به منبر درس می رفت و زکات علم را به نقد می پرداخت.
روزی شخصی عامی بلند شد و گفت: «ای حکیم، سوالی دارم که سخت مرا به خود مشغول کرده و خواب و خوراک از من ربوده است. به هر که مراجعه کردم جواب درستی نشنیدم، تا شما چه بگویید!»
حکیم نگاه خود را به مرد دوخت، سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «بپرس، اگر بدانم می گویم و اگر ندانم، نمی گویم.»
مرد سینه ای صاف کرد و گفت: «حاکم شهر ما شخصی بی خرد و به حد بسیار نادان است. از انجام امور ابتدایی خود عاجز است، اما اداره ی شهری را به او سپرده اند. سواد درستی ندارد و دور از جان شما به خری شبیه باشد تا حاکم. چرا او حاکم است و شما با این همه فضایل و کمالات حکیم.»
حکیم سرش را بالا آورد و گفت: «آیا تا به حال دیده ای که یک شیر نر در گله ی خران و یا خری در دسته ی شیران به عنوان بزرگ و سردسته انتخاب شود. نه!!! شیر نر بر دسته ی شیران حاکم است و یک خر قدرتمند بر گله ی خران. حال پاسخ سوالت را در خود و مردم شهر جستجو کن.»
حاضرین نعره ها زدند و مرد مبهوت نشست.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری