جمله خلق جهان در یک کس است

س.م.ط.بالا
باز گردد عاقبت این در؟ بلی

باز گردد عاقبت این دَر؟ بلی *** رو نماید یارِ سیمین بَر؟ بلی
ساقی ما یاد این مستان کند *** بار دیگر با می و ساغر؟ بلی
نوبهارِ حُسن آید سوی باغ؟ *** بشکُفد آن شاخه‌های تر؟ بلی
طاق‌های سبز چون بندد چمن *** جفت گردد وَرد و نیلوفر؟ بلی
دامنِ پُر خاک و خاشاکِ زمین *** پُر شود از مشک و از عنبر؟ بلی
آن بَرِ سیمین و این روی چو زر *** اندرآمیزند سیم و زر؟ بلی
این سَرِ مخمور اندیشه پرست *** مست گردد زان می احمر؟ بلی
این دو چشمِ اشکبارِ نوحه گر *** روشنی یابد از آن منظر؟ بلی
گوش‌ها که حلقه در گوش وی است *** حلقه‌ها یابند از آن زرگر؟ بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد *** یابد ایمان این دلِ کافر؟ بلی
چون براق عشق از گردون رسید *** وارهد عیسی جان زین خر؟ بلی
جمله خلق جهان در یک کس است *** او بود از صد جهان بهتر؟ بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم *** تا ابد رویَد نی و شکر؟ بلی

«غزلیات شمس – مولانا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

مزمور اول (سوک سرودی برای عین القضات همدانی)

س.م.ط.بالا
مزمور اول (سوک سرودی برای عین القضات همدانی)

مرا نیز چون دیگران خنده ای هست،
و اشکی و شکی، جنونی و خونی،
رها کن مرا؛
رها کن مرا در حضورِ گُل و

زُمره ی نور،

نورِ سیه فامِ ابلیس.

مرا دست و پیراهن آغشته گردید،
به خونِ خدایان.

مرا زیرِ این مطلقِ لاژوردی،
نَفَس گشته فواره ی درد و دشنام،
نه چونان شمایان.

مرا آتشی باید و بوریایی،
که این کفر در زیرِ هفت آسمان هم نگنجد
بر ابلیس جا تنگ گشته ست آنجا.

رها کن مرا.
رها کن مرا.

توضیح: مزمورِ اول سوک سرودی است برای «عین القضات همدانی» که توسط محمدرضا شفیعی کدکنی سروده شده و در مجموعه ی شعر «بوی جوی مولیان» منتشر شده است.

پی نوشت: “مزمور” در فرهنگ لغت دهخدا چنین بیان شده است: آنچه از کتاب زبور می سرایند و انواع دعا. نای و سرود.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

فریاد

س.م.ط.بالا
فریاد فریدون مشیری

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
– آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضائی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،

دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما “خفته ی چند”!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

«فریدون مشیری»

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
21
اشتراک‌گذاری

به من فحش می دادند، زیرا تو را دوست می دارم

س.م.ط.بالا
شهید دکتر مصطفی چمران

دست نگاشته ای که در ادامه می آید در آخرین روزهای حیات شهید دکتر مصطفی چمران در خوزستان و هنگامی که از ناحیه پا مجروح بود نوشته شده است. (به نقل از کتاب “علی، زیباترین سروده ی هستی”)

دکتر مصطفی چمران در 31 خرداد ماه سال 1360 و در جبهه ی دهلاویه به شهادت رسید.

ای علی، ای علی، ای علی به من تهمت زدند، مرا محکوم می کردند، به من فحش می دادند، زیرا تو را دوست می دارم.

ای علی، نمیدانی که چه جنایت ها کردند، چه ظلم ها، چه بدی ها، که همه را تحمل کردم. فداکاری می کردم، باز هم فحش می دادند، بدی می کردند.
یکباره به خود آمدم، دیدم که در سرتاسر ایران به من بد می گویند، حتی مومنین به خدا نسبت به من اهانت می کنند، مشکوک اند، مرا جنایتکار می دانند، سَب می کنند، فحش می دهند. مگر نه این بود که به فرمان امام در کردستان جنگیدم و دشمنان را قلع و قمع کردم. در مقابل فداکاری ها و جانبازی ها، در راه پاسداری از انقلاب، چگونه ممکن است که ایران را از فحش و ناسزا پُر کنند، و از زمین و آسمان تهمت و شایعه بسازند، مرا جلاد تَلِ زَعتر، جلاد کردستان بخوانند و حتی یک نفر هم در ایران از من دفاع نکند، همه سکوت کنند، گویی که با سکوت خود، تهمت و شایعه های دروغ را تصدیق می کنند.
به خود آمدم. دیدم که همه بر قتل من کمر بسته اند، همه ی سازمان ها و احزاب می خواهند مرا بکُشند، همه روزه دوستان مرا به خاک و خون می کشند، به خانه های آن ها می ریزند، هر یک از دوستانم را بیابند یا می کشند یا می زنند یا اسیر می کنند. چرا این طور است؟ زیرا من خواسته ام که معیارهای تو را پیاده کنم، نتوانسته ام که شرف و دین خود را به سیاست بازان بفروشم، نتوانسته ام که با سرنوشت هزاران بی گناه بازی کنم، نتوانسته ام که احساس تعهد و مسئولیت وجدانی خود را بکشم و در مقابل ظلم ها و جنایت ها سکوت کنم.
شیعه ی علی از مرگ نمی ترسد. معیارهای خدایی خود را در مذبحه سیاستمداران قربانی نمی کند و برای من زندگی ارزشی نداشت که به خاطر آن اسارت فریبکاران و دغلکاران را بپذیرم و روح خود را بکشم، برای آنکه جسم خود را محافظت کنم.
ای علی، تو گفتی که مرگ شرافتمندانه، هزار بار بر زندگی ننگین ترجیح دارد، و من نیز بر این اعتقاد مقدس، همه ی وجودم را آماده ی قربانی شدن کردم تا تسلیم زندگی ننگین نشوم.
ای علی هنگامی که جوان بودم و از قهرمانان عالم لذت می بردم، قهرمانی های تو مرا فریفته بود. نبردهای بدر و احد و خندق مرا به وجد می آورد. هنگامی که در خیبر را با یک دست می کندی، دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.
ای علی، بزرگتر شدم، به علم و ادب پرداختم، علم تو و ادب تو مرا فریفت.
ای علی بزرگتر شدم، ایمان تو و عرفان تو مرا مبهوت کرد…
ای علی اکنون دردها و غم های تو مرا مسحور کرده است. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
13
اشتراک‌گذاری

فیض بوک : این بار قرار است که روشن بنویسم

س.م.ط.بالا
فیض بوک

شعری از “ناصر فیض” از مجموعه شعر طنز “فیض بوک“:

گفتند که از مشکل مسکن بنویسم
طناز زیاد است، چرا من بنویسم؟
از ارز و طلا هیچ نباید که بگویم
آن وقت فقط باید از آهن بنویسم
از دوست نباید گله ای داشته باشم
باید فقط از حیله ی دشمن بنویسم
شاعر شده ام تا بتوانم همه عمر
از اکذب هر مسئله، احسن بنویسم
از این بنویسم ولی از آن ننویسم
از سِرِ ضمیر ابتر و الکن بنویسم
می خواستم از شوش بگویم دو سه بیتی
گفتند صلاح است که از کن بنویسم
گفتند که از نان گران بگذرم اما
بد نیست ز ارزانی ارزن بنویسم
موضوع زیاد است چرا من نتوانم
از بستنی کاله و میهن بنویسم!؟
چون گردن ما ربط ندارد به کُلُفتی
درباره ی باریکی گردن بنویسم
در شهر خبر نیست، مگر اینکه بخواهم
از حادثه ی داخل هر ون بنویسم
یک شعر بلند از همه ی آنچه که دیدم
از معظل کوتاهی دامن بنویسم
آنان که به روح ایمان دارند به هر حال
از روح نوشتند، من از تن بنویسم
در متروی ایران، گله ها می شود از من
حتی اگر از متروی لندن بنویسم
بیکار نبودم که بیایم وسط گود
درباره ی شغل و زن و مسکن بنویسم
امروز هوس کرده ام از آنچه گذشته ست
در فرصت پیش آمده بعدا بنویسم
شعری بنویسم دو وجب، در سه وجب آش
درباره ی اندازه ی روغن بنویسم
این بار نه در هاله ای از پرده ی ابهام
این بار قرار است که روشن بنویسم

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

نان ماشینی

س.م.ط.بالا

“نان ماشینی” شعریست از دفتر “تنفس صبح”، که اولین دفتر شعر منتشر شده ی “قیصر امین پور” بود.

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد



آبروی ده ما را بردند!

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
4
اشتراک‌گذاری

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند – بزرگداشت سعدی

س.م.ط.بالا
بزرگداشت سعدی

اول اردیبهشت ماه، روزی است برای بزرگداشت سعدی علیه الرحمه. او با بیانی روان و شیرین، سال هاست که به وعظ مردمان مشغول است و به حق گفته است که: «من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت / هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم» و حالا حتما تمام مردم جهان متوجه شده اند که “آفرینش بنی آدم از یک گوهر است” حتی اگر آن بیت معروف بر سر در سازمان ملل متحد نوشته نشده باشد. و البته کم هستند آنان که اهل عمل باشند. (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

عروسک کوکی از دفتر “تولدی دیگر”؛ فروغ فرخزاد

س.م.ط.بالا

شعری از دفتر “تولدی دیگر”؛ فروغ فرخزاد

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید

می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر

(بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
1
اشتراک‌گذاری

دو تا عینک شعری از “مصطفی رحماندوست”

س.م.ط.بالا
مصطفی رحماندوست

شعری از “مصطفی رحماندوست”:

دو تا عینک به من دادند،
برای خوبتر دیدن
دوتاشان مثل هم، اما
یکی تیره، یکی روشن
یکی را می زدم، شب بود
دلی پُر کینه با من بود
و با آن دیگری شب هم
برایم روز روشن بود
دلم با هر دو تا عینک
چو سیر و سرکه می جوشید
برای دیدن دنیا
به رنگ زنده می کوشید
اگر دیدی دو تا عینک
میان کوچه افتاده
رها کن، چون که باید دید
بدون عینک و ساده

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری

آن نفسی…

س.م.ط.بالا

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت *** وآن نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای *** وآن نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای *** وآن نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند *** وآن نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای *** وآن نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله ی بی‌قراریت از طلب قرار تست *** طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ی ناگوارشت از طلب گوارش است *** ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله ی بی‌مرادیت از طلب مراد تست *** ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی *** تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد *** از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
0
اشتراک‌گذاری