این دروغ نمی توانم گفت

س.م.ط.بالا

نقلست از شیخ ابوبکر شبلی رحمةالله علیه که گفت: عمری است که می‌خواهم که گویم “حسبی الله” چون می‌دانم که از من این دروغ است نمی‌توانم گفت.

«تذکرة الاولیاء .:. عطار»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

نه از خدا یادم آید نه از پیغمبر

س.م.ط.بالا

شخصی از مولانا عضد‌الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟
گفت: «مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می‌آید و نه از پیغامبر.»

«رساله ی دلگشا – عبید زاکانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خانه ی ما!

س.م.ط.بالا

جنازه ای را به راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش و نه زر و نه سیم، نه بوریا نه گلیم. گفت: بابا مگر به خانه ی ماش می برند؟!

«رساله ی دلگشا – عبید زاکانی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!

س.م.ط.بالا

یکی از شاعران پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت: «این چه حرام زاده مردمان اند؛ سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!»
امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت: «ای حکیم، از من چیزی بخواه.» گفت جامه ی خود می خواهم اگر انعام می فرمایی.
امیدوار بود آدمی به خیر کسان *** مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان
«گلستان سعدی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

اَصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً…

س.م.ط.بالا

چون عمروبن لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عمروبن لیث به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به یوزبانان سپردند و این از عجایب روزگار است. چون نماز دیگر شد، فراشی که از آن عمروبن لیث بود در لشگرگاه می گشت. چشمش بر عمروبن لیث افتاد؛ دلش بر وی بسوخت. به نزد او رفت. عمرو او را گفت: «امشب پیش من باش که بس تنها مانده ام». بعد از آن گفت: «تا مردم زنده باشد، او را از قوت چاره نیست. تدبیر چیزی خوردنی کن که من گرسنه ام». فراش یک من گوشت به دست آورد و دیگی آهنین پیدا کرده، لختی سرگین خشک برچیده، کلوخی دو سه فراهم نهاد تا قلیه ای بکند. چون گوشت در دیگ انداخت و خود به طلب نمک شد، روز به آخر آمده بود. سگی بیامد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت. دهنش بسوخت؛ سبک برآورد. حلقه ی دیگ در گردنش افتاد. از سوزش دیگ به آهنگ خاست و دیگ را ببرد. عمروبن لیث چون آن حال چنان دید، رو سوی سپاه و نگهبانان کرده، بخندید، گفت: «عبرت گیرید که من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار و چهارصد شتر می کشید و شبانگاه سگی برداشته است و می برد!» و گفت: «اَصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً».
.:. سیاست نامه .:.
حال تعمیم دهید همین حکایت را بر حال و روزی که جهان دارد. قصه همان است، فقط نقش آفرینان تازه به تازه می شوند. «خیام» گفت:

ای دیده اگر کور نئی گور ببین *** وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند *** روهای چو مه در دهن مور ببین

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

ما را به خیر تو امید نیست…

س.م.ط.بالا
Permanent Link to ما را به خیر تو امید نیست…

براى امیرى خرما هدیه آوردند.
خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست. دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند. وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده ‏ام شما شب ها در مسجد مى ‏خوابید و بى‏ وضو نماز مى ‏خوانید، تصمیم دارم محبوستان کنم.
گفتند: ایهاالامیر قسم مى ‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

خدایی و بندگی

س.م.ط.بالا

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد.
ابلیس نزدیک او آمد و گفت: هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردى هستى!
ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!
.:. جوامع‏ الحکایات عوفى .:.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

«شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم

س.م.ط.بالا

روزى انورى از بازار بلخ مى‏ گذشت، هنگامه ‏اى دید، پیش رفت و سرى در میان کرد، مردى دید که قصاید انورى به نام خود مى ‏خواند و مردم او را تحسین مى ‏کردند.
انورى پیش رفت و گفت: اى مرد این اشعار کیست که مى ‏خوانى؟
گفت: اشعار انورى
انورى گفت: انورى را مى ‏شناسى؟
گفت: انورى منم.
انورى بخندید و گفت: «شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
2
اشتراک‌گذاری

کار را بسپار به…

س.م.ط.بالا

سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند: «علت چه بود که مُلکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود، چنین مختل شد؟»
گفت: «کارهای بزرگ به مردم خُرد فرمودم و کارهای خُرد به مردم بزرگ؛ که مردم خُرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خُرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»
«تذکره ی دولتشاه سمرقندی»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

رحمی نما بر ما…

س.م.ط.بالا

چنان خواندم در اخبار موسی – علیه السلام – که بدان وقت که شبانی می کرد، یک شب گوسپندان را سوی حظیره* می راند. وقت نماز بود و شبی تاریک، و باران به نیرو آمدی. چون نزدیک حظیره رسید، بره ای بگریخت. موسی – علیه السلام – تنگ دل شد و بر اثر وی بدوید. بر آن جمله که چو دریابد، چوبش بزند. چون بگرفتش، دلش بر وی بسوخت و بر کنار نهاد وی را و دست بر سر وی فرود آورد و گفت: «ای بی چاره! در پس، بیمی نه و در پیش، امیدی نه؛ چرا بگریختی و مادر را رها کردی؟»
بدین ترحم که بکرد، نبوت بر وی مستحکم تر شد.
«تاریخ بیهقی»
* پناهگاه

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری