بحران یعنی زمانی که به معجزه محتاج می‌شویم

س.م.ط.بالا

بحران یعنی زمانی که به معجزه محتاج می‌شویم.

«س.م.ط.بالا»

پی‌نوشت: مطلبی که می‌خواستم بگویم به این اندازه کوتاه نبود. اما هنگامی که شروع به نوشتن کردم، دیدم همین کافیست.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

رابطه و موضوعی که “نقطه‌ی گسست” می‌نامم

س.م.ط.بالا
رابطه و موضوعی که "نقطه‌ی گسست" می‌نامم

توجه: این یک نوشته ی تخصصی نبوده و صرفا بر مبنای مشاهدات و تجربیات شخصی است.

انسان‌ها در طول حیات کوتاه خود، رابطه های انسانی و اجتماعی گوناگونی را تجربه می‌کنند. بعضی رابطه ها دوامی طولانی دارند، شاید به اندازه‌ی یک عمر. بعضی اما موقتی، مقطعی یا گذرا هستند.

به طور ذاتی انسان موجودی محصور در رابطه هاست. آغاز وجود او بر اساس برقراری یک رابطه است و پس از آن جبرهای بیرونی و یا درونی او را به سمت رابطه های جدید سوق می‌دهد. بدین ترتیب با مفهومی اجتناب ناپذیر مواجه است؛ مگر آنکه از طبیعت حیوانی و حیات اجتماعی خود فاصله بگیرد و به قول معروف “تارک دنیا” شود.

به هر روی در این نوشته قصد تحلیل و یا بررسی انواع و کیفیت رابطه‌ها را ندارم و صرفا به موضوعی خاص خواهم پرداخت.

نقطه ی گسست

در هر رابطه‌ای نقطه ای وجود دارد که می توان شرایط را به قبل و بعد از آن تقسیم کرد. نام آن را “نقطه ی گسست” می گذارم. جایی که پس از آن دیگر ارتباط میان طرفین درگیر به حالت قبل باز نخواهد گشت. موضوع خیلی روشن است. شاید همه ی ما چنین نقطه ای را در روابط خود تجربه کرده باشیم. اما برای نمونه رابطه ی بین همسران (یا به طور کلی رابطه‌ای از این جنس)، رابطه‌ی بین همکاران، بین فرزندان و والدین، بین دوستان و یا در اندازه ای بزرگتر رابطه‌ی بین مردم و حکومت ها را در ذهن خود مجسم کنید.

در نقطه ی گسست رابطه چه اتفاقی رخ می‌دهد؟

وقتی رابطه‌ای به این نقطه می رسد، قطعا اتفاقی غیر قایل بازگشت رخ داده است. برای آنکه بهتر مجسم کنید، یک ظرف چینی را تصور کنید که بر زمین افتاده و می‌شکند، اگر بهترین بندزن(1) را مسئول ترمیم آن کنید، باز هم آنچه خواهید داشت به یقین مثل روز اول نیست؛ حتی اگر در ظاهرش نمایان نباشد.

در چنین شرایطی کیفیت رابطه نزول خواهد کرد که میزان نزول آن به عوامل گوناگونی بستگی دارد. از جمله نوع رابطه، عوامل وقوع نقطه ی گسست و همچنین نحوه ی عبور از آن.

انسان ها در این حالت رفتارهای گوناگونی از خود بروز می‌دهند. برخی برای کیفیت رابطه اهمیت فراوانی قائل هستند و هیچ گونه خدشه‌ای را قابل قبول ندانسته و از آن خارج می‌شوند. برخی دیگر اما تمام تلاش خود را به کار می‌گیرند که مرهمی بر زخم‌های ناشی از گسست گذاشته و اصلاحات لازم را انجام دهند. گاهی در این راه نیازمند فداکاری و ازخودگذشتگی می‌شوند.

به این نکته توجه داشته باشید که تمام رابطه‌ها قابلیت خروج را ندارند. به عنوان مثال شما می‌توانید با عوض کردن محل کار خود از رابطه‌ی همکاری خارج شوید، اما امکان خروج از رابطه‌ی میان فرزندان و والدین وجود ندارد. (حتی گاهی پس از مرگ والدین یا فرزندان این رابطه همچنان ادامه دارد) پس در چنین رابطه‌ای که امکان خروج فیزیکی وجود ندارد، خروج به صورت روحی یا عاطفی اتفاق می‌افتد. چیزی که در روابط بین همسران به “طلاق عاطفی” مشهور است. یعنی طرفین از نظر فیزیکی و جسمی با هم ارتباط دارند اما پیوند روح و مغز آنها گسسته است.

ایجاد فضای تهی و برخورد با آن

پس از گسست یک رابطه، فضایی تهی در روح، عواطف و یا اندیشه‌ی انسان ایجاد می‌شود. این فضای تهی آنقدر آزار دهنده و قابل لمس است که نمی‌توان نادیده انگاشت. انسان‌ها تلاش می‌کنند این فضا را پُر کنند.

گاهی ایجاد یک رابطه‌ی جدید (شاید حتی از نوع رابطه‌ی قبلی نباشد) می‌تواند راهبردی برای پُر کردن فضای تهی باشد. گاهی مشغولیاتی دیگر جایگزین می‌شود که در شرایط خوب نمونه‌های آن کتاب و مطالعه، موسیقی، ورزش، سفر و نظیر آن است. اما در شرایط بد، نمونه‌هایی چون مصرف دارو، اعتیاد، استفاده‌ی خارج از عرف از فضاهای مبتنی بر وب، روابط افسار گسیخته و روحیاتی همچون خشم و نفرت و از این گونه مسائل و مصائب گریبان‌گیر انسان‌ها می‌شوند.

هزینه‌ی بالا و ضررهای جبران ناپذیر ناشی از گسست رابطه

باز هم با در نظر گرفتن نوع رابطه، عوامل وقوع نقطه‌ی گسست و همچنین نحوه‌ی عبور از آن، میزان ضررها و هزینه‌های بعدی متفاوت است.

در رابطه‌های بین فردی، می‌تواند موجب از هم پاشیدگی روحی و عاطفی افراد شده و چنان ضربه‌ای به آن‌ها وارد کند که هرگز نتوانند به حیات عادی خود ادامه دهند. توجه داشته باشید که میزان مقاومت و پایداری و صبر انسان‌ها در مواجهه با رویدادها با هم متفاوت است و هر کدام حد آستانه‌ی خاص خود را دارند.

به عنوان یک نمونه‌ی عمومی و بزرگ، گسست رابطه بین مردم و حکومت‌ها می‌تواند منجر به وقوع انقلاب‌ها شده و از یک سو حکومت را از بین ببرد و از سوی دیگر ضررهای بسیاری را به مردم وارد کند.

نتیجه‌گیری

البته این موضوعی عمیق و مهم در زندگی انسان‌هاست و با چند سطر نمی‌توان تحلیلی دقیق از آن ارائه داد، نمی‌توان تمام جوانب را مورد بررسی قرار داد و نهایتا امکان نتیجه‌گیری علمی و کاربردی برای من وجود ندارد.

اما قصد دارم همان شعار معروف «پیشگیری بهتر از درمان است» را یادآوری کنم.

بنا بر تجربه‌ی شخصی خودم در بسیاری از حالات در یک رابطه متوجه نزدیک شدن به نقطه‌ی گسست می‌شویم. احساس انسان در این زمینه بسیار موثر عمل می‌کند و با کنترل روحیاتی نظیر خشم، تعصب، حسد، غرور و نظیر آن می‌توانیم در بسیاری از موارد از رسیدن به نقطه‌ی گسست فاصله گرفته و رابطه‌ی خود را محفوظ بداریم. هر چند به صورت شخصی در این زمینه موفق نبوده‌ام.

«س.م.ط.بالا»

(1) بندزن: آن که ظروف شکسته را پیوند می‌زد. (فرهنگ فارسی معین)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

شاید زلزله به زندگی‌اش افتاده باشد

س.م.ط.بالا
شاید زلزله به زندگی‌اش افتاده باشد

آفتاب تازه بالا آمده بود و هنوز رمق نداشت.

مردم با چهره‌های خواب‌آلود از خانه‌ها بیرون می‌آمدند و راهی محل کار و کسب می‌شدند.

مردی در خیابان، کناری ایستاده بود. ظاهرش پریشان نبود. اما چهره‌ای مستاصل داشت. هرگاه ماشینی به مرد نزدیک می‌شد، کمی جلو می‌رفت، دست بلند می‌کرد و ملتمسانه کمک می‌خواست.

هیچ‌کس توقف نمی‌کرد. هیچ‌کس سرعتش را کم نمی‌کرد. و مرد مایوس عقب می‌رفت.

و من فکر کردم چقدر خواب و غافل هستیم، شاید زلزله به زندگی مرد افتاده باشد. و چه بسیارند مردمانی همچون او.

از خواب بیدار نمی‌شویم؛ مگر آنکه آوار را با چشمان خود ببینیم، خاک‌های مانده بر تن‌ها را ببینیم و اشک‌های سیاه شده بر صورت‌ها را.

پاییز بود. و من زمزمه کردم «هوا بس ناجوانمردانه سرد است» و عبور کردم.

«س.م.ط.بالا»

پی‌نوشت: تصویر استفاده شده در این مطلب ارتباطی با زلزله‌های کشورمان (ایران) ندارد.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

پینوکیو

س.م.ط.بالا
پینوکیو

دماغم روز به روز درازتر می‌شود، بی‌آنکه دروغی گفته باشم. نمی‌دانم کدام عضوِ خیانتکار، افکارم را به گوشِ دماغم می‌رساند.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

بی‌تردید انسان در زیان‌کاری بزرگی است

س.م.ط.بالا

چشمِ دیدن داشتم، اما هیچگاه ندیدم؛ گوشِ شنیدن داشتم، اما هیچگاه نشنیدم؛ زبانِ گفتن داشتم، اما هیچگاه نگفتم؛ پای رفتن داشتم، اما هیچگاه نرفتم.

زیبایی بود و من ندیدم. نوای دلنشین بود و من نشنیدم. سخنِ عشق بود و من نگفتم. راه معلوم بود و من نرفتم.

اینچنین گذشت سال‌های رفته‌ی عمر. بی‌تردید انسان در زیان‌کاری بزرگی است*.

«س.م.ط.بالا»

* اشاره‌‌ای به آیه‌ی شریفه‌ی « إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ »

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

ساده لوح

س.م.ط.بالا

چه ساده لوح بود وجدانی که با دادن پول خُردی به گدایی در چهارراه، آسوده شد.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
12
اشتراک‌گذاری

گُل فروش

س.م.ط.بالا
گُل فروش

گُل فروش دنبال ماشین دوید و دوید و دوید؛ تا به قطعه ی دویست و شونزده رسید و در ردیف هفت، آرام گرفت…

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

به خاطر خدا

س.م.ط.بالا
به خاطر خدا

مردی کنار پل عابر پیاده نشسته بود. کیسه ی زباله می فروخت. همه سیاه.

گفت: «به خاطر خدا یکی بخر.»

خواستم بگویم: «سالهاست مردم به خاطر خدا کاری نمی کنند.» اما مطمئن نبودم؛ نگفتم. نخریدم. رفتم.

«س.م.ط.بالا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

طبقه سوم اقتصادی و استفاده ابزاری از رنج دیگران

س.م.ط.بالا
طبقه سوم اقتصادی و استفاده ابزاری از رنج دیگران

توجه: نوشته ای که در پی می آید، یک لفاظی سیاسی نیست؛ طنزی تلخ از یک واقعیت است.

طنزپردازی در آمریکا، جامعه ی آمریکایی را در سه طبقه از نظر اقتصادی قرار داد. طبقه اول، ثروتمندان و سرمایه داران که تمام منابع را استفاده می کنند. طبقه دوم، قشر متوسط که بار امور و کارهای طبق اول را به دوش می کشند. طبقه سوم ، فقیران؛ که تنها وجود دارند تا هشداری باشند برای قشر متوسط که همیشه می تواند وضعیت بدتری هم وجود داشته باشد. پس بهتر است دنبال دردسر نبود و آهسته رفت و آهسته آمد.

نمی دانم در آمریکا اینطور نیست یا آن طنزپرداز فراموش کرد که این را هم اضافه کند: «طبقه سوم همواره دستاویزی بوده اند برای اخذ آرای بیشتر»

س.م.ط.بالا

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
7
اشتراک‌گذاری

تلفن به ساکن اتاق طبقه ی پنجم

س.م.ط.بالا
تلفن به ساکن اتاق طبقه ی پنجم

روی صندلی نشسته بود. تنها توی اتاق. اتاقِ خودش. اتاقی که فقط برای خودش بود. از زمانی که برادرش مُرد.

اتاق برای هر دوی آنها بود. اما حالا شریک نداشت. تنها بود. شاید کمی غیر انسانی باشد، شاید بی رحمانه به نظر برسد؛ اما گاهی می نشست و در تنهایی به این فکر می کرد که اگر افرادِ دیگری بمیرند او چه چیزهایی را می تواند تنها برای خودش داشته باشد. خودش هم این افکار را دوست نداشت. حتما دیوانه شده بود. شنیده بود تنها بودن آدم را دیوانه می کند.

برادرش را دوست داشت. شاید هم نداشت. اما برادرش او را دوست داشت. قبل از اینکه بمیرد. اگر زنده بود حتما راه چاره ای بود برای گریز از این تنهایی.

منتظر بود. منتظر یک تلفن. تلفن زنگ زد. قبل از آنکه برای بار دوم صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را بشکند، جواب داد.

– سلام. بله. بله. همین الان. زود میام. خیلی زود.

هنوز تلفن را قطع نکرده بود. پنجره ی اتاق را باز کرد. از پنجره بیرون رفت. مسیر زیادی نبود. اما به نظرش خیلی طولانی آمد. توی راه خاطراتش را مرور کرد. آرزوها و حسرت هایش را به باد سپرد. بی اختیار گریه اش گرفت. خیلی احساساتی بود. اتاق او در طبقه ی پنجم ساختمان بود. تلفن قطع شده بود. هیچکس نفهمید چه کسی آن طرف خط بود …

«س.م.ط.بالا 1395/08/30»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری