چه می‌خواهیم ؟ از رمان «نقاب دیمیتریوس» – نوشته اریک امبلر

س.م.ط.بالا

… در این جهانی که از آن همه‌ی ماست، من با زندگی ام چه کرده‌ام؟ … در واقع من همیشه زیاده از حد شوریده‌ام و نگران کلّ جهان! شاید به همین دلیل است که هیچ‌گاه نفهمیدم از زندگی‌ام چه می‌خواهم.

بسیاری از ما انسان‌های بدبختی هستیم. سال از پی سال می‌گذرد و ما مدام در حال جستجو. اما از کجا بدانیم چه می‌خواهیم ؟ …

رمان «نقاب دیمیتریوس» – نوشته اریک امبلر – ترجمه شهریار وقفی‌پور – انتشارات هرمس

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
11
اشتراک‌گذاری

فلک را عادت دیرینه این است، که با آزادگان دائم به کین است

س.م.ط.بالا
فلک را عادت دیرینه این است، که با آزادگان دائم به کین است

فلک را جور بی‌اندازه گشتست
جهان را رسم و آیین تازه گشتست
هَزار امروز هم‌آواز زاغ است
گل از بی‌رونقی‌ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم دیرینه گر در سینه داری
چه غم گر بادهٔ دیرینه داری
دو چیز اندُه برند از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش‌آهنگ
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دائم به کین است

«میرزا نصیر اصفهانی – قرن 12»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
21
اشتراک‌گذاری

آواز نگاه – سروده ای از هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

س.م.ط.بالا
آواز نگاه - تصویر تزئینی از صبا سلیمانی

آواز نگاه

می شنوم، می شنوم، آشناست
موسقی چشم تو در گوش من
موج نگاه تو همآواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من

می شنوم در نگه گرم تست
گمشده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید

زمزمه شعر نگاه تو را
می شنوم با دل و جان، آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمه مرغان بهشتی نواست

می شنوم در نگه گرم تست
نغمه ی آن شاهد رویا نشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله ی این آرزوی آتشین

موسقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من.
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگه نغمه سرا راز من!….

آواز نگاه -«هوشنگ ابتهاج» تهران، بهمن 1328

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
32
اشتراک‌گذاری

از ماست که بر ماست – What Goes Around Comes Around

س.م.ط.بالا
از ماست که بر ماست - What Goes Around Comes Around

حکایت این روزهای جهانِ ما، البته جهانِ آنها، ما که جهانِ سومی هستیم؛ همین است که در شعر منسوب به “ناصر خسرو” آمده:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست *** واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: *** «امروز همه روی زمین زیرِ پَرِ ماست،
بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیز *** می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد *** جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست»
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید *** بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی *** تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز *** وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی *** وانگاه پَرِ خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن! *** این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»
چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید *** گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست »

از ماست که بر ماست - What Goes Around Comes Around

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
29
اشتراک‌گذاری

قطار اندیمشک – دفتر شعری از علیرضا قزوه

س.م.ط.بالا
قطار اندیمشک - دفتر شعری از علیرضا قزوه

سیبی که از درخت فرو افتاد
افتاده است
و رودها به کوه باز نمی گردند
و عطر این تابستان ها
فقط برای همین تابستان است

اما قطار اندیمشک
باز می گردد
با بوی سیب و
پیراهن یوسف!

***

با آن همه شهید که می برد
فردا
شهادت می دهد
قطار زخمی اندیمشک!

***

«دل بر»
همین قطار اندیمشک بود
که می رفت
و «دل آور»
همین
که برمی گشت!
حالا کجاست
قطار دلبران دلاور؟!

«علیرضا قزوه» – از مجموعه ی « قطار اندیمشک » (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری

زندانی – سروده ای از “مجتبی کاشانی”

س.م.ط.بالا
زندانی - بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد - مجتبی کاشانی

ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی از این دخمه ظلمانی

نگشایی گلِ من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در آن ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
9
اشتراک‌گذاری

آهسته آهسته مه نو می شود ماه تمام – غزلی از صائب تبریزی

س.م.ط.بالا
مه نو می شود ماه تمام آهسته آهسته

به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته *** ز دریا می کشد صیاد دام آهسته‌آهسته
به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق *** گذارد هر که چون خورشید گام آهسته‌آهسته
به همواری بلندی جو که تیغ کوه را آرد *** به زیر پای، کبک خوشخرام آهسته‌آهسته
ز تدبیر جنون پخته کار عقل می آید *** که مجنون آهوان را کرد رام آهسته‌آهسته
مشو از زیردست خویش ایمن در زبردستی *** که خون شیشه را نوشید جام آهسته‌آهسته
خیال نازک آخر می فروزد چهره ی شهرت *** مه نو می شود ماه تمام آهسته‌آهسته
دلی از آه می گفتم شود خالی، ندانستم *** که پیچد بر سراپایم چو دام آهسته آهسته
به شکرخند از آن لبهای خوش دشنام قانع شو *** که خواهد تلخ گردید این مدام آهسته آهسته
اگر چه رشته از بار گهر پیچان و لاغر شد *** کشید از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته
اگر نام بلند از چرخ خواهی صبر کن صائب
ز پستی می توان رفتن به بام آهسته آهسته

«صائب تبریزی» (بیشتر…)

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
3
اشتراک‌گذاری

دورها – از کتاب دست بردن زیر لباس سیب! (محمد صالح علاء)

س.م.ط.بالا
ای خوشا به حال دورها

متنی که در ادامه می خوانید، از کتاب “دست بردن زیر لباس سیب!” نوشته ی “محمد صالح علاء” انتخاب شده است:

محبوب من! در پاییز مرغان دریایی از دورها می رسند و در من جیغ می کشند. که همه هستی در دورهاست. همه چیزهای خوب محصول دورهاست. کشتی ها و قطارها از دورها، می آیند. جاده ها، طیاره ها، بادها، موج ها، طوفان ها، رودها، پاییز خسته و آواز عاشقان همه از دورها، می رسند. ای خوشا به حال دورها.
محبوبم! آرزوها، واژه ها، ترانه ها، صداها، عطر شقایق های کوهی از دورها، می آید. اگر دورها نبود من چه می کردم. اساس هستی در دورهاست. آفتاب، آسمان، ستاره ها، کوه ها و چشمان شما همه در دورهایند. مثل جوانی من.
محبوب من! اجرت عاشقی است آن دورها.

درباره کتاب:

کپی شده از سایت خبرگزاری مهر:

کتاب «دست بردن زیر لباس سیب» مجموعه کوتاه نگاری های عاشقانه محمد صالح علاء است که به گفته خودش، بخشی از کوتاه نگاری های شعرگونه ای است كه به شكل تک گویی ها و نیز گفتگوهایی با یك محبوب خیالی، سامان یافته است.
صالح علاء قطعات پراکنده این کتاب را خطاب به این شخصیت خیالی كه او را «محبوب من» صدا می زند، می نویسد.

دست بردن زیر لباس سیب! محمد صالح علاء

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
15
اشتراک‌گذاری

جمله خلق جهان در یک کس است

س.م.ط.بالا
باز گردد عاقبت این در؟ بلی

باز گردد عاقبت این دَر؟ بلی *** رو نماید یارِ سیمین بَر؟ بلی
ساقی ما یاد این مستان کند *** بار دیگر با می و ساغر؟ بلی
نوبهارِ حُسن آید سوی باغ؟ *** بشکُفد آن شاخه‌های تر؟ بلی
طاق‌های سبز چون بندد چمن *** جفت گردد وَرد و نیلوفر؟ بلی
دامنِ پُر خاک و خاشاکِ زمین *** پُر شود از مشک و از عنبر؟ بلی
آن بَرِ سیمین و این روی چو زر *** اندرآمیزند سیم و زر؟ بلی
این سَرِ مخمور اندیشه پرست *** مست گردد زان می احمر؟ بلی
این دو چشمِ اشکبارِ نوحه گر *** روشنی یابد از آن منظر؟ بلی
گوش‌ها که حلقه در گوش وی است *** حلقه‌ها یابند از آن زرگر؟ بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد *** یابد ایمان این دلِ کافر؟ بلی
چون براق عشق از گردون رسید *** وارهد عیسی جان زین خر؟ بلی
جمله خلق جهان در یک کس است *** او بود از صد جهان بهتر؟ بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم *** تا ابد رویَد نی و شکر؟ بلی

«غزلیات شمس – مولانا»

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
8
اشتراک‌گذاری

مزمور اول (سوک سرودی برای عین القضات همدانی)

س.م.ط.بالا
مزمور اول (سوک سرودی برای عین القضات همدانی)

مرا نیز چون دیگران خنده ای هست،
و اشکی و شکی، جنونی و خونی،
رها کن مرا؛
رها کن مرا در حضورِ گُل و

زُمره ی نور،

نورِ سیه فامِ ابلیس.

مرا دست و پیراهن آغشته گردید،
به خونِ خدایان.

مرا زیرِ این مطلقِ لاژوردی،
نَفَس گشته فواره ی درد و دشنام،
نه چونان شمایان.

مرا آتشی باید و بوریایی،
که این کفر در زیرِ هفت آسمان هم نگنجد
بر ابلیس جا تنگ گشته ست آنجا.

رها کن مرا.
رها کن مرا.

توضیح: مزمورِ اول سوک سرودی است برای «عین القضات همدانی» که توسط محمدرضا شفیعی کدکنی سروده شده و در مجموعه ی شعر «بوی جوی مولیان» منتشر شده است.

پی نوشت: “مزمور” در فرهنگ لغت دهخدا چنین بیان شده است: آنچه از کتاب زبور می سرایند و انواع دعا. نای و سرود.

ثبت نظر و مشاهده نظر دیگران
10
اشتراک‌گذاری